رمان عشق دوم (فصل سوم)
«فصل سوم»
مراسم افتتاحیه رویداد مهمی بود.پله های مرمری و سالن پر زرق و برق با رزهای سفید و صورتی با طراوت تزیین شده بود.همه جا گلهای زیبا به چشم می خورد.گیاهان انبوه سبز در گلدان های غول پیکر خودنمایی می کردند.حلقه های حلزونی گل از ستون هار مرمر فرانسوی اویزان بود.دسته های بزرگ گل به چهل چراغ ها اویخته بودند.خرمن های عظیم گل روی دیوار ها،اطراف چهار چوب درها و نرده ی پله هایی که به طبقات بالا می رفت و پاگرد پله ها به چشم می خورد.
سالن پر از مردان و زنان با لباس های فاخر و رسمی بود.چیزی ماننده ان،هرگز در سان فرانسیسکو سابقه نداشت.گل خانه ای پر از گل،لباس های زیبا و جواهرات بی نظیر!
راه پله ها بسته شده و در پاگرد سوم،یک میز سخنرانی با میکروفن جای داده بودند و در پاگرد چهارم،خبرنگاران تلویزیون،سازندگان فیلم های ویدیویی و عکاسان،با تمام تجهیزات خود گرد امده بودند.در طبقه ی بالا خبرنگاران روزنامه ها و مجلات برای تهیه ی اخبار دست اول در تکاپو بودند.
هنگامی که ونتیا و دوروتی از اسانسور خصوصی بیرون امدند،دریک فلینت وود بالای پله ها منتظرشان بود.از دیدن عینک روی صورت دوروتی تعجب کرد ولی بروز نداد.به سالن پرا از جمعیت اشاره کرد و گفت:فکر می کنید چطور است؟
برای یک لحظه دوروتی فقط خیره ماند.صحنه بسیار مجلل بود.
-ونتیا حق داشت،اگر نوار را خیلی زود قطع نکنیم انها چون طوفان به سالن رقص هجوم می برند.
-اجازه می دهید؟
«دریک»بازویش را زیر بازوی او انداخت و با هم به طرف میز خطابه روی پله های عریض رفتند.
«دریک»شش پا قد و موهای پرپشت مشکی که روی شقیقه ها به خاکستری می زد و چشم های ابی کبود،در چهره ای مردانه،جذاب و برنزه داشت.همهمه ی میهمانان به پچ پچ تبدیل شد. دوروتی ناگهان متوجه چهره هایی شد که پرتوقع به او نگاه می کردند و لنزهای تیره دوربین های فیلمبرداری که غژغژ کنان به سوی او نشانه رفته بودند.دستش روی بازوی«دریک»منقبض شد و احساس کرد که بدنش خشک شده است.
«دریک»به او نگاه کرد و خندید:راحت باش!
-فقط یادت باشد،انها می توانند تو را بکشند،ولی نمی توانند تو را بخورند،درست است؟
خندید.او حق داشت.چه چیز بدتری می توانست اتفاق بیفتد؟به او نگاه کرد:متشکرم دریک!
با لبخند پرسید:برای چه؟
-به من کمک کردی که بدون«فردی»این کار را انجام دهم،به من اطمینان بخشیدی.
-«همیشه از همراهی خانمی زیبا خوشحال می شوم.»دستش را از زیر دست دوروتی بیرون کشید:«همین جا منتظر باش تا ترا معرفی کنم،باشد؟»
سرش را تکان داد.
-تو موفق می شوی،باور کن.
چند پله ی اخر را پایین امد و به راحتی بازوانش را روی میز گذاشت و به اطراف نگاه کرد.انگار دنبال کسی می گردد.
حالا توجه همه جلب شده بود.همه ساکت شدند.فقدان صدا به نحوی بیش از سروصدای قبلش محسوس بود.صبر کرد تا همه مشتاق شنیدن سخنانش شوند.سپس لبخندزنان در میکروفن گفت:
-هی!برای تشویق هایتان متشکرم.منتظر چه بودید،فرانک سیناترا؟
همه خندیدند و یخ ها ذوب شد.
-«حالا جدی باشیم.خانم ها و اقایان قبل از هر چیز اجازه بدهید از طرف خودم به خاطر تشریف فرمایی به این افتتاحیه از شما تشکر کنم.بدبختانه سخنرانی که قرار بود خانم «دوروتی هیل کنت ول»را معرفی کند ،هنوز نرسیده.بین طوفان روی کوههای راکی و مه غلیظی که شهر را در بر گرفته،تاخیر کرده،یا شاید سقوط کرده!»نگاهی به اطراف انداخت:«شاید فهمیده که مردم سانفرانسیسکو از طوفان خطرناک ترند...»
دوروتی با خود گفت:«خدای من!چقدر دریک ارام استريالچقدر برایش اسان است ان ها را کاملاً رام کرده.»
-«...و حالا مفتخرم شخصی را معرفی کنم که سازنده ی این ساختمان زیبا و معروف در جهان است.خانم ها و اقایان،لطفا به من کمک کنید تا به خانم «دوروتی هیل کنت ول»خوش امد بگوییم!»
خود را کنار کشید و به دوروتی اشاره کرد که پایین بیاید.صدای کف زدن به اوج خود رسید.
دوروتی متوجه ی اشاره شد و به اهستگی از پله ها پایین امد،وقتی که پشت میز ایستاد و به میهمانان به هم فشرده نگاه کرد،صدای دست زدن خاموش شد.
به اطراف نگاهی انداخت و شروع به حرف زدن کرد.صدایش ارام و قوی بود:«چه خبر است؟رژه ی گلدان های گل؟»
مردم بی اختیار شروع به دست زدن کردند و او لبخند زد تا همه ساکت شدند.
-خانم ها و اقایان!من مختصر و مفید حرف می زنم،چون خودم اگر به جای شما بودم،دلم می خواست ناطق هر چه زودتر حرفش را تمام کند تا بتوانم به میهمانی رقص برسم!
خنده ها و کف زدنهای مردم او را تشویق کرد.
