«فصل نوزدهم» در مقابل رستوران ماماروزا یک کادیلاک بزرگ با شیشه های مشکی جلوی تابلوی پارک ممنوع کنار شیر اتش نشانی پارک شده بود. مشکلات؟نه برای سونی فونگ.او خوشش می امد کمی ماهیچه های ورزیده اش را به حرکت بیندازد با عوض کردن معکوس دنده پدال گاز را تا ته فشار داد و فرمان را چرخاند.با بوی سوختگی که از لنت ها بلند شد.لکسوس خیلی ماهرانه پشت سر کادیلاک توقف کرد. بعد با در نظر گرفتن فاصله ی بین دو ماشین و پشت لیموزین سریع دنده حرکت را گرفت و به شدت به سپر ماشین جلویی زد. لکسوس با صدای غژغژ و فاصله یک اینچی توقف کرد. ناگهان هر دو در جلوی لیموزین باز شد. ناگهان راننده ی قوی هیکلی از یک طرف و یک محافظ ستون مانند از صرف دیگر هر دو اسلحه به دست به طرف لکسوس پریدند.لوله ی یوزی هایشان را به طرف پنجره ی راننده گرفتند. سونی اصلاً دستپاچه نشد.او مرد خونسردی بود.یوزی یا هر کوفتی نمی خواست عجله کند. چراغ داخل ماشین را روشن کرد.کمی اسپری بیناکا توی دهانش پاشید.در اینه ی جلویی گردن کشید تا یقه اش را مرتب کند.نگاهی به موهای و نگاهی هم به ساعت طلای رولکسش انداخت. نفسش با عطر نعنا معطر بود.کراواتش مرتب بود.موهای سشوار کشیده اش را با کشیدن انگشتانش در میان انها مرتب کرد.یک ربع زود امده بود.بعد از همه ی این کارها در را باز کرد و خارج شد. راننده ی لیموزین داد کشید«یارو اجلت اومده؟»لوله ی یوزی را به طرف سینه ی سونی گرفت.محافظ با صدایی خشن گفت«تو می دانی ماشین کی اینجاست؟»از پشت لکسوس گارد گرفته امد بیرون و کنار راننده ایستاد. سونی خمیازه ای کشید با بی حوصلگی نگاهی به انها انداخت.می خواست به انها بفهماند که اصلاً باعث ترسش نشده اند.مودبانه گفت:ممکن است اصلحه هایتان را کنار بگذارید اقایان،اینجوری کسی صدمه نمی بیند. محافظ غرید:دست ها بالا احمق لعنتی! سونی با اکراه دستهایش را به علامت تسلیم بالا برد.بعد انگار چیزی توجهش را جلب کرده باشد چشمانش را مستقیم به بالای سایبان رستوران دوخت. هر دو محافظ فریب خوردند و نگاهشان را از او برداشتند. یک اشتباه بزرگ!دستهای سونی و درست فرود امد. شانه ی هر دو مرد در اثر ضربه صدایی داد و هر دو به زانو در امدند.هنوز تقلا می کردند که اسلحه هایشان را بردارند که سونی ضربه ای به ارنجشان وارد کرد. بازوهایشان با صدایی خشک شکست. خلع سلاح کردنشان مثل گرفتن اب نبات از یک بچه بود.سونی لوله اسلحه ها را گرفت و انها را چرخاند و مکم بر سر انها کوبید.هر دو رویهم افتاده و بیهوش شدند.سونی اسلحه ها را روی انها پرت کرد و دستمال اهار خورده اش را در اورد.دستانش را با ان پاک کرد و به طرف رستوران رفت. سایه ی کوچکی خود را از کنار یک در جدا کرد.صدای جوانی ستایش گرانه گفت:عالی بود!شما بدجوری انها را ضایع کردید اقا! سونی نگاهی به او انداخت.