« فصل ششم»
ما...مان
وقتی صداها-به وضوح صدای سه نفر- به گوشش خورد و سه بدن کوچولو به اتاق هجوم اوردند،دوروتی توی رختخوابش نشسته بود.یکی از لباس های خواب کتانی استین کوتااهش را به تن داشت که لبه های ظریف سوزن دوزی شده داشت و با گلدوزی های ظریف تزیین شده بود.گوی های نقره ای و خرس های کوچک روی ملحفه تهویه قرار داشت.
-«اوچ»پرستار فلوری،از نفس افتاده،دست پاچه و غرغر کنان پشت سرشان بود.لهجه ی غلیظ اسکاتلندیش هنوز مثل زمانی بود که تازه ان جا ترک کرده بود.
-نباید این قدر سروصدا کردن،به شما گفتم،این جا بیمارستان هست!
دوروتی با سهل انگاری لبخند زد.انها به قدر لوبیاهای جهنده ی مکزیکی پرانرژی بودند.فرزندانش لیز،فرد و زاک.توفان های پرانرژی که این جا،ان جا و همه جا هجوم می بردند.سرشار از هیجان و شادی با شدت به زندگی حمله می کردند و هنوز نمی دانستند که زمان بالاخره انها را غافلگیر خواهد کرد و روزی از گذشت زمان مبهوت خواهد شد.
تنها نگاه کردن به انها،قلبش را به طپش می انداخت و سرشار از عشق به انها می کرد و باعث می شد که اشک ها افتخار و لذت را با بستن چشم عقب براند.خدایا! چقدر انها را دوست داشت.این سه«کنت ول»را.
لیز یازده ساله از همه بزرگتر بود،چشم های زمردین داشت و موهای طلاییش را چون ابشاری بالای سرش بسته و با روبان قرمز محکم کرده بود با لباس مشکی یقه لاک پشتی و دامن مشکی،فریبنده و شیک بود.ظاهری شاد و باطنی مقتدر و ذهنی خوشمند و چون تیغ برنده داشت.یک پایش در این جهان و پای دیگرش در فضا معلق مانده بود.
بعد از او فرد-ده ساله-قرار داشت که تجسم کام پدرش را،ولی با موهای بلند پرکلاغی که از وسط فرق باز کرده و به دو طرف صورتش ریخته بود،تداعی می کرد.خیلی شق و رق،با شلوار جین بگی بسیار گشاد،بلوزش را روی شلوار انداخته و حلقه ی طلای نازکی در گوش داشت.
سیمی از جیب شلوارش بیرون امده و به هدفونی که به گوش داشت وصل می شد.با دقت و تودار و کم حرف.سرش را با صدای موزیکی که فقط خودش می شنید،می جنباند.
و بالاخره کوچک ترینشان«زاک»نه ساله،با موهای چتری خرمایی،چشمان ابی و انرژی سوزاننده،سعی می کرد مثل برادرش دید مثبتی داشته باشد ولی دردانه تر از ان بود که موفق شود.کلاه بیس بالش را طبق مد روز بر عکس روی سرش نهاده و دشتگاه بازی کامپیوتریش را در دست داشت.
همگی به او زل زده بودند،فضای بیمارستان و سرم و مونیتورهای مختلف انها را مبهوت کرده بود.بعد زاک سکوت را شکست.
«ما...مان؟»
اب دهانش را قورت داد،نزدیک بود اشکش سرازیر شود:«تو که نمی میری،درست است؟»
لیز انگار که خیلی مسن تر از اوست،غرش کنان گفت:«تو جداً، به کلی خنگ هستی!»با تردید ادامه داد:«مامان فقط نگران ما است،همه اش همین!»سرش را به طرف مادرش برگرداند و با نگرانی به او نگاه کرد:«منظورم این است که فقط «همین»است،مگر نه مامان؟»
دوروتی با لحنی اطمینان بخش گفت:«بله عزیز دلم.فقط همین است.»
-حرف هایی که راجع به پدر می گویند حقیقت دارد؟
فردی بود که بی هوا،حرف از دهانش پرید،گناهکارانه سرش را به زیر انداخت و چشم به خوراکیش دوخت.موهایش توی صورتش ریخت.
زاک اسبابازیش را انداخت و با مشت های کوچکش به فرد حمله ور شد.