-قبل از هر چیز اجازه دهید از یک یک شما تشکر کنم که تشریف اوردید و کمک کردید این بعدزاظهر پر خاطره شکل بگیرد.همانطور که احتمالاً خبر دارید،در سال های اخیر،هتل هایی در شرق دور ــ ببخشید که نام رقبایم را نمی اورم ــ سعی کرده اند خود را به استانداردهایی که از طرف بقیه ی هتل ها زیر نظر گرفته می شود برسانند.خوب این باعث شد که دست به دیوانگی بزنم و این جا را بسازم«هتل پالاس سانفرانسیسکو»تا به مردم شرق دور،یکی دو چیز را نشان دهم.این که هتل های امریکایی ــ و به خصوص انکه در سانفرانسیسکوست ــ همیشه برای ابد «شماره ی یک»هستند!
کسی فریاد زد:موافقم،موافقم!
به طرف صدا تبسم کرد:متشکرم.
خبرنگاری فریاد زد:این به اعلام جنگ می ماند،ایا به این معنی نیست که شما می خواهید قدرت نمایی کنید؟
دوروتی دستهایش را بلند کرد ،کف دست هایش رو به تماشاچیان بود.
-لطفاً!من با دست های پر امده ام تا به صنعت هتل داری امریکا،جایی را که شایستگی اش را دارد ببخشم،جایی فراتر از بقیه. چیزی که شما می شنوید فریادی است که در سراسر منطقه ی اقیانوس ارام شنیده خواهد شد.
-امشب شما میهمان هتل پالاس سانفرانسیسکو هستید.خواهش می کنم فقط به خاطر داشته باشید که رانندگی با مستی جور در نمی اید.برای همه ی شما در طبقات بالا سوئیت رزرو شده که شب، به عنوان میهمان «من»به شما تحویل می دهند.خدمات اتاق هم شامل این دعوت می شود.برای سرگرمی شما،مجلس رسمی رقص در سالن رقص برای مسن تر ها برقرار است.برای جوان تر ها! و ان هایی که قلبشان هنوز احساس جوانی می کنند،در طبقه ی هم کف در باشگاه غار ارکستر راک اند رول منتظر است. و در بار کادیلاک با پنجاه و نهمین راک اندرول،غم غربت شب را از دل بیرون کنید.میزهای سرو غذا در هر گوشه و کناری که وجود دارد.بنابراین لطفاً بخورید.بیاشامید.خوشحال باشید و از امشب لذت ببرید.خانم ها!اقایان!متشکرم.
دوروتی یک بار دیگر به طرف میکروفن خم شد.
-حالا!اگر فرماندار«رندل»(Randal)لطف کنند و در بریدن نوار افتتاحیه به من کمک کنند.
فرماندار از فرصتی که برای مطرح شدن در رسانه ها نصیبش شده بود خوشجال شد.او مردی تنومند،سنگین و کمی بیشتر از چاق بود،موهای سفید و صورتی گلگون داشت.
با یک اشاره درهای سالن رقص که به سبک انگلیسی شاخته شده بود باز شد.
تازه ان وقت بود که دوروتی فهمید بی خود دیگران را به خاطر نوشتن متن سخنرانیش به زحمت انداخته،چون به کلی ان را از خاطر برده و خودش بدون احتیاج به متن سخنرانی کرده بود.
فرماندار او را به سالن رقص برد و گروهی از میهمانان ان ها را همراهی کردند.
دیوارهای سالن روکش طلا کوب ابی داشتند وسطح سالن برای رقص اماده شده بود.از روی جایگاه ارکستر پیتر-دوچین(Peter. Duchin ) با اهنگ«مسافرت عاشقانه»رقص را اغاز کردند.
دوروتی به ارامی گفت:فرماندار رندل نمی دانم چطور از شما تشکر کنم.
بی لبخند گفت:اوه!من راهی پیدا می کنم.
در حالی که برق شیطنت از چشمانش ساطع بود گفت:منظورتان...شرکت در جشن خیریه است؟
از ته دل خندید.گفت:در واقع من به چیزی که ارزانتر تمام شود،فکر می کردم.
-خوب چی هست؟
-اولین دور رقص را با من برقصید.
لبخند پرفروغی زد:باعث خوشحالی من می شود.
در حالی که دوروتی را به طرف محل رقص می برد هنوز در گلو می خندید،سرش را تکان می داد و زیر لب می گفت:«جشن خیریه»و باز می خندید.
بعد وقتی دوربین های تلویزیون به طرفشان برگشت،ارام حرکت کردند.موسیقی کم کم اغاز شد و محل رقص کم کم پر از زوج هایی شد که زیر چلچراغ بلورین موج می زدند.
فرماندار چاق و سنگین بود ولی مثل پری سبک در فضا می چرخید،ظاهراً در مجالس جمع اوری اعانه زیاد می رقصید.
موسیقی به پایان رسید و انها توقف کردند.صدای مردی از پشت سر به گوششان خورد:«خوب، فرماندار ایا مرا هم در گنج خود سهیم می کنید یا او را با خودخواهی تمام برای خودتان نگه می دارید؟»
برگشتند و دوروتی خود را روبه روی مردی یافت،که جذابیتی غیرعادی داشت.او جذاب پرکشش و افسون کننده بود.نوعی اعتماد به نفس داشت انگار تمام دنیا مال اوست.کالیفرنیایی بود.بلندی قدش شش پا و دو اینچ بود،نیرومندی هیکلش جوان نما و چشمش ابی،موهای طلایی،ارواره ی نیرومند و دندان هایی ترسناک داشت.اسمش هانت وینسلو(Hunt-winslow ) بود.
فرماندار اهی کشید و غرولند کرد:وینسلو تو هیچوقت به بزرگتر از خودت احترام نمی گذاری؟تو به همه فهماندی که شغل مرا می خواهی،حالا شریک رقصم را هم می خواهی؟
دوروتی و مرد لبخندی رد و بدل کردند.
-خوب،خدا نکند که این همه خودخواه باشم،خانم کنت ول ،اجازه بدهید که خودم رقیبم را رسماً معرفی کنم.اقای هانتینگ ندرلند وینسلوی سوم!
