« فصل چهارم »

دوروتی را به اپارتمان روی بام بردند.زیر ملحفه دراز کشیده بود.ونتیا لب تختش نشسته و دستش را گرفته بود.فکر می کرد:مسخره است،یادم نمی اید کی لباس هایم را عوض کرده ام.
با صدایی که به نجوا می مانست پرسید:چطوری اینجا امدم؟
-تو بیهوش شدی،ترا با اسانسور اوردیم.
دوروتی اخم کرد و ناگهان همه چیز به ضمیرش هجوم اورد.«فردی!اه!هواپیمایش از صفحه ی رادار ناپدید شده.»
با چهره ای نگران به ونتیا خیره شد.با حرارت گفت:فقط گم شده!فردی فقط گم شده!
ونتیا سعی کرد لبخند بزند.به ارامی گفت:«می دانم عزیزم»دستمال خنک مرطوبی را روی پیشانی دوروتی گذاشت:می دانم
ونتیا برگشت و به مردی که پایین تخت بود سر تکان داد.ان مرد نزدیک تر شد.دوروتی به او اخم کرد و با خود گفت:هرگز قبلاً او را ندیده ام.
-او ...کیه؟
-دکتر نوری (Dr-nouri) دکتر خانوادگی ماست و امده که به تو ارامبخش بدهد.به ان احتیاج داری تا نیرویت را به دست اوری و سعی کنی کمی بخوابی.
دوروتی سرش را برگرداند.«تنها من نیستم که به دکتر احتیاج دارم.»با ناامیدی فکر می کرد،فردی را مجسم می کرد که با بدن خرد و در هم شکسته،جایی در اعماق دره میان برف ها افتاده است.
درد و سوزش سوزن که ارامبخش را زیر پوستش تزریق می کرد به زحمت احساس کرد.
ونتیا به ارامی زمزمه کرد:«هیس س س»پارچه ی مرطوب را روی صورت دوروتی گذاشت: «همه چیز درست می شود،دریک طبقه ی پایین است و برایت نگران است.»
-به مراسم افتتاحیه گند دم.
-دختر!می شود بس کنی؟
دوروتی اثر ارام بخش را احساس می کرد.پلک هایش ناگهان سنگین شد و به زور ان ها را باز نگه می داشت.خواب الود من و من کرد:«بچه ها...»لغات را جویده جویده ادا می کرد:«باید به پرستار فلوری زنگ بزنیم،نباید تلویزیون...یا روزنامه ها بفهمند...»واقعاً داشت از حال می رفت:«بایدبه انها بگوییم...بیایند این جا...با اولین پرواز...»
ونتیا گفت:نگران این چیزها نباش.
ولی او متوجه نشد.انگار صدا از زیر اب به گوشش می رسید و وزنه ها پلک هایش را بستند.
همین که ارامبخش او را به خواب فرو برد،خواب او را پیش فردی برد.
شایداین یک خاطره بود یا فقط یک رویا،نمی دانست،ولی انها داشتند با اهنگی یک نواخت با هم می رقصیدند.تنها بودند.بعد همان طور که در همه ی رویاها پیش می اید ناگهان وسط یک سالن پرجمعیت رقص بودند و موزیک بلاانقطاع ضربه های گوش خراش می زد.خیلی شلوغ بود.بالای سرشان یک گوی بلورین اینه ای به ارامی می چرهید و شعاع نور را به هر طرف می پاشید.
جداً یک باشگاه رقص بود،اهنگ را که متعلق به اخرهای دهه ی هفتاد و اوائل هشتاد بود، شناخت.رهبر ارکستر انگشتش را به طرف جمعیت تکان می داد و ضربه های موسیقی بدون دیده شدن یکی پس از دیگری نواخته می شدند.
گرما و عرق به هم امیخته و بوی تعفن شدیدی در فضا پیچیده بود.رویاها می توانندمتعالی ترین چیزها را با حقیرترین چیزها ی دنیوی ترکیب کنند.دوروتی متوجه شد که همان لباس کهنه ی ملوانی مخصوص کار را پوشیده،بلوز ابریشمی سفید و کت پشمی سفید سبکی که اولین بار در ملاقات با فردی پوشیده بود.بالای بام ساختمانی در معرض باد،در شیکاگو بودند و او همان تی شرت خاکی که بازوان نیرومند و کمر باریکش را نشان می داد،بر تن داشت.