فریاد زد:«پدر نمرده!»در صدایش ناباوری موج می زد«نمرده،نمرده!»
پرستار سعی کرد ارامش کند:«محض رضای خدا!»بازوی فرد را گرفت:«مگر نشنیدید به شما گفتم؟نباید مادر را ناراحت کرد.»
فردی توبیخ شده اهی کشید،شانه اش را بالا انداخت و شمت هایش را پایین اورد و پا به پا شد.
پرستار به زاک نگاه کرد«برادرت هیچ منظوری نداشت.او معنی حرف هایش را نفهمید.»
دوروتی ارام گفت:عیبی ندارد،ان ها حق دارند بدانند.
فردی خشمگین غرید:«توی همه روزنامه ها هست.»سرش را بالا انداخت تا موهایش را از صورتش عقب بزند.سرش را بلند کرد و مستقیماً به چشم های مادرش نگاه کرد.
دوروتی اهی کشید:«باید حدس می زدم ،ان قدر بزرگ نشده اند کهخودشان بفهمند.»هنوز ارزو می کرد کاش خودش ماجرا را به انها گشته بود:«می خواستم خودم ارام ،ارام به انها بگویم.»
ولی دیگر خیلی دیر شده بود و بچه ها منتظر بودند در سکوت با نگرانی به او نگاه می کردند.علی رغم حالت دفاعی گوش ها و ظاهر محکم،ناگهان خیلی کوچک و تنها و اسیب پذیر به نظر می رسیدند.
دوروتی به خود گفت:انها روی من حساب می کنند،باید به خاطر ان ها قوی باشم.
تنها کاری که می توانست انجام دهد این بود که دستش را به طرف انها دراز کرد و اشاره کرد، ارام گفت:بیایید نزدیک تر،عزیزانم.
زاک اولین کسی بود که جلو امد .دوروتی دستش را روی شانه ی او گذاشت و سرش را عقب کشید.بعد فرد و لیز،خود به خود در دو طرف او قرار گرفتند،هر سه مثل سنگری برای حمایت از او عمل می کردند.
دوروتی نفس عمیقی کشید،با احتیاط گفت:«نمی دانم چه شنیده اید یا خوانده اید درست است که هواپیمای پدرتان مفقود شده،ولی نمی دانیم که مرده است دعا می کنم که زنده باشد و به موقع پیدایش کنند.تا انجایی که می دانیمفشاید به سلامت در جایی،در دهکده ای فرود امده باشند و تجهیزات رادیوئیشان خراب شده باشد...»حتی برای خودش،باوری ضعیف و نامحتمل ،ناامیدانه و غیرواقعی بود.
در خیلی از خانواده ها هر کدام از اعضاء در کار به خصوصی باید انجام دهند و فرد گرچه وسطی بود،ولی جسماً از همه قوی تر بود و حالا نقش حمایت کننده و سخنگوی هر سه نفرشان را ایفا می کرد:«یعنی شانسی هست مامی؟»چشم از او برداشت:«یک شانس واقعی؟»
دوروتی تردید داشت،همیشه هر رنجی را تحمل می کرد تا در مقابل بچه هایش بی ظرفیت جلوه نکند.احترام و اعتماد انها را به زحمت به دست اورده بود.با صداقت،انصاف و رفتاری که انگار انها بزرگسالان کوچکی هستند،که بودند.گرچه هرگز با بحرانی به این بزرگی روبه رو نشده بودند.حالا مبهوت بود و بین صداقت و دلسوزی در نوسان بود.
کدام برایشان بهتر بود؟احساس امنیت فکری؟یا روبه رو شدن با بدترین وضعیت؟تصمیم سختی بود ولی ان را انجام داد:«ما باید به دعا کردن برای بهترین شانس ادامه دهیم.»
صدایشلرزش خفیفی داشت:«نمی توانیم امیدمان را از دست بدهیم،ولی یادتان باشد،اوضاع به هر صورتی در بیاید تا وقتی که قدرت مقابله با ان را داشته باشیم و از پس ان براییم،مساله ای نیست،ما با هم هستیم و فقط همین مهم است.»
فکر کرد:«ولی با هم نیستیم،فردی مفقود شده چطور بدون وجود او دیگر می توانیم با هم باشیم؟»ادامه داد:«باید شجاع باشیم پدرتان نمی خواست ما از هم جدا شویم.ایا حالا می خواهد؟»
هر سه ی انها سرشان را تکان دادند ولی صورتهایشان عبوس بود و از چشمانشان ترس می بارید.