دوروتی دستش را دراز کرد و وینسلو ان را گرفت و گفت:«هانت!»لبخند زیبایی روی لب نشاند :«من هانت را ترجیح می دهم.»
فرماندار رندل زیر لبی گفت:از این هانت بپرهیز خانم کنت ول،در این اطراف به «زن کُش»معروف است.
دوروتی خندید:نباید در مورد من نگران باشید،فرماندار،من یک زن شوهردار سعاتمندم!
-«از شنیدنش خوشحالم،که به من هم یاداوری می کند که بهتر است نزد خانمی که با من امده است برگردم.»تعظیمی نمایشی کرد:«خانم کنت ول،خوشوقت شدم.»
-سعادت من بود.
دوروتی فرماندار را نگاه کرد تا رفت.بعد به طرف هانت برگشت:خوب؟ایا همانطور که او ادعا کرد شما یک «زن کُش»هستید؟
هانت خندید:خانم کنت ول،شما نباید هر چیزی را که می شنوید باور کنید.
-دوستانم مرا دوروتی خطاب می کنند.
-خیلی خوشحالم که مرا میان انها جای دادید،دوروتی.
-ایا شما جداً رقیب او هستید؟
-منظورتان رندی رندل پیر است؟
-ایا این طوری صدایش می کنند؟
پیش از انکه جوابی بدهد ارکستر شروع به نواختن اهنگ«من قلبم را در سانفرانسیسکو جا گذاشتم»کرد.
-با من می رقصید؟
دوروتی ناخواسته امواج نیرومندی را که به طرفش می امد احساس می کرد.نیروی پنهانی که در درونش موج می زد.دوروتی با خود فکر کرد:«فرماندار حق داشت.هانت مرد خطرناکی است.خیلی جذابتر از انی است که برای خودش... یا من خوب باشد.»
همانطور که می رقصیدند پرسید:شما هم؟
به او نگاه کرد و به نرمی پرسید:من هم چی اقای وینسلو؟
حرفش را تصحیح کرد:هانت!
لبخندی زد:هانت خوب!
-قلبتان را دراین شهر جا گذاشته اید؟
خندید:اوه یک قسمت کوچک از ان را،مطمئنم،فکر می کنم که هر جایی که هتل ساخته ام قسمت کوچکی از قلبم را جا گذاشته ام.
-مثل هانسل و گرتل که ریزه ها ی نان را جا گذاشتند؟
خندید و به ارامی به رقص ادامه دادند.وقتی اهنگ تموم شد به گوشه ای رفتند و مودبانه دست زدند.
دوروتی متوجه شد که ونتیا،با اشاره او را به سمت خود می خواند.
-ونتیا،ایشان اقای هانتیگتون وینسلوی سوم هستند.هانت،خانم«ونتیا فلود»مسئول تبلیغات من!
ونتیا با او دست داد و به ارامی گفت:سناتور.
دوروتی به او خیره شد:سناتور!چرا به من نگفتید؟
هانت شانه اش را با سهل انگاری بالا انداخت و گفت:سناتور ایالت!شما خانم ها می خواهید برایتان نوشابه ای بیاورم؟
دوروتی گفت:«خیلی عالی است.»و با ونتیا به کنار سالن رقص رفتند.با نگرانی پرسید:از فردی خبری نرسیده؟
ونتیا سرش را تکان داد:هنوز نه!
-لعنت!
-درک به فرودگاه زنگ زد.او همان طور که خودت هم می دانی در طول مسیرش تماس داشته.
دوروتی نالید:فقط امیدوارم حالش خوب باشد.
-البته که هست،و بهتر است که عجله کند،چون سناتور جوان مسحور کننده ی تو دارد می اید.
-«ونتیا!»دوروتی اعتراض کرد:او مال من نیست.
-دختر؟مطمئنی؟
-«البته که مطمئنم»دوروتی نجوا کرد:دیگر خفه شو.
ونتیا با تمسخر گت:«فقط یادت باشد.»دستش را بالا گرفت و انگشتش را تکان داد،حلقه ی طلایش درخشید:«او حلقه در دست دارد.»نجوا کرد:«من دیده ام.»بعد دوری زد که لباس طرح«ایساک میرزای»به چرخش دراید.لبخندی زد و بی معطلی یک گیلاس شامپانی از دست هانت گرفت.میهمانی به اوج خود رسیده بود.انواع نوشیدنی و شامپانی،زبان ها را شل و بدن ها را سست کرده بود.سروصدا هر لحظه بلندتر می شد و اغذیه ی فراوان روی میزهای غذا،ناپدید می شد.
ونتیا،دوروتی را دید که از «کلوپ غار»بیرون امد و از پله های پیچ در پیچ به سالن هتل برگشت.صندلی های سالن پر از میهمانانی بود که شام می خوردند.ونتیا به او اشاره کرد،سپس به طرف یکی از ستون ها سرش را تکان داد.
دوروتی مسیر نگاهش را تعقیب کرد.
زنی انجا در حالت مستی افتاده بود،لیوان خالی بلندی به دست داشت.
بدون شک او زمانی زیبا بود.خیلی شیک پوش،ظریف و اشرافی بود.با ارایش ملایمی که با سلیقه و ماهرانه انجام شده بود.موهای تیره اش ابی کبود که با گردن بند و دست بند و گوشواره های ابی کبودش هماهنگ بود،به تن داشت.ولی این تجملات نمی توانست اثار مستی اش را پنهان کند.
دوروتی به ونتیا نگاه کرد،سرش را تکان داد،اشاره کرد که مواظبش باشد.به زن نزدیک شد.با صدایی دوستانه گفت:«سلام،ایا قبلاً با هم اشنا شده ایم؟»
زن سرش را اهستهبلند کرد و با چشم های شیشه ای،ابی کبود که پر از سوءظن بود به دوروتی نگاه کرد.با صدایی بلند و بریده بریده پاسخ داد:«چه می خواهی؟چرا می خواهی کاری برایم انجام دهی؟»زن لیوانش را به دهانش برد ولی خالی بود.ان را جلوی چشمش گرفت و غرغر کرد:«کثافت ،یکی دیگر لازم دارم.»نگاهش موذیانه شد:«چرا یکی برایم نمی اوری.»