همان بچه ی شروری بود که دیروز ماشینش را پائیده بود. -مواظب چرخ ها باش! یک بیست دلاری تا خورده به طور سحرامیزی بین انگشت اشاره و انگشت وسطی اش ظاهر شد. «چشم اقا!»پسر محتاطانه به ان نگاه کرد.بعد یک قدم جلو امد و به سرعت ان را از میان انگشتان او قاپید و گفت:از وسط نصفش نمی کنی؟ سونی از بالای شانه اش به ا و نگاهی انداخت.بعد بدون احساس به نرمی گفت:فکر نمی کنم لازم باشد،نه؟ -نه اقا! -من هم فکر نمی کردم. در همین حال سونی از پله ها پایین رفت و وارد سالن مذهبی ماماروزا شد. اولین کاری که کرد برانداز کردن پیش خوان بود.انتظار داشت جلوی ان اتاقک کوچک را ببیند.محل نگهداری خرگوش با سقف کوتاه و طاقچه های داخلی از غذا خالی بودند.سونی به مردانی که اطراف اتاقک را اشغال کرده بودند نگاهی انداخت.چهار نفر بودند و همه لباس های شیک و دست دوز پوشیده بودند.سراپایشان داد می زد که عضو سندیکا هستند. دو تا ادم تنومند و کاملاً گوش به زنگ در همان نزدیکی می پلکیدند.لازم نبود دانشمند علوم فضایی باشی تا بفهمی ان ها محافظ هستند و به خصوص با کتها ی تنگشان که طرح اسلحه ی روی شانه شان از زیرش پیدا بود. «هی...»متصدی بار غرید«کافه...» سونی برگشت و با نگاهی او را خفه کرد به ارامی گفت:من با ماماروزا قرار ملاقات داشتم پس چرا نمی روی و به او بگویی من اینجا هستم؟ «اوه تو ان یارو هستی!» متصدی بار با خوش اخلاقی اطراف را نگاه کرد. و انگشتانش را باز کرد.فوراً گارسن پیری امد سونی او را که دیروز لنگ لنگان خودش را می کشید به یاد اورد. متصدی بار گفت:به ماما بگو مهمان دارد(pronto) گارسن بدون کلمه ای حرف به عقب برگشت. سونی در اطراف اتاقک که چهار مرد نشسته بودند پرسه زد و به ارامی گفت:ببخشید. چهار صورت خوب تغذیه شده به طرفش برگشتند.سونی احساس کرد کسی پشت سرش حرکت کرد. ولی یکی از مردها انگشتش را بلند کرد و جلوی محافظان را گرفت. دیگری گفت:گندش بزند ما این جا چه می کنیم؟محض حماقت؟ چاق ترینشان گفت«خوب حداقل او زرد نیست.گرچه مطمئناً زردپوست است.شاید یک دهم و تا حدی.»با خنده ای بی صدا تکان خورد. سونی سعی می کرد تا ماهیچه های صورتش را از منقبض شدن باز دارد.این تنها کاری بود که می توانست برای فرو بردی خشم خود بکند.به مرد نگاه کرد ظاهرش کاملاً ارام بود.این محل نه جا و نه رمان نشان دادن خشمش بود.به علاوه او قیافه ی نژادپرستان را می شناخت . تصویر خندانش را از میان ده ها عکس به یاد می اورد:ماری کوکاپوزی«لال»لقب خوبی برای او بود.چون او همیشه از حرف زدن با مسئولان خودداری می کرد.مارکو روی پله های دادگاه فدرال،مارکو با دست بند در حالی که به زندان هدایت می شد.مارکو در حال سوار شدن به ماشین تشریفاتی اش یا در حال ورود به باشگاهی که گفته می شد ستاد عملیاتی«خانواده» اوست. به صدا در امد:ان ماشین که بیرون است مال کدام یک از شماست؟ مرد چاق باز وزوزی کرد:ما هر کسی هست تو باهاش تصادف کردی؟ -نه ولی دو مرد توی ان بودند. چشمانی که معنی دار برق زدند:کدام،یارو،بوند؟ -«بدبختانه انها خوششان می امد که روی ادم اسلحه بکشند!»سونی شانه ها را بالا انداخت:و این مرا عصبانی می کند.بنابراین...من...انها را کمی ادب گردم. مرد چاق علامتی به یکی از محافظین داد که با عجله برای تحقیق بیرون رفت. جوان ترینشان با موهای صاف و صورت بچه گانه ی حدود بیست ساله پرسید:انها را کشتی؟ -نه فقط بیهوش هستند همین. -اره،یارو عادت داره؟ سونی دستهایش را بلند کرد:فقط همین. ماکو غرید«تو همش کثافتی!»لیوانش را برداشت و جرعه ای نوشید و با صدا لیوان را روی میز کوبید«مردان من قویتر از این حرفها هستند.حالا می بینی!» از پشت اتاق غذاخوری سورصدای ظروف اشپزخانه و گپ زدن رنها از دری که باز و بسته شد به گوش رسید و یک دقیقه بعد دوباره در باز و بسته شد.محافظ دوان دوان برگشت و فریاد زد«هی رئیس!» ماکو سرش را برگرداند و با عصبانیت چشم غره رفت:چیه؟ -باروت نمی شود ولی تونی و سان هر دو بیرون افتاده اند. =چی؟لعنت به این احمق های بی لیاقت بعداً حسابشان را می رسم. -انها داشتند به هوش می امدند،از سان پرسیدم چی شده ،گقتند نمی دانند چه به انها خورده،صورت قرمز مارکو قرمز تر شد.رگ روی پیشانی اش برجسته تر شد.انگار می خواست بترکد و از زیر پوست بیرون بزند. انگشت سوسیس شکلش را به طرف سونی گرفت:این دلقک لعنتی را بیرون ببرید.او خوراک ماهیها خواهد شد. از پشت سر سونی صدای گلنگدن تفنگ ها را شنید.بی شک صدای عقب کشیده شدن فلز بود. صدای زنانه ی پرقدرتی از عقب رستوران به گوش رسید«کی خوراک ماهی هاست؟» همه به عقب برگشتند و ماماروزا را دیدند.عظیم و پرجذبه پیش امد.مثل دیروز لباس ابی رنگ و رو رفته و کفش پلاستیکی ابی به تن داشت حتی پیش بندش هم اشنا به نظر می رسید.گفت«تفنگ ها را بیندازید.»به محافظ ها که پرسشگرانه به مارکو نگاه می کردند اخم کرد. چشمانش سیاهش برق زد«تو شصت و هشت سال داری.قانون ها را می دانی.چون اینها ادم های تو هستند در رستوران من سروصدا راه نیندازید.»با حالتی نامطمئن به مارکو گفت:شامل تو هم می شود! -ولی این جا... -اوه،اوه،هیچ عذری را نمی پذیرم! ماماروزا دستهایش را به کمرش زد.پستان های بزرگش بالا و پایین افتادند.روی پیشانی و لب بالائیش دانه های عرق می درخشید.به مارکو اخم کرد«خوب؟» مارکو اهی کشید و به محافظانش اشاره کرد که تفنگ ها را پایین بیاورند.ماما سرش را تکان داد:بهتر شد.نصحتی به تو بکنم ماکو،خوشم نمی اید با این ادمها سروکله بزنم.او دوست کارمین من است. دست گوشت الودش را روی شانه ی سونی انداخت. -حالا می خواهم این اقا را به طبقه ی بالا ببرم،با کارمین کار دارد. بازوی سونی را گرفت و گفت:بیا برویم بالا،به کارت برس. و او را از میان دریای میزها به طرف دری که رویش نوشته شده بود«خصوصی»راهنمایی کرد.ان طور که سونی انتظار داشت.