دستهای پدرم جلوی چشمهایم بالا و پایین رفت:«هی دخترک کجایی؟»

خطوط لبخند نقش بسته روی صورتم عمیق شد، دوباره پرسید:«زندگی تا به الان با تو چطور تا کرده؟ دوست دارم بدانم؟» لبخند روی صورتم ماسید، باران نم نم تبدیل به رگبارهای تند فصلی شده بود، دستهای سردم را در دستهایش «ها» میکرد، تکرار میکرد:«بمان برای همیشه»، آدم ماندن نبودم،به عشق اعتقادی نداشتم، به خواستن های عمیق انسانی، به اعتقادم شاپرک رنگینی نبودم که ارزش آرشیو شدن در کلکسیون خاطرات روح بزرگی چون او را داشته باشد،

من شاپرک ساده ای بودم با بالهای سپید که برای حیات حتی در ابعاد کوچک آن هم احترام قائل بود احترام بزرگی در قلب من بود که دایره اش حتی بی اعتقادی ام به عشق را هم در بر میگرفت. پدرم پرسید:«جواب ندادی؟» به قدح پر از توت های زرشکی روی رومیزی ترمه نگاه کردم:«از همه انتخابهایم راضی ام.» پدرم رضایتمندانه خندید:«برای زیستن در آرامش مطلق تکرار همین یک جمله کافی است!»