دوروتی با ملایمت گفت:شاید به غذا احتیاج داری؟
گستاخانه غرش کرد:«گور پدر خوردن»چشمانش ناگهان وحشی شد و لبخندی خشک زد:«چیزی که لازم دارم یک ودکای دیگر است.»به راه افتاد.با احتیاط می رفت و ارام تلو تلو می خورد.با قدم های بزرگ یک مست.قبل از این که دو قدم بردارد،سقوط کرد.
-«وای اینجا را»دوروتی یک دستش را دراز کرد تا او را بگیرد.
زن تعادلش را حفظ کرد و دست دوروتی را کنار زد:«کمکت را نمی خواهم.»با نفرت و خصومت فریاد زد و برگشت که برود و گفتگو را تمام کند.وسط جمله اش سکسکه کرد:لازمش ندارم، بخصوص از زنکه ی هرزه ای که سعی دارد شوهرم را از من بدزدد.
بیش از یک شوک بود.دوروتی همان جا ایستاد و با تنفر به او که به طرف نزدیک ترین بار می رفت خیره شد.
صدای اشنایی از کنارش گفت:من جداً متاسفم.
به طرف صدا برگشت.هانت وینسلو بود و چهره اش مخلوطی از شرمندگی و دست پاچگی بود.
دوروتی خندید:«شما نباید متاسف باشید»با لذتی درونی اضافه کرد:هانت،واقعاً شما برای ستاد انتخاباتی داخلی مسئول نیستید ،می دانید؟
لب هایش را به هم فشرد و به ارامی گفت:«اوه!ولی هستم.»صدایش لرزید:حداقل به خاطر این ستاد انتخاباتی به خصوص،او همسر من است گلوریا(Gloria) .
دوروتی به او زل زد:«اوه خدای من!هانت،به هر صورت من نباید پایم را از گلیمم...»
-«از کجا می دانستی؟تو این جا تازه واردی.»اندوهگین لبخند زد:«نه این که در این شهر به صورت راز مانده باشد.طفلک گلوریا،اگر پشت سرم،مرا هم طفلک هانت صدا کنند تعجب نمی کنم...یا از ان هم بدتر،طفلک هانت با درد و رنج طولانیش...»
دوروتی،از رفتارش که انقدر ملاحظه حالت او را می کرد،شگفت زده شد.ارزو می کرد که ان زن می فهمید چطور پاسخگو باشد.در این شرایط کسی چه می تواند بگوید،واقعاً نمی دانست.
هانت با شرمندگی سرش را تکان داد:«خوب بهتر است بروم و مواظبش باشم»لبخند کم رنگی زد:«باید بچه داری کنم،شاید بعداً بتونیم صحبت کنیم؟»
دوروتی گفت:بله شاید.
وقتی دید او به دنبال همسرش رفت،قلبش به درد امد.نمی توانست جهنمی را که او در ان زندگی می کرد حتی تصور کند.
ونتیا به طرفش امد و موقرانه گفت:عزیزم!می شود به یک جای ارام برویم و کمی حرف بزنیم؟
دوروتی به او خیره شداحساس ترسناکی از پیشامدها داشت.
-«فردی؟»از نفس افتاد،رنگ از رویش پرید.ناگهان سرش گیج رفت و با خشم بازوی ونتیا را چنگ زد:«طوری شده؟چیزی برایش اتفاق افتاده؟»
ونتیا با ملایمت گفت:چرا با من به یکی از اتاق ها نمی ایی؟
دوروتی سرش را تکان داد:نه،همین الان بگو.
ونتیا نفس عمیقی کشید،ارزو کرد می توانست ،خرد،خرد اخبار را بگوید:درباره ی فردی است.
چشمان دورتی گشاد شد:حادثه ای رخ داده.ایا او...؟
-نمی دانیم...
-«ولی...»دوروتی به طرفش رفت و ایستاد.خشکش زد.با دست سینه ی خود را چنگ زد،و مثل خرچنگی همان جا خشک شد.نجوا کرد:چه شده؟
-کسی به درستی نمی داند.هواپیمایش از روی صفحه ی رادار ناپدید شده!
دوروتی چشمانش را بست.احساس می کرد می چرخد و سقوط می کند پایین،پایین،پایین!به اعماق بی انتها ی گرداب نومیدی.سعی کرد نفس بکسد ولی مثل اینکه چیزی روی سینه اش فشار می اورد.پس از لحظه ای چشمانش را باز کرد.
ونتیا گفت:تماس رادیویی قطع شده.
-کجا این اتفاق افتاد؟
-جایی برفراز کوه های راکی.
-«ولی مطمئن نیستند که هواپیما...»دوروتی نمی توانست کلمه ی سقوط را بر زبان بیاورد:پایین رفته؟
-نه!نیستند.ولی خیلی واضح...
-گروههای جستجو،حتماً قبلاً فرستاده اند؟
ونتیا او را در اغوش کشید:«نمی توانند عزیزم،نه تا وقتی که هوا روشن شود و حتی ان وقت...»صدایش لرزید و اهی کشید:غیر ممکن است که جستجو را شروع کنند تا برف بند بیاید،خیلی متاسفم عزیزم.
دوروتی ناگهان لبخند زد و چشمانش برقی غیرعادی زد:خیلی نگران نباش ونتیا!بیا برویم چیزی بخوریم .فردی حالش خوب است فقط کمی تاخیر کرده همه اش همین،شاید یک نوشابه می خواهی؟کمی برندی؟
-عزیزم...
-بله درست است.تو نوشابه ی الکلی نمی خوری،چقدر بی فکرم!
ونتیا به او خیره شد و فکر کرد:«اوه!خدای من!شوکه شده،بهتر است بروم کمک بیاورم.»با ناامیدی به اطراف نگاه کرد:حالا که احتیاج به کمک دریک دارم نیست.
ناگهان پلک چشمان دوروتی لرزید و بدنش سست شد.درست وقتی که داشت غش می کرد ونتیا او را گرفت.