زاک هق هق کنان گفت»من می ترسم مامی!
-«یک چیزی را می دانی ؟من هم می ترسم عزیز دلم.»پشت سرش را نوازش کرد:«من هم می ترسم ولی تو دیگر یک مرد جوان قوی و بزرگ هستی اینطور نیست؟»
با وقار سرش را تکان داد و گفت:«فکر می کنم همینطور است.»مطمئن نبود.
دوروتی با حرارت گفت:«من مطمئنم که این طور است.»هنوز پشت سرش را نوازش می کرد:«می خواهی بدانی چرا؟»
سرش را به علامت تصدیق تکان داد.
-چون مایک خانواده هستیم چون همه با هم هستیم.همان طوری که تو می توانی روی من حساب کنی من هم قادرم روی هر یک از شما حساب کنم.با هم که باشیم می توانیم با هر چیزی مقابله کنیم...حتی بدترینش،گرچه دعا می کنم که چینین چیزی پیش نیاید.
به نوبت به هر کدام از انها نگاه کرد بعد نگاهش را به چشمان فرد دوخت یک لحظه ساکت ماند:می توانم روی تو حساب کنم،درست است؟
فرد گفت:«شرط می بندم که می توانی مامی!»خشونت صدایش نشانی از شجاعت داشت.
دوروتی فکر کرد«مثل یک مرد واقعی حرف می زند.»سعی می کرد جلوی اشکش را بگیرد.
لیز به نرمی شروع به حرف زدن کرد«من هم خوب هستم،نگار چیزی اتفاق نیفتاده»دوروتی با قدردانی به او نگریست.«این سه «کنت ول»چقدر شجاع هستند.»
درست در ان لحظه پرستاری سرش را از لای در به داخل اورد.زن سیاهپوستی با سینه های درشت بود.پرقدرت گفت:«پنج دقیقه دیگر وقت دارید ،یاالله،بچه ها،حتماً او را خسته کرده اید.»
دوروتی ناگهان احساس فرسودگی کرد.پرستار حق داشت این دیدار توانش را گرفته بود،نجوا کرد:«شنیدید رئیس چه گفت؟حالا بروید.»
وقتی پرستار انها را به طرف راهرو هدایت می کرد ،فرد مدتی کوتاه پیش مادرش ماند.پرسید:تو چطور مامان؟تو که حالت خوب می شود؟
دوروتی لبخندی زد:«نگران من نباش عزیزم،من خوبم،حالا بدو برو»ولی خوب نیستم!احتمالاً هرگز هم خوب نمی شوم.
**********************
ونتیا بعدازظهر به بیمارستان برگشت.گشتی در اتاق زد،کمی ایستاد و سرش را خم کرد تا از بالای عینک فتوکرومیک قاب چوبیش بهتر نگاه کند:«تغییرات ظاهری،گوی های نقره ای!خرس کوچک»صدایی از گلویش بیرون اورد و پشت چشمی نازک کرد:«دختر! از کی تا حالا این قراضه ها سلیقه پیدا کرده اند؟»
دوروتی پشت تخت خوابش را بالا اورده و نشسته بود داشت از یک لیوان بزرگ کاغذی با نی جرعه جرعه اب خنک می خورد.با امیدواری به ونتیا نگاه کرد.
ونتیا ارام گفت:متاسفم که باعث ناراحتیت می شوم،هنوز هیچ خبری نیست.
دوروتی لیوان را توی سینی روی میز چرخدار گذاشت و اهسته گفت:دو روز از ماجرا گذشته.
ونتیا سرش را تکان داد:توفان هنوز تمام نشده.
-لعنت!
دوروتی سرش را روی بالش گذاشت و اه کشید.
ونتیا عینک را برداشت و ان را در کیف جیر شکلاتی رنگش گذاشت،بعد ان را از روی شانه اش برداشت و روی زمین گذاشت و گفت:خبرهای خوب این است که بالاخره از شدت توفان کاسته شده،همه ی گروههای جستجو متشکل شده و اماده ی فرمان هستند .اول صبح حرکت می کنند.
-خدا را شکر!
ونتیا کیفش را برداشت و خاک ان را پاک کرد و روی صندلی اویزان کرد و خودش را روی صندلی انداخت و ان را به تخت نزدیک تر کرد.