لباس هایشان به درد باشگاه نمی خورد.
اهمیتی نداشت.
صدای تمپو بلندتر شد و مردم از همه طرف نزدیک و به هم فشرده شدند به طوری که ان دو را به هم می فشردند.فردی به او خندید،طوری که خطوط اطراف چشمش جمع شد،چیزی زیر لب می گفت،ولی صدای بلند موسیقی کلمات را می بلعید و شنیدنش را غیرممکن می کرد.
با مخلوطی از گیجی و ازردگی به او خیره شد.نمی فهمید چرا او می خواهد برود و چرا این قدر زود.
او اهسته گفت:«حالا باید بروم.»به ارامی او را کنار زد.
مبهوت مانده بود.نمی توانست باور کند،تازه شروع کرده بودند.التماس کرد:نرو.
اکنون دیگر او کنارش نبود.«خواهش می کنم،فردی پیش من بمان!»
-نمی توانم.مدام به عقب می رفت،به میان جمعیت کشیده می شد،انگار با نیرویی فراتر از کنترلش عقب کشیده می شد.
دستهایش را با تمنا دراز کرد.«فردی»ناامیدانه گریه کرد«مرا ترک نکن»
مثل نمایش اهسته ی فیلم،او لبخندی زد،دستش را به لبش برد و برایش بوسه ای فرستاد.وقتی دوباره چشمهایش را باز کرد،فردی خیلی دور شده بود.
فریاد زد:«فردی،فردی،فردی!»
احساس کرد کسی تکانش می دهد و صدایی از اعماق خواب به گوشش رسید.
-بلند شو،یا الله عزیزم،داری خواب می بینی.
-«فردی!»دوروتی صاف توی تختش نشست.قلبش تند می زد و می توانست گردش دیوانه وار خون را در رگهایش احساس کند.با وحشت به اطرافش نگاه کرد:«کجا رفت،الان اینجا بود!»
ونتیا از روی صندلی که کنار تخت گذاشته و شب را روی ان سپری کرده بود به نرمی گفت:«همه چیز درست می شود.»
لباس طرح ایساک میرزای اس به خاطر خوابیدن با ان از ریخت افتاده بود.
-این فقط یک کابوس بود.
دوروتی سرش را تکان داد،انگار می خواست ان را تمیز کند.
-ولی... خیلی« واقعی» به نظر می رسید.
ونتیا خندید:«باید همین طور باشد.»دوروتی به او اخم کرد.«چه ...منظورت چه است؟»
-ان طوری که تو غلت می زدی انگار مشغول معاشقه بودی.اوه،محض رضای خدا،می شود ان طوری با دست پاچگی به من نگاه نکنی؟به خاطر داروی ارامبخش است،دکتر نوری به من هشدار داد که منتظر رفتار غیرعادی باشم.
ناگهان درد وحشتناکی درون شکم دوروتی را از هم درید،چهره اش از وحشت درهم رفت:«اوه،خدایا.»به نفس نفس افتاد.
-«عزیزم؟»ونتیا ناگهان متوجه شد«چه شده؟»
-من...من...من...
دوباره درد وجودش را گرفت ،بازوانش را دور خودش حلقه کرد و شروع به فریاد زدن کرد.
ونتیا فوراً از جا پرید و ملافه ها را کنار زد.لباس خواب دوروتی را بالا زد.یک نگاه کافی بود.دوروتی بدجوری خون ریزی داشت.ونتیا فوراً تلفن را از کنار تخت قاپید و شماره منزل دکتر نوری را که روی کارت ویزیتش بود گرفت.سپس بی صبرانه منتظر ماند تا صدای بوق ازاد را شنید و فهمید که تلفن ان طرف زنگ می زند:«یاالله،گوشی را بردار،یک نفر...»
در ششمین زنگ گوشی را برداشتند.صدایی خواب الود گفت:الو؟
-«دکتر نوری!ونتیا فلود هستم»به دوروتی نگاهی انداخت،بعد دستش را دور گوشی حلقه کرد:«بهتر است هرچه زودتر خودتان را اینجا برسانید.فکر می کنم خانم«کنت ول»دارد بچه اش را سقط می کند.»