مراسم افتتاحیه رویداد مهمی بود.پله های مرمری و سالن پر زرق و برق با رزهای سفید و صورتی با طراوت تزیین شده بود.همه جا گلهای زیبا به چشم می خورد.گیاهان انبوه سبز در گلدان های غول پیکر خودنمایی می کردند.حلقه های حلزونی گل از ستون هار مرمر فرانسوی اویزان بود.دسته های بزرگ گل به چهل چراغ ها اویخته بودند.خرمن های عظیم گل روی دیوار ها،اطراف چهار چوب درها و نرده ی پله هایی که به طبقات بالا می رفت و پاگرد پله ها به چشم می خورد.
سالن پر از مردان و زنان با لباس های فاخر و رسمی بود.چیزی ماننده ان،هرگز در سان فرانسیسکو سابقه نداشت.گل خانه ای پر از گل،لباس های زیبا و جواهرات بی نظیر!
راه پله ها بسته شده و در پاگرد سوم،یک میز سخنرانی با میکروفن جای داده بودند و در پاگرد چهارم،خبرنگاران تلویزیون،سازندگان فیلم های ویدیویی و عکاسان،با تمام تجهیزات خود گرد امده بودند.در طبقه ی بالا خبرنگاران روزنامه ها و مجلات برای تهیه ی اخبار دست اول در تکاپو بودند.
هنگامی که ونتیا و دوروتی از اسانسور خصوصی بیرون امدند،دریک فلینت وود بالای پله ها منتظرشان بود.از دیدن عینک روی صورت دوروتی تعجب کرد ولی بروز نداد.به سالن پرا از جمعیت اشاره کرد و گفت:فکر می کنید چطور است؟
برای یک لحظه دوروتی فقط خیره ماند.صحنه بسیار مجلل بود.
-ونتیا حق داشت،اگر نوار را خیلی زود قطع نکنیم انها چون طوفان به سالن رقص هجوم می برند.
-اجازه می دهید؟
«دریک»بازویش را زیر بازوی او انداخت و با هم به طرف میز خطابه روی پله های عریض رفتند.
«دریک»شش پا قد و موهای پرپشت مشکی که روی شقیقه ها به خاکستری می زد و چشم های ابی کبود،در چهره ای مردانه،جذاب و برنزه داشت.همهمه ی میهمانان به پچ پچ تبدیل شد. دوروتی ناگهان متوجه چهره هایی شد که پرتوقع به او نگاه می کردند و لنزهای تیره دوربین های فیلمبرداری که غژغژ کنان به سوی او نشانه رفته بودند.دستش روی بازوی«دریک»منقبض شد و احساس کرد که بدنش خشک شده است.
«دریک»به او نگاه کرد و خندید:راحت باش!
-فقط یادت باشد،انها می توانند تو را بکشند،ولی نمی توانند تو را بخورند،درست است؟
خندید.او حق داشت.چه چیز بدتری می توانست اتفاق بیفتد؟به او نگاه کرد:متشکرم دریک!
با لبخند پرسید:برای چه؟
-به من کمک کردی که بدون«فردی»این کار را انجام دهم،به من اطمینان بخشیدی.
-«همیشه از همراهی خانمی زیبا خوشحال می شوم.»دستش را از زیر دست دوروتی بیرون کشید:«همین جا منتظر باش تا ترا معرفی کنم،باشد؟»
سرش را تکان داد.
-تو موفق می شوی،باور کن.
چند پله ی اخر را پایین امد و به راحتی بازوانش را روی میز گذاشت و به اطراف نگاه کرد.انگار دنبال کسی می گردد.
حالا توجه همه جلب شده بود.همه ساکت شدند.فقدان صدا به نحوی بیش از سروصدای قبلش محسوس بود.صبر کرد تا همه مشتاق شنیدن سخنانش شوند.سپس لبخندزنان در میکروفن گفت:
-هی!برای تشویق هایتان متشکرم.منتظر چه بودید،فرانک سیناترا؟
همه خندیدند و یخ ها ذوب شد.
-«حالا جدی باشیم.خانم ها و اقایان قبل از هر چیز اجازه بدهید از طرف خودم به خاطر تشریف فرمایی به این افتتاحیه از شما تشکر کنم.بدبختانه سخنرانی که قرار بود خانم «دوروتی هیل کنت ول»را معرفی کند ،هنوز نرسیده.بین طوفان روی کوههای راکی و مه غلیظی که شهر را در بر گرفته،تاخیر کرده،یا شاید سقوط کرده!»نگاهی به اطراف انداخت:«شاید فهمیده که مردم سانفرانسیسکو از طوفان خطرناک ترند...»
دوروتی با خود گفت:«خدای من!چقدر دریک ارام استريالچقدر برایش اسان است ان ها را کاملاً رام کرده.»
-«...و حالا مفتخرم شخصی را معرفی کنم که سازنده ی این ساختمان زیبا و معروف در جهان است.خانم ها و اقایان،لطفا به من کمک کنید تا به خانم «دوروتی هیل کنت ول»خوش امد بگوییم!»
خود را کنار کشید و به دوروتی اشاره کرد که پایین بیاید.صدای کف زدن به اوج خود رسید.
دوروتی متوجه ی اشاره شد و به اهستگی از پله ها پایین امد،وقتی که پشت میز ایستاد و به میهمانان به هم فشرده نگاه کرد،صدای دست زدن خاموش شد.
به اطراف نگاهی انداخت و شروع به حرف زدن کرد.صدایش ارام و قوی بود:«چه خبر است؟رژه ی گلدان های گل؟»
مردم بی اختیار شروع به دست زدن کردند و او لبخند زد تا همه ساکت شدند.
-خانم ها و اقایان!من مختصر و مفید حرف می زنم،چون خودم اگر به جای شما بودم،دلم می خواست ناطق هر چه زودتر حرفش را تمام کند تا بتوانم به میهمانی رقص برسم!
خنده ها و کف زدنهای مردم او را تشویق کرد.