شلوار چرمی شکلاتی و چکمه های گاوچران ها را به پا داشت.بلوز قهواه ای به تن مرده بو گردن بندی از مهره های رنگ شده و برنز که با گوشواره هایش جور بود به گردن داشت.
دوروتی گفت :هنوز احساس ضعف دارم،نمی دانم با من چه کرده اند ولی احساس می کنم پشت و رویم کرده اند.
ونتیا یکه خورد:درد چطور؟خیلی زیاد است؟
-در واقع نه.خودم می توانم مسکن ضد درد را تنظیم کنم،می خواهی ببینی؟
با دستی که سوزن سرم در ان بود،دوروتی دکمه ی تنظیم را که اجازه می داد مقدار دارویش را خودش تنظیم کند،بالا گرفت.
-دارویت چی هست؟
-دمرول(Demerol).
-دختر!می دانی چقدر خوشبختی؟نه نمی دانی!باور کن اگر کلمه ای از حرف هایمان به بیرون درز کند همه ی معتادان دور بیمارستان جمع می شوند.
-«خیلی خوب،انها می توانند با رضایت خودم،جای مرا بگیرند،دیگر برای بیرون رفتن از اینجا بی صبر شده ام.»دوروتی لب هایش را به هم فشرد:«جراح به زودی می اید.پرستار به من گفت که او می خواهد با من حرف بزند.»
ونتیا به زحمت چهره اش را عادی نگه داشت.نگران بود که دوروتی خودش چه حدسی زده،همه ی اسیبی را که به وجودش خورده بود نمی دانست.از این مطمئن بود.تصمیم گرفت موضوع صحبت را به مساله ی امن تری هدایت کند.
-فکر کردم می خواهی درباره ی میهمانی و عکس العمل جراید در مورد افتتاحیه هتل چیزهایی بخوانی،چند تکه از بریده ی جراید برایت اورده ام.
دستش را دراز کرد و کیفش را برداشت و روی دامنش گذاشت از تویش پاکتی بیرون کشید .ان را روی تخت گذاشت:چند تا مجله ی مد هم برایت اورده ام.اخرین مجلات امریکایی فرانسوی وگ بازار و برای این که ترا خوب چاق کنم،هورا!بادبان ها را بکشید!
ظرفی که رویش محافظظ پلاستیکی داشت پر از شیرینی ورقه های شکلات یک شیرینی ناپلئونی نان با شیره ی انگور فرنگی و یک تارت کوچک کیوی.
-ونتیا!اگر همه ی این ها را بخورم ده پوند چاق می شوم.
-خوب شروع کن!باید قوایت را به دست بیاوری!اوه!تقریباً فراموش کردم چند تا چنگال از هتل اورده ام.
ان ها را یکی یکی در دستمال سفره ی لوله شده ای پیچیده بود.
دوروتی خندید:حداقل حالا می فهمم تو ی ان کیف بزرگ چه داشتی.
-اره.وسایل حفظ حیات!
ونتیا ناگهان دست پاچه شد:اوه!لعنت،متاسفم عزیزم،انتخاب بدی از کلمات بود.
-فراموش کن،بهرحال من تارت را می خورم ولی به شرط اینکه تو هم چیزی بخوری.
ونتیا ناخن های قرمزش را به هم نزدیک کرد:شاید فقط یک ذره!
بعد از گوشه نان انگور فرنگی یک تکه کوچک جدا کرد.یک گاز کوچک زد:هوم!خیلی بد نیست.
دوروتی با چنگال یک تکه تارت برداشت:اووی،بچه ها الان اینجا بودند.
-دیدمشان...پرستار فلوری انگار خیلی سرش شلوغ است.
ونتیا مکثی کرد و با حالتی پرسش امیز به دوروتی نگاه کرد:به انها چه گفتی؟
-حقیقت را!
-«چطور تحمل کردند؟»ونتیا گاز کوچک دیگری به شیرینی زد.
-انها خیلی ترسیده اند،ولی شجاع هستند.
ونتیا سرش را تکان داد:بچه های خوبی هستند.
کسی اهسته ضربه ای به در باز زد.دوروتی به در نگاه کرد و ونتیا با صندلی چرخید.