ان در به دفتری باز نمی شد بلکه به هال کوچک خانه ای کهنه و شلوغ و پلوغ باز می شد. ماماروزا نرده را گرفت و اهی کشید:حالا برویم بالا.من طبقه ی پنجم زندگی می کنم. سونی با امیدواری پرسید:ایا کارمین بالا منتظر من است؟ ماما هشدار دا«محرمانه حرف می زنیم.»هن هن کنان به ارامی از پله ها خود را بالا کشید.در جلو مستقیماً به اشپزخانه که غذاخوری هم محسوب می شد باز می شد که هنوز ظرفشویی اهنی مثل وان حمامش را حفظ کرده بود.سونی دور و برش را نگاه کرد. خانه تیپ عمومی خانه های ایتالیای کوچک را داشت.چهار اتاق باریک مثل یک سری جعبه ی بدون پنجره که یکی پس از دیگری چیده شده باشد. به در اشپزخانه و به همه ی دیوارهای قابل دید اشیاء تزئینی و تابلوهای مذهبی اویزان شده بود.ماماروزا که به خاطر پله ها از نفس افتاده بود.با افتخار اعلام کرد:موزه ی یادبود، من یادبودهای مقدسین را جمع می کنم.کارمین انها را از سفرهایش می اورد.این یکی را نگاه کن. سونی سر تکان داد. -این بازمانده های اصلی سنت کاترینا(Catherina) از سی نیا(Siena) است و ان یکی بالای یادبودهایی از سنت مارک است.و ان یکی تکه استخوان از سنت انتونی مال پادوا (Podua) است.... -هیچ تکه ای از کشتی نوح یا صلیب اصلی حضرت مسیح نیست؟ سونی داشت از خشم منفجر می شد ولی بازهم تحمل کرد. «کارمین من با مادرش مثل یک ملکه رفتار می کند.»صدایش پر از غرور و افتخار بود:او این ساختمان را برای من خرید،فکر کن،چند تا پسر ممکن است چنین کاری برای مادرانشان بکنند،هان؟ سونی گفت«از کارمین بگو.»نگران بود که سر راه واقع شده«او کجاست؟» «سر فرصت»مستقیماً به طرف ظرفشویی بزرگ رفت«اول ماماروزا به کمک تو احتیاج دارد. » «چی؟من؟»با احتیاط گفت:مطمئن نیستم درست فهیمده باشم؟ «اینجا...»به اطرافش اشاره کرد:خیلی کثیف شده. سونی او را پائید که خم شد و با یک سطل فلزی با وسایل شستشو از زیر ظرفشویی بیرون کشید.انها را با خود اورد و جلوی او گذاشت. «چه باید بکنم؟»به وسایل پاکیزگی خیره شد دستمال ها گردیگر کهنه ها اسفنج و کاغذ توالت. ماماروزا گفت:«اتاق پذیرایی به یک تمیزکاری حسابی احتیاج دارد.اتاق کارمین هم همینطور. ولی ان بماند برای بعد او به ندرت شبی را اینجا می گذارد.»به در کمد ضرباتی زد«جاروبرقی اینجاست زمین شور و وسایل هم اینجاست.» سونی فکر کرد«یا مسیح!»گوشش زنگ زد«او جدی نمی گوید.من و تمیز کردن؟» -ببینید من عجله دارم... با دست اعتراضش را رد کرد:این مشکل همه ی شما جوانان است.همیشه عجله دارید! -ولی... -«قبل از اینکه متوجه شوی بر می گردم،در این بین،تو تمیز کن.»چشمانش زیرکانه برقی شد:ماما تو را از دست مارکو نجات داد،درسته؟ -خوب اره... -حالا می تونی جواب محبتش را بدهی. -ولی کارمین؟ -وقتی برگشتم. و رفت. سونی غضبناک همان جا ایستاد.فریاد زد«کثافت!»لگد وحشیانه ای به سطل زد و ان را روی کف پوش لینولئوم به پرواز دراورد:چه جوری خودم را به این کار وادار کنم؟