-قبل از هر چیز اجازه دهید از یک یک شما تشکر کنم که تشریف اوردید و کمک کردید این بعدزاظهر پر خاطره شکل بگیرد.همانطور که احتمالاً خبر دارید،در سال های اخیر،هتل هایی در شرق دور ــ ببخشید که نام رقبایم را نمی اورم ــ سعی کرده اند خود را به استانداردهایی که از طرف بقیه ی هتل ها زیر نظر گرفته می شود برسانند.خوب این باعث شد که دست به دیوانگی بزنم و این جا را بسازم«هتل پالاس سانفرانسیسکو»تا به مردم شرق دور،یکی دو چیز را نشان دهم.این که هتل های امریکایی ــ و به خصوص انکه در سانفرانسیسکوست ــ همیشه برای ابد «شماره ی یک»هستند!
کسی فریاد زد:موافقم،موافقم!
به طرف صدا تبسم کرد:متشکرم.
خبرنگاری فریاد زد:این به اعلام جنگ می ماند،ایا به این معنی نیست که شما می خواهید قدرت نمایی کنید؟
دوروتی دستهایش را بلند کرد ،کف دست هایش رو به تماشاچیان بود.
-لطفاً!من با دست های پر امده ام تا به صنعت هتل داری امریکا،جایی را که شایستگی اش را دارد ببخشم،جایی فراتر از بقیه. چیزی که شما می شنوید فریادی است که در سراسر منطقه ی اقیانوس ارام شنیده خواهد شد.
-امشب شما میهمان هتل پالاس سانفرانسیسکو هستید.خواهش می کنم فقط به خاطر داشته باشید که رانندگی با مستی جور در نمی اید.برای همه ی شما در طبقات بالا سوئیت رزرو شده که شب، به عنوان میهمان «من»به شما تحویل می دهند.خدمات اتاق هم شامل این دعوت می شود.برای سرگرمی شما،مجلس رسمی رقص در سالن رقص برای مسن تر ها برقرار است.برای جوان تر ها! و ان هایی که قلبشان هنوز احساس جوانی می کنند،در طبقه ی هم کف در باشگاه غار ارکستر راک اند رول منتظر است. و در بار کادیلاک با پنجاه و نهمین راک اندرول،غم غربت شب را از دل بیرون کنید.میزهای سرو غذا در هر گوشه و کناری که وجود دارد.بنابراین لطفاً بخورید.بیاشامید.خوشحال باشید و از امشب لذت ببرید.خانم ها!اقایان!متشکرم.
دوروتی یک بار دیگر به طرف میکروفن خم شد.
-حالا!اگر فرماندار«رندل»(Randal)لطف کنند و در بریدن نوار افتتاحیه به من کمک کنند.
فرماندار از فرصتی که برای مطرح شدن در رسانه ها نصیبش شده بود خوشجال شد.او مردی تنومند،سنگین و کمی بیشتر از چاق بود،موهای سفید و صورتی گلگون داشت.
با یک اشاره درهای سالن رقص که به سبک انگلیسی شاخته شده بود باز شد.
تازه ان وقت بود که دوروتی فهمید بی خود دیگران را به خاطر نوشتن متن سخنرانیش به زحمت انداخته،چون به کلی ان را از خاطر برده و خودش بدون احتیاج به متن سخنرانی کرده بود.
فرماندار او را به سالن رقص برد و گروهی از میهمانان ان ها را همراهی کردند.
دیوارهای سالن روکش طلا کوب ابی داشتند وسطح سالن برای رقص اماده شده بود.از روی جایگاه ارکستر پیتر-دوچین(Peter. Duchin ) با اهنگ«مسافرت عاشقانه»رقص را اغاز کردند.
دوروتی به ارامی گفت:فرماندار رندل نمی دانم چطور از شما تشکر کنم.
بی لبخند گفت:اوه!من راهی پیدا می کنم.
در حالی که برق شیطنت از چشمانش ساطع بود گفت:منظورتان...شرکت در جشن خیریه است؟
از ته دل خندید.گفت:در واقع من به چیزی که ارزانتر تمام شود،فکر می کردم.
-خوب چی هست؟
-اولین دور رقص را با من برقصید.
لبخند پرفروغی زد:باعث خوشحالی من می شود.
در حالی که دوروتی را به طرف محل رقص می برد هنوز در گلو می خندید،سرش را تکان می داد و زیر لب می گفت:«جشن خیریه»و باز می خندید.
بعد وقتی دوربین های تلویزیون به طرفشان برگشت،ارام حرکت کردند.موسیقی کم کم اغاز شد و محل رقص کم کم پر از زوج هایی شد که زیر چلچراغ بلورین موج می زدند.
فرماندار چاق و سنگین بود ولی مثل پری سبک در فضا می چرخید،ظاهراً در مجالس جمع اوری اعانه زیاد می رقصید.
موسیقی به پایان رسید و انها توقف کردند.صدای مردی از پشت سر به گوششان خورد:«خوب، فرماندار ایا مرا هم در گنج خود سهیم می کنید یا او را با خودخواهی تمام برای خودتان نگه می دارید؟»
برگشتند و دوروتی خود را روبه روی مردی یافت،که جذابیتی غیرعادی داشت.او جذاب پرکشش و افسون کننده بود.نوعی اعتماد به نفس داشت انگار تمام دنیا مال اوست.کالیفرنیایی بود.بلندی قدش شش پا و دو اینچ بود،نیرومندی هیکلش جوان نما و چشمش ابی،موهای طلایی،ارواره ی نیرومند و دندان هایی ترسناک داشت.اسمش هانت وینسلو(Hunt-winslow ) بود.
فرماندار اهی کشید و غرولند کرد:وینسلو تو هیچوقت به بزرگتر از خودت احترام نمی گذاری؟تو به همه فهماندی که شغل مرا می خواهی،حالا شریک رقصم را هم می خواهی؟
دوروتی و مرد لبخندی رد و بدل کردند.
-خوب،خدا نکند که این همه خودخواه باشم،خانم کنت ول ،اجازه بدهید که خودم رقیبم را رسماً معرفی کنم.اقای هانتینگ ندرلند وینسلوی سوم!
دوروتی دستش را دراز کرد و وینسلو ان را گرفت و گفت:«هانت!»لبخند زیبایی روی لب نشاند :«من هانت را ترجیح می دهم.»