صدای مردانه ای گفت:کسی خانه هست؟
هر کسی که بود،دسته گل عظیمی که جلوی رویش گرفته بود مانع دیدارش می شد.همه نوع گل سفید گل های لیلی،لاله،ارکیده،گل رز چایی و چند نوع گل دیگر.
ونتیا با لهجه ی سیاه پوستان گفت:«خانم هارلو!او رفته.»و با نجوا به دوروتی گفت:هیچ گوی نقره ای یا خرسی جلوی چشم نباشد،زود باش بهتر است تا وقت داری همه را جمع کنی!
مرد وارد شد و گلدان را روی میز چرخدار گذاشت.«هانت وینسلو»بود با شرمندگی گفت:انگار زیره به کرمان اورده ام.
ونتیا خندید:نه مگر این که یک خرس کوچک هم اورده باشی.
«خرس نیاورده ام.»یک دستش را برای قسم بلند کرد:«حتی گوی نقره ای هم نیاورده ام!»
ونتیا برخاست و با دست به تزیینات اتاق اشاره کرد و گفت:خدا را شکر!گوش کن،من به سرعت پایین می دوم و یک فنجان قهوه می گیرم مگر این که چیز دیگری بخواهید؟
دوروتی و هانت هردو سرشان را تکان دادند.
ونتیا گفت:«می توانی صندلی مرا گرم نگه داری»کیفش را قاپید و رفت.
هانت شلوارش را بالا کشید و نشست.
-باید بگویم خانم فلوید خیلی عاقل است.
دوروتی موافقت کرد:همین طور است.
-مثل مانکن ها به نظر می رسد.
نور از پنجره و لای کرکره ها که باز بودند می تابید و باعث می شد که شکل دیگری پیدا کند.هانت وینسلو خیلی بهتر از چیزی به نظر می رسید که دوروتی به یاد داشت.
نور چراغ ها در شب میهمانی،سلامتی طبیعی و صورت پرطراوتش را کم رنگ کرده بود.
اکنون این رنگ در کمال قدرت بود و چگونه!او جوانتر از سی و پنج سالگی به نظر می رسید ،پوستش لطیف و پر از رنگ های زنده بود.چشمان درخشانی با اخمی کج که مبین شیطنت و شوخ طبعیش بود.مردی که ادم دلش می خواست با پاهای برهنه پاچه ی شلوارش را بالا بزند،بند کفش ها را به هم گره زده و دور گردنش بیندازد و با او در ساحل قدم بزند.موهای روغن خورده اش بوی تازگی می داد.
دوروتی گفت:ونتیا یکی از بزرگترین کشف های «ایلین-فورد»بود.ده سال پیش او عکس روی جلد بیشتر مجله های«ووگ»بود.
چهره اش را در هم کشید متوجه شد که او چشم از چشمش برگرفته،به جز فردی یادش نمی امد اخرین بار چه کسی این قدر جدی چشم به چشمانش بدوزد،متفکرانه سکوت کرد،بعد گفت:چطوری مرا پیدا کردید؟
-اسان!این جا شهر کوچکی است.از هنگام افتتاح هتل و گم شدن هواپیمای شوهرتان،روزنامه ها پر از اخبار شما هستند.عکس های مختلف شما حتی صفحات اجتماعی را هم پر کرده.
سرش را به یک سو خم کرد:فکر نمی کردم شما مطالب خاله زنکی را بخوانید.
خنده ای در گلو کرد:«من نه!ولی دستیارم چرا ،فقط به خاطر این که بداند نام من در کدام قسمت هاست.امارگرها برای دانستن محبوبیتم به ان احتیاج دارند.»لحنش خشک و جدی بود:«و نامم همان جا بود،درست در همان صفحه ها!»لبخند کم رنگی روی لبانش نشست:«همان جایی که شما بودید.»سرش را تکان داد:حالتان چطور است؟
ادائی در اورد:چطور به نظر می رسم؟
-در واقع خیلی بد نیستید.
-دوروغ گو!من افتضاح به نظر می رسم،خودتان هم می دانید.
خندید،دندان های سفیدش نمایان شد:خوب که چی؟در بهترین بیمارستان هم،کسی خوب به نظر نمی رسد.
بعد سکوت را حس کرد و با وقار به ان احترام گذاشت.لبخند شوخی و اشنایی از بین رفت و با جدی شدن عوض شد.جدیتی اگاهانه.انگار با نگاهش او را همهی وجودش را و حالت پرتفکرش را بررسی می کرد.