******************
ونتیا مثل یک ببر درون اتاق انتظار قدم می زد.از بیمارستان متنفر بود حتی از ان فوق مدرن ها،مثل مرکز طبی پاسیفیک کالیفرنیا.تا وقتی که جراح بیاید با تلفن همراهش چندین تلفن زد.هیچکدام فایده ای نداشت هنوز خبری از فردی نبود و حالا این!
دکتر شالفین(Dr.cholfin) هنوز لباس را به تن داشت و کاملاً از اتاق جراحی بیرون نیامده بود که به طرفش هجوم برد.
-دکتر حالش چطور است؟
-در اتاق مراقبت های ویژه است.حالا می توانید راحت باشید.حالش خوب می شود.
-«خدا را شکر.»ونتیا نفس راحتی کشید:«این اولین خبر خوبی است که شنیده ام.مشکلی نبود؟»
دکتر کمی مردد به نظر می رسید:چقدر به او نزدیک هستید؟
مستقیم به چشمانش نگاه کرد:خیلی،مثل خواهرش هستم،چطور؟
-چون وقتی خبرها را به او می دهم،می خواهم کسی کنارش باشد.
صدای ونتیا گرفت:چی را؟این که بچه اش را از دست داده؟
-«ان هم هست»سرش را تکان نداد:«ولی خبر اصلی این است که مجبور شدیم رحمش را برداریم ،به همین دلیل این قدر طول کشید.»
ونتیا با بهت به او خیره شد:اوه!یا حضرت مسیح!
لرزان خود را روی یکی از صندلیهای پلاستیکی نارنجی انداخت.راجع ه سقط جنین حدس زده بود ولی برداشتن رححم؟این دیگر خارج از حیطه ی افکارش بود.
به ارامی گفت:خودش کم مشکل داشت؟
دکتر حرفی نزد.
-اول هواپیمای شوهرش مفقود شد،احتمالاً روی کوه های راکی سقوط کرده.بعد از دست دادن کودکش و حالا این یکی!دیگر چه چیزی را باید تحمل کند؟
صدای دکتر ارام بود:«اگر کمترین قصوری می شد،اوضاع خیلی بدتر می شد.»ونتیا به تندی نگاهی به او انداخت:«منظورتان چیه؟»ونتیا اخم کرد:«نمی فهمم.»
دکتر ادامه داد:سرطان تخمدان.
ونتیا از پا درامد:«سرطان تخمدان؟»برای لحظه ای همان جا نشست.زبانش بند امد.
دکتر گفت:«اخبار خوب این است که ما همه اش را برداشتیم،البته،او باید معاینات معمولی را داشته باشد،ولی فقط همین!می توانم بگویم که او یکی از خانم های خوش شانس است.اگر حالا ان را پیدا نمی کردیم...»شانه اش را بالا انداخت و به نرمی اضافه کرد:«کی می داند چه اتفاقی می افتاد؟»
ونتا می ترسید سوال کند:و این...برداشت رحم؟چقدر خطرناک بوده؟
در اصطلاح پزشکی کاری که انجام دادیم هیسترکتومی و تخمدان دو طرفه و اوفرکتومی بود.
-دکتر من گیج شدم،لطفاً به زبان ساده بگویید.
-بله ،البته،متاسفم،به زبان مردم عادی،مجبور شدیم رحم را برداریم و هر دو تخمدان و لوله ها را.
ونتیا لحظه ای چشم هایش را بست:به عبارت دیگر...
نتوانست بقیه حرفش را به زبان بیاورد.
دکتر جمله اش را تمام کرد!«دیگر نمی توند بچه ی دیگری داشته باشد.»
-«اوه!عیسی مسیح!»ونتیا اه بلندی کشید و صورتش را با دست هایش مالید نمی توانست تصور کند که چطور دوروتی این همه را تحمل خواهد کرد.
«او بدجوری این بچه را می خواست،حالا دیگر نمی تواند بچه ی دیگری...»