من که مستخدم لعنتی نیستم. توی اتاق بالا ئ پایین رفت.اثاثیه ارزان قیمت زیرنور شدید چراغ رومیزی زننده بود.نقاشی های باسمه ای پرزرق و برق چشم را ازار می داد.قطعات اسلحه با پلاستیک کلفت و شفاف پوشانده شده بودند و بر خلاف نقاشی های رستوران عکس های انجا سبک بودند.یک تابلوی فرش ماشینی از برادران کندی،روی دیوار بود.یک تابلوی فرش از پاپ روی دیوار دیگر،یک تابلو از افق نیویورک برزمینه ی مخمل مشکی با چراغ های چشمک زن می درخشید.تنها چیز مدرن در اتاق تلویزیون بود...یک تلویزیون عظیم چهل اینچی میتسوبیشی. سونی فکر کرد:احتمالاً از یک کامیون افتاده یا این که کارمین برایش حریده! «کارمین!» مامانش درباره اش چه گفت؟چیزی درباره ی اتاق کارمین... «یا مسیح.کارمین.» قلبش با هیجان به تپش درامد.در مورد یک فرصت طلایی فکر کن.شادمانه فکر کد«شاید بتوانم اسندی در مورد هویتش بدست اورم.» به طرف جایی که باید در اتاق خواب می بود رفت و ان را باز کرد.شاید این اتاق کارمین بود.اولین چیزی که متوجه شد بوی تازه و زننده ی سیگار بود.مربوط به یک یا دو روز پیش بود نه بیشتر. سونی قبل از روشن کردن چراغ با احتیاط سایبان ها را پایین کشید. هیچ چیز پر زرق و برق و مصنوعی این جا نبود.چوب بلوط و ماهاگونی یک تختخواب قدیمی برنجی که برق می زد یک کتابخانه که از سنگینی کتاب ها ناله می کرد.کنار یک کمد یک تلویزیون پرتابل سونی به چشم می خورد.یک ویدیو و یک دستگاه ضبط و پخش کامل نیز بود. رختخواب تازه مرتب شده بود.روی پاتختی یک چراغ مطالعه یک زیر سیگاری تمیز یک جعبه سیگار باز دشه یک کتاب دعا با جلد چرمی مشکی و یک نسخه از کتاب«طاعون»اثر البر کامو به چشم می خورد. روی پاتختی دیگر چراغ مطالعه یک دستگاه پیام گیر و یک قاب عکس نقره با عکس هشت در ده از ماماروزا وجود داشت. سونی موجی از خوشی را حس کرد.فکر کرد«اتاق کارمین!»به سختی می توانست خودش را کنترل کند.می دانست سلیقه کسی در کتاب خواندن شخصیت او را نمایان می کند.به طرف کتابخانه رفت.اولین چیزی که او را متوقف کرد.نظم و ترتیب بیمارگونه بود.کارمین کتاب های غیر داستانی را بر اساس محتوایشان بیوگرافی ها را بر طبق حروف الفبا و رمان ها را طبق جروف اسم مولفین انها طبقه بندی کرده بود. سونی عناوین را نگاهی کرد. کتاب های تاریخی شامل«تمدن قرون وسطی»از نورمن کنتور و کتاب چهار جلدی وینستون چرچیل«بحران جهانی»بود.از طرف دیگر زندگی نامه ها فقط شمال افراد بزرگ با ذهن منحرف بود:اتیلا،کالیگولا،ادولف هیتلر،چنگیزخان و ژوزف استالین. سونی با تمسخر فکر کرد:جالبه،کبوتر با کبوتر ،باز با باز! ولی از همه جالبتر کارهای ادبی بود.انها به ترتیب غبارت بودند از کارهای جیمز اژه و ولادیمیر نباکوف تا مارسل پروست لئو تولستوی و امیل زولا. طبقه بالای کتابخانه منحصر به صفحات گرامافون بود.اپراهای ایتالیایی در جعبه ها بسته بندی شده بودند. سونی به خودش لبخند زد.