دوروتی ناگهان احساس ناراحتی کرد:چرا این جوری به من زل زده؟کاش این کار را نمی کرد،می دانم مثل گوشتی به نظر می رسم که گربه چنگ زده و روی زمین کشیده باشد.
بعد فهمید ملافه از رویش کنار رفته و او به لباس خوابش نگاه می کند.مطمئن بود که گلدوزی های ان را تحسین نمی کند،ظاهراً توجهش را جلب نکرده بودند.
ناگهان ارزو کرد که او برود،حضورش باعث اشفتگی ذهنش می شد،اول به خاطر این بود که خودش یا دید خوبی نگاهش نمی کرد،چون او خوش قیافه ترین مردی بود که تا کنون دیده بود،در ثانی طرز نگاه کردنش باعث ناراحتی می شد و بعد یک مساله دیگر هم پیدا شد، ازدواج ناموفق او،همه چیز در اطراف هانت یک واژه را هیجی می کرد م-ش-ک-ل-ا-ت-...نباید با او درگیر می شد،زندگیش همان طوری هم به قدر کافی پیچیده بود.به خود،یاداوری کرد:فردی!فردی من که مفقود شده...
احساس گناه کرد و بلافاصله چشم از هانت برداشت و به سرعت به تکه ی دیگری از تارت چشم دوخت،فقط برای این که جای دیگری را نگاه کند.دستش می لرزید و تا زمانی که لب هایش به چنگال خورد،نفهمید که شیرینی از چنگال افتاده!اطرافش را نگاه کرد و به خود نفرین کرد:لعنت اگر سعی می کردم هم،احمقانه تر از این نمی توانستم رفتار کنم.
-پس شیرینی را انداختید،چه گناه بزرگی!
نیم خیز شد و شیرینی را از روی ملافه ها برداشت:«این جاست!»ان را به طرفش دراز کرد.
دوروتی به ان نگاه کرد،دستش را دراز کرد تا ان را بگیرد،بعد تردید کرد.
چیزی خیلی عاطفی در همین عمل ساده وجود داشت.فوراً دستش را عقب کشید و موقرانه سرش را تکان داد:«نه!»صدایش اهسته و لرزان بود.
هر دو فهمیدند این «نه!»چه چیزی در خود دارد.اعلام خصمانه از عدم تمایل به هر نوع درگیری!هر شانسی را برای هر نوع رابطه ای نفی می کرد.مساله این نبود که این ارتباط چقدر معصومانه باشد،هر نوع ارتباطی را ممنوع می کرد.
هانت طوری رفتار کرد،انگار اهمیتی ندارد.به عقب برگشت و تکه شیرینی را در دهان خود گذاشت و جوید و سرش را تکان داد:خیلی خوشمزه بود.
دوروتی چنگال را در سینی گذاشت و چشم به او دوخت:هانت چرا این جا امدی؟
از سوالش تعجب کرد:برای ابزار همدردی،برای این که ببینم ایا کاری از دستم برمی اید؟بعد از رفتار همسرم در میهمانی،فکر کردم این حداقل کاری است که می توانم بکنم.
حالت دوروتی عوض نشد:ایا او می داند شما این جا هستید؟
«گلوریا؟»سرش را تکان داد:«نه!»
-فکر می کند کجا هستید؟
به تلخی خندید:بستگی به حالت او دارد.اگر مست باشد حتماً فکر می کند من با کسی قرار ملاقات دارم،اگر نه فکر می کند دارم رای دهندگانم را تحت فشار قرار می دهم.
-ولی من جزء رای دهندگانت نیستم،در این ایالت حتی حق رای هم ندارم.
با سادگی نیش خندی زد:بنابر تجربیات من،هر کسی بالقوه یک رای دهنده است.و اگر خودشان هم رای ندهند،دوستان و اقوامی دارند که رای بدهند.
نفس عمیقی کشید و شروع به حرف زدن کرد:«من...»سرش را تکان داد دست هایش را روی دامنش گذاشت:متاسفم باید مرا ببخشید هانت،به سرعت خسته می شوم،ضددردها و تمام...