دکتر گفت:«از شما متشکر می شوم که حالا چیزی به او نگویید،همانطور که گفتم می خواهم پیشش باشید تا از لحاظ معنوی پشتیبانش باشید،ولی خیلی مهم است که خودم خبرها را به او بدهم.این طوری تمام سوء تفاهم ها و تصورهای غلطی که ممکن است پیش بیاید از بین می رود.»
ونتیا سرش را تکان داد:«کی به او خواهید گفت؟»
-«به محض این که به قدر کافی قدرت پیدا کند،فردا بعدازظهر...شاید روز بعدش...»کمی مکث کرد:«خیلی متاسفم.»
-«من هم همینطور»ونتیا اه کشید،دست هایش ناامیدانه روی دامنش رها بود مثل پرنده ای که با بال شکسته در دام افتاده باشد:«کی می توانم او را ببینم؟»
-به محض اینکه او را به اتاقش منتقل کنند.چند ساعت بیشتر طول نمی کشد.
پرستاری را که نزدیک می شد صدا زد:«خانم کنت ول را در کدام اتاق بستری می کنند؟»
پرستار گفت:الان می روم پایین می پرسم، دکتر!
ونتیا برخاست و کیفش را قاپید،دست جراح را فشرد و با حرارت گفت:«دکتر متشکرم،برای همه ی کارهایی که انجام دادید متشکرم.»
-فقط زیاد خسته اش نکنید،به استراحت احتیاج دارد.
ونتیا به او اطمینان داد:نگران نباشید،مواظبم که استراحت کند.
با عجله دوید و برای رسیدن به پرستار مثل اهو جست زد.
اتاقی که به ان وارد شد کوچک ولی خصوصی بود،یک تلویزیون روی دیوار نصب شده بود و یک حمام و دستشویی داخل اتا داشت.پرده های جلو پنجره ی بزرگ کشیده شده بود،ونتیا ان ها را عقب کشید.تنها چیزی که می توانست ببیند عکس خودش در شیشه ی پنجره بود.به هر کجا که نگاه می کرد،می فهمید که بیمارستان بدی نیست،به هیچ وجه بد نبود.جستجویش به پایان رسید،روی صندلی مخصوص عیادت کنندگان نشست و به خواب عمیقی فرو رفت.
وقتی دوروتی را روی تخت چرخدار وارد اتاق کردند،از خوب پرید و به سرعت از جایش برخاست و صندلیش را به گوشه ای کشید و از سر راه ان ها دور شد.
بهیاران دوروتی را به ارامی از روی تخت متحرک به تخت خودش منتقل کردند که فوراً خوابش برد،پرستار ماهری به جنب و جوش افتاد،سرو وریدی را بررسی کرد و چندین دستگاه کنترل را به ان اویخت.
وقتی بهیاران رفتند،ونتیا به تخت نزدیک شد و کنارش ایستاد،به او نگاه کرد.به نظر می رسید دوروتی خوابیده.موهای طلاییش،روی بالش پریشان بود.کوچک و نحیف و رنگ پریده به نظر می رسید،مثل کودکی در منتهای بیچارگی.
ناگهان چشمهایش را باز کرد.دقیقاً به جایی نگاه نمی کرد،چشمان زمردینش کدر بود.اهسته سرش را روی بالش گرداند،دستش را به طرف ونتیا دراز کرد،ترسان ناله کرد:بدترین کابوس!
ونتیا نجوا کرد:سلام عزیزم!
دست دوروتی را گرفت و در دستش نگاه داشت.گرم و مرطوب و بیجان بود.
-چطوری؟
دوروتی به او خیره شد:خواب دیدم فردی امد و بچه را با خود برد.او گفت من دیگر ان دو را نخواهم دید.
-«هیس س س»ونتیا سعی کرد ارامش کند:فقط یک کابوس بود.
-«کابوس؟»دوروتی تکرار کرد:فقط یک کابوس؟
-بله عزیزم.فقط همین!
چشمان دوروتی داشت بسته می شد.زیر لبی من و من کرد:فقط یک کابوس!
همین که خوابش برد،خودش را در سالهای پیش دید.زمانی دیگر،جایی دیگر و زنی غیرعادی که هم چیزش را مدیون او بود...