فرماندار رندل زیر لبی گفت:از این هانت بپرهیز خانم کنت ول،در این اطراف به «زن کُش»معروف است.
دوروتی خندید:نباید در مورد من نگران باشید،فرماندار،من یک زن شوهردار سعاتمندم!
-«از شنیدنش خوشحالم،که به من هم یاداوری می کند که بهتر است نزد خانمی که با من امده است برگردم.»تعظیمی نمایشی کرد:«خانم کنت ول،خوشوقت شدم.»
-سعادت من بود.
دوروتی فرماندار را نگاه کرد تا رفت.بعد به طرف هانت برگشت:خوب؟ایا همانطور که او ادعا کرد شما یک «زن کُش»هستید؟
هانت خندید:خانم کنت ول،شما نباید هر چیزی را که می شنوید باور کنید.
-دوستانم مرا دوروتی خطاب می کنند.
-خیلی خوشحالم که مرا میان انها جای دادید،دوروتی.
-ایا شما جداً رقیب او هستید؟
-منظورتان رندی رندل پیر است؟
-ایا این طوری صدایش می کنند؟
پیش از انکه جوابی بدهد ارکستر شروع به نواختن اهنگ«من قلبم را در سانفرانسیسکو جا گذاشتم»کرد.
-با من می رقصید؟
دوروتی ناخواسته امواج نیرومندی را که به طرفش می امد احساس می کرد.نیروی پنهانی که در درونش موج می زد.دوروتی با خود فکر کرد:«فرماندار حق داشت.هانت مرد خطرناکی است.خیلی جذابتر از انی است که برای خودش... یا من خوب باشد.»
همانطور که می رقصیدند پرسید:شما هم؟
به او نگاه کرد و به نرمی پرسید:من هم چی اقای وینسلو؟
حرفش را تصحیح کرد:هانت!
لبخندی زد:هانت خوب!
-قلبتان را دراین شهر جا گذاشته اید؟
خندید:اوه یک قسمت کوچک از ان را،مطمئنم،فکر می کنم که هر جایی که هتل ساخته ام قسمت کوچکی از قلبم را جا گذاشته ام.
-مثل هانسل و گرتل که ریزه ها ی نان را جا گذاشتند؟
خندید و به ارامی به رقص ادامه دادند.وقتی اهنگ تموم شد به گوشه ای رفتند و مودبانه دست زدند.
دوروتی متوجه شد که ونتیا،با اشاره او را به سمت خود می خواند.
-ونتیا،ایشان اقای هانتیگتون وینسلوی سوم هستند.هانت،خانم«ونتیا فلود»مسئول تبلیغات من!
ونتیا با او دست داد و به ارامی گفت:سناتور.
دوروتی به او خیره شد:سناتور!چرا به من نگفتید؟
هانت شانه اش را با سهل انگاری بالا انداخت و گفت:سناتور ایالت!شما خانم ها می خواهید برایتان نوشابه ای بیاورم؟
دوروتی گفت:«خیلی عالی است.»و با ونتیا به کنار سالن رقص رفتند.با نگرانی پرسید:از فردی خبری نرسیده؟
ونتیا سرش را تکان داد:هنوز نه!
-لعنت!
-درک به فرودگاه زنگ زد.او همان طور که خودت هم می دانی در طول مسیرش تماس داشته.
دوروتی نالید:فقط امیدوارم حالش خوب باشد.
-البته که هست،و بهتر است که عجله کند،چون سناتور جوان مسحور کننده ی تو دارد می اید.
-«ونتیا!»دوروتی اعتراض کرد:او مال من نیست.
-دختر؟مطمئنی؟
-«البته که مطمئنم»دوروتی نجوا کرد:دیگر خفه شو.
ونتیا با تمسخر گت:«فقط یادت باشد.»دستش را بالا گرفت و انگشتش را تکان داد،حلقه ی طلایش درخشید:«او حلقه در دست دارد.»نجوا کرد:«من دیده ام.»بعد دوری زد که لباس طرح«ایساک میرزای»به چرخش دراید.لبخندی زد و بی معطلی یک گیلاس شامپانی از دست هانت گرفت.میهمانی به اوج خود رسیده بود.انواع نوشیدنی و شامپانی،زبان ها را شل و بدن ها را سست کرده بود.سروصدا هر لحظه بلندتر می شد و اغذیه ی فراوان روی میزهای غذا،ناپدید می شد.
ونتیا،دوروتی را دید که از «کلوپ غار»بیرون امد و از پله های پیچ در پیچ به سالن هتل برگشت.صندلی های سالن پر از میهمانانی بود که شام می خوردند.ونتیا به او اشاره کرد،سپس به طرف یکی از ستون ها سرش را تکان داد.
دوروتی مسیر نگاهش را تعقیب کرد.
زنی انجا در حالت مستی افتاده بود،لیوان خالی بلندی به دست داشت.
بدون شک او زمانی زیبا بود.خیلی شیک پوش،ظریف و اشرافی بود.با ارایش ملایمی که با سلیقه و ماهرانه انجام شده بود.موهای تیره اش ابی کبود که با گردن بند و دست بند و گوشواره های ابی کبودش هماهنگ بود،به تن داشت.ولی این تجملات نمی توانست اثار مستی اش را پنهان کند.
دوروتی به ونتیا نگاه کرد،سرش را تکان داد،اشاره کرد که مواظبش باشد.به زن نزدیک شد.با صدایی دوستانه گفت:«سلام،ایا قبلاً با هم اشنا شده ایم؟»
زن سرش را اهستهبلند کرد و با چشم های شیشه ای،ابی کبود که پر از سوءظن بود به دوروتی نگاه کرد.با صدایی بلند و بریده بریده پاسخ داد:«چه می خواهی؟چرا می خواهی کاری برایم انجام دهی؟»زن لیوانش را به دهانش برد ولی خالی بود.ان را جلوی چشمش گرفت و غرغر کرد:«کثافت ،یکی دیگر لازم دارم.»نگاهش موذیانه شد:«چرا یکی برایم نمی اوری.»