لبخندی زد و از جایش برخاست:«می فهمم،به هر حال اگر عقیده تان عوض شد این کارت من است.»کارت ویزیتی از کیفش بیرون کشید و روی سینی گذاشت:«اگر به چیزی احتیاج داشتید،هر چیز...»روی کارت ویزیت زد:«در زنگ زدن تردید نکنید،من بی نفوذ نیستمفمی دانید؟»
-یادم می ماند.
اضافه کرد:رودربایستی نکنید.
لبخندی زد:به خاطر امدنتان متشکرم هانت،گل ها هم خیلی دوست داشتنی هستند.
-نه گوی و نه خرس!
چشمکی زد:زود خوب شوید.
-حتماً!
به محض این که رفت لبخندش محو شد.سرش را روی بالش گذاشت و چشمانش را بست:این کارت ویزیت من است...اگر به چیزی احتیاج داشتید...من بی نفوذ نیستم...
اه عمیقی کشید،هانت می توانست کارتش را برای خودش نگه دارد،با رودربایستی یا بی رودربایستی،قصد نداشت با تماس گرفتن با او برای خوش مشکل ایجاد کند.
به خاطر گل ها برایش یادداشت تشکر خواهد فرستاد.همین!هر چیز دیگری باعث ایجاد سوءتفاهم در او خواهد شد و دلش نمی خواست او را دچار اشتباه کند.
«من ازدواج سعادتمندانه ای دارم،با سه فرزند زیبا،بیشتر چه می خواهم؟فردی صحیح و سالم است،چیز بیشتری برای پرسیدن نیست،هست؟»
صدای قدم های کسی شنیده شد سپس ونتیا به نرمی گفت:عزیز دلم؟ بیداری؟
دوروتی پشت سر ونتیا را نگاه کرد.جراح انجا ایستاده بود،درست کنار در،کت اهار زده ی سفید مخصوص ازمایشگاهش را به تن داشت.گفت:عصر بخیر خانم کنت ول.حالتان چطور است؟
-بستگی دارد!دکتر چرا به من نمی گویید؟
دکتر برت شالفین ان قدر خوشرو نبود.
«روح مشتاق!»دوروتی با تمسخر فکر کرد:می تواند تلاش زیادی در یکی از فیلم های برادران مارکس بازی کند.
او را دید که در را بست و جلو امد و نمودار وضعیتش را از پای تخت برداشت
هر حرکتش محتاطانه و با دقت بود.حتی طرز نگاه کردنش به نمودار وضعیت او،سر قلم را دراورد و ان را چرخاند تا بنویسد،یادداشت منظمی که نوشت،حالت وسواس گونه ای که نمودار را دوباره به تخت اویزان کرد و مطمئن شد که صاف و مستقیم اویزان شده.
دوروتی با طعنه پرسید:چطور بود؟
کاملاًجدی گفت:اوه مسلماً خیلی حالتان بهتر شده،در واقع به زودی مرخص می شوید.
-خوب این بهترین خبری است که پس از سالها شنیده ام.
در خودنویس را بست و ان را در جیب بغلش گذاشت.بعد اخم کرد و متفکرانه به دوروتی نگاه کرد:«خانم فلود به من گفته اند که دوست نزدیک شما هستند.»
دوروتی با علاقه به ونتیا نگاه کرد و لبخند زد:بله همین طور است.
-پس از نظر شما اشکالی ندارد که این جا بماند؟و ان چه را که می خواهم بگویم بشنود؟
چشمان دوروتی به طرف ا وبرگشت .پرسید:«چرا؟»ناگهان نگران شد:ایا لازم است؟
-نه به هیچ مجه،ولی به تجربه دریافته ام که بهترین وضعیت برای بیمار این است که یکی از اقوام یا دوستان نزدیکش کنارش باشند.
دوروتی احساس کرد ته دلش بالا امد.بوی گل ها سرگیجه اور بود و هوای اتاق ناگهان به طرز غیرقابل تحملی گرم شد.ضربان قلبش تند شد و نامنظم به طپش درامد.به برت شالفین زل زد و نجوا کرد:موضوع چیست دکتر؟چه اتفاقی برایم افتاده؟
دکتر شالفین و ونتیا نگاه کرد.
ونتیا هم به او نگاه کرد.
بعد هر دو به دوروتی نگاه کردند.
دوروتی بی هوا گفت:محض رضای خدا! ممکن است کسی «من» را هم در جریان بگذارد تا بدانم چه خبر است؟می دانید؟این بدن«من»است.