انصاف نیست!!!
عزيزم من امشب دلم خيلي تنگ شده بود.
آخر هر چه موسيقي و شعر در جهان هست مرا ياد تو مي اندازد.
ياد آن ديوان حافظ با جلد آبي تيره…
ياد گل هاي رنگارنگ، يك شاخه گل و گل هاي صحرايي كنار هم چيده شده…
ياد بعد از ظهرهاي پاييز و غروب هاي زمستان…
ياد صداي تو در تكرار خستگي ناپذير بيت بيت غزلهاي حافظ…
ياد صداي كودكانه ي من در تكرار شگفت آور ابيات ناشناخته…
عزيز من امشب رفته بودم كنسرت
و حالا دلم خيلي تنگ است.مي دانم دوست نداري كه من دلتنگي كنم.
مي دانم اصلآ دوست نداري كه صورت من مثل همين حالا غرق اشك باشد اما…. اما امشب دوباره يادم افتاد كه بعضي چيزها انصاف نيست. بي انصافي ست.عادلانه نيست. حق من نيست.
اِنـصـــآفــــــــــــــ نـیـستــــــ
کــه دُنـیــــــــــــآ آنـقـَـدر کـوچَـکـــــ بـآشـَــد
کــه آدَمـ هــآی تـکـــــــــــرآری رآ روزی صـَـد بــآر بــِبـیـنــی
و آنـقـَـدر بـُزرگــــــ بــآشَــد
کــه نـَتـَـوآنـی آن کَـسـی رآ کـه دلـَتــــــــــــــ
مـیـخواهــَـد،

حـَـتــی یـِکــــ بــآر بـبــیـنــــی!!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۳ ساعت 23:59 توسط venouse
|
سلام به همه دوستای خوبم