دوروتی با ملایمت گفت:شاید به غذا احتیاج داری؟
گستاخانه غرش کرد:«گور پدر خوردن»چشمانش ناگهان وحشی شد و لبخندی خشک زد:«چیزی که لازم دارم یک ودکای دیگر است.»به راه افتاد.با احتیاط می رفت و ارام تلو تلو می خورد.با قدم های بزرگ یک مست.قبل از این که دو قدم بردارد،سقوط کرد.
-«وای اینجا را»دوروتی یک دستش را دراز کرد تا او را بگیرد.
زن تعادلش را حفظ کرد و دست دوروتی را کنار زد:«کمکت را نمی خواهم.»با نفرت و خصومت فریاد زد و برگشت که برود و گفتگو را تمام کند.وسط جمله اش سکسکه کرد:لازمش ندارم، بخصوص از زنکه ی هرزه ای که سعی دارد شوهرم را از من بدزدد.
بیش از یک شوک بود.دوروتی همان جا ایستاد و با تنفر به او که به طرف نزدیک ترین بار می رفت خیره شد.
صدای اشنایی از کنارش گفت:من جداً متاسفم.
به طرف صدا برگشت.هانت وینسلو بود و چهره اش مخلوطی از شرمندگی و دست پاچگی بود.
دوروتی خندید:«شما نباید متاسف باشید»با لذتی درونی اضافه کرد:هانت،واقعاً شما برای ستاد انتخاباتی داخلی مسئول نیستید ،می دانید؟
لب هایش را به هم فشرد و به ارامی گفت:«اوه!ولی هستم.»صدایش لرزید:حداقل به خاطر این ستاد انتخاباتی به خصوص،او همسر من است گلوریا(Gloria) .
دوروتی به او زل زد:«اوه خدای من!هانت،به هر صورت من نباید پایم را از گلیمم...»
-«از کجا می دانستی؟تو این جا تازه واردی.»اندوهگین لبخند زد:«نه این که در این شهر به صورت راز مانده باشد.طفلک گلوریا،اگر پشت سرم،مرا هم طفلک هانت صدا کنند تعجب نمی کنم...یا از ان هم بدتر،طفلک هانت با درد و رنج طولانیش...»
دوروتی،از رفتارش که انقدر ملاحظه حالت او را می کرد،شگفت زده شد.ارزو می کرد که ان زن می فهمید چطور پاسخگو باشد.در این شرایط کسی چه می تواند بگوید،واقعاً نمی دانست.
هانت با شرمندگی سرش را تکان داد:«خوب بهتر است بروم و مواظبش باشم»لبخند کم رنگی زد:«باید بچه داری کنم،شاید بعداً بتونیم صحبت کنیم؟»
دوروتی گفت:بله شاید.
وقتی دید او به دنبال همسرش رفت،قلبش به درد امد.نمی توانست جهنمی را که او در ان زندگی می کرد حتی تصور کند.
ونتیا به طرفش امد و موقرانه گفت:عزیزم!می شود به یک جای ارام برویم و کمی حرف بزنیم؟
دوروتی به او خیره شداحساس ترسناکی از پیشامدها داشت.
-«فردی؟»از نفس افتاد،رنگ از رویش پرید.ناگهان سرش گیج رفت و با خشم بازوی ونتیا را چنگ زد:«طوری شده؟چیزی برایش اتفاق افتاده؟»
ونتیا با ملایمت گفت:چرا با من به یکی از اتاق ها نمی ایی؟
دوروتی سرش را تکان داد:نه،همین الان بگو.
ونتیا نفس عمیقی کشید،ارزو کرد می توانست ،خرد،خرد اخبار را بگوید:درباره ی فردی است.
چشمان دورتی گشاد شد:حادثه ای رخ داده.ایا او...؟
-نمی دانیم...
-«ولی...»دوروتی به طرفش رفت و ایستاد.خشکش زد.با دست سینه ی خود را چنگ زد،و مثل خرچنگی همان جا خشک شد.نجوا کرد:چه شده؟
-کسی به درستی نمی داند.هواپیمایش از روی صفحه ی رادار ناپدید شده!
دوروتی چشمانش را بست.احساس می کرد می چرخد و سقوط می کند پایین،پایین،پایین!به اعماق بی انتها ی گرداب نومیدی.سعی کرد نفس بکسد ولی مثل اینکه چیزی روی سینه اش فشار می اورد.پس از لحظه ای چشمانش را باز کرد.
ونتیا گفت:تماس رادیویی قطع شده.
-کجا این اتفاق افتاد؟
-جایی برفراز کوه های راکی.
-«ولی مطمئن نیستند که هواپیما...»دوروتی نمی توانست کلمه ی سقوط را بر زبان بیاورد:پایین رفته؟
-نه!نیستند.ولی خیلی واضح...
-گروههای جستجو،حتماً قبلاً فرستاده اند؟
ونتیا او را در اغوش کشید:«نمی توانند عزیزم،نه تا وقتی که هوا روشن شود و حتی ان وقت...»صدایش لرزید و اهی کشید:غیر ممکن است که جستجو را شروع کنند تا برف بند بیاید،خیلی متاسفم عزیزم.
دوروتی ناگهان لبخند زد و چشمانش برقی غیرعادی زد:خیلی نگران نباش ونتیا!بیا برویم چیزی بخوریم .فردی حالش خوب است فقط کمی تاخیر کرده همه اش همین،شاید یک نوشابه می خواهی؟کمی برندی؟
-عزیزم...
-بله درست است.تو نوشابه ی الکلی نمی خوری،چقدر بی فکرم!
ونتیا به او خیره شد و فکر کرد:«اوه!خدای من!شوکه شده،بهتر است بروم کمک بیاورم.»با ناامیدی به اطراف نگاه کرد:حالا که احتیاج به کمک دریک دارم نیست.
ناگهان پلک چشمان دوروتی لرزید و بدنش سست شد.درست وقتی که داشت غش می کرد ونتیا او را گرفت.
+ نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند ۱۳۹۵ ساعت 11:24 توسط venouse
|
سلام به همه دوستای خوبم