اهسته ولی مطمئن داشت تصویری از کارمین بدست می اورد. عکس ها هم حاوی اطلاعاتی بودند.گانگستری با موهای سیاه و حدوداً سی ساله بود با قضاوت از روی کتاب های کتابخانه او باهوش و علاقمند به تاریخ بود و اشتیاق وافری به شناخت زندگی هیولاهای واقعی داشت.کتاب دعا نشان می داد که به ایین عشای ربانی علاقمند است و گاهی مخفیانه در ان شرکت می کند.همین طور او خیلی منظم بود.سیگار بدون فیلتر کامل می کشید و دوست داشت به اپرا و جاز و اهنگ های رمانتیک ایتالیایی گوش کند. سونی فکر کرد:این تازه اولش است.حالا خیلی بیشتر با او را خواهم شناخت. سونی کمد لباس های کارمین را وارسی کرد. بوی تند درخت سدر می امد.چوب لباسی ها هم از یک سمت اویزان یودند.لباس ها متناسب با فصول مرتب شده بودند.لباس های بهاره قسمت بزرگی از طرف چپ،تابستانی و پاییزه در وسط و زمستانی در سمت راست صف کشیده بودند.یک بررسی اجمالی از اتیکت ها نشان می داد که طیف وسیعی دارند.کاپشن ها کار ارمانی و سروتن بودند.لباس ها دست دوز کار هانت من و لباس های اسپرت از فروشگاه گپ و بنانا ریپابلیک و کالوین کلین بودند. قد کت ها 41 و دور کمر شلوارها 30 و قد 34 داشتند.سونی فکر کرد:«پس باید شش پا قد داشته باشد و در بهترین وضعیت جسمانی است.»با توجه به حرفه ی کارمین جای تعجب نداشت. کراوات ها روی طبقه ی چرخان از فندی و رهمس تا جری گارسیا و یک جاکفشی سه طبقه روی زمین شمال کفش های دست دوز بندی ایتالیایی با مارک گوچی و سایز ده و نیم بودند.هر جفت خوب واکس خورده و به حالت نظامی ردیف شده بود.کفش های ورزشی مارک مفیستوس و نایک داشتند.سونی در کمد لباس را بست.دستور کار بعدی کشو های لباس بودند.دو کشوی اول پر بود از پیراهن های تازه از اتوشویی برگشته.کشوی وسطی جای لباس های زیر بود که با دقت تا شده بودند و ردیف های جوراب که مرتب چیده شده بودند. ولی در کشوی بالایی بود که با موارد خلاف مواجه شد.قادر نبود انچه را می بیند باور کند.نمی دانست چه چیزهایی ممکن است پیدا کند...ولی این...این! سرش از جاذبه ی مدارکی که جلویش بود و مفهوم انها گیج رفت. در کشوی عمیق بالایی بی اغراق گنجینه ای برای گریم و تغییر شکل وجود داشت. «خدا به داد کسی که گیر این حقه باز می افتد برسد!» رنگ مو،کلاه گیس های مختلف.ریش و سبیل های مصنوعی لنزهای رنگی تکه های اسفنج برای پر کردن گونه ها فک و چانه.چندین عینک که با شیشه ی معمولی ساخته شده بودند. ذهن سونی تصور جزئیات وجود کارمین را به اشباح سوق می داد.گانگستر قابل شناسایی نبود.مو،چشم،سن...حقه باز! مثل هنرپیشه ای که نقشش را عوض می کند کارمین به سادگی می توانست پوست جدیدی برای خود خلق کند و در ان بلغزد.احساسی از تحسین سراپای وجود سونی را فراگرفت.کارمین قابل شناسایی نبود.یا مردی که بشود او را بازی داد. در حالی که کشوی سمت چپی را می بست نزدیک بود کشوی راستی را هم فشار داده و ببندد که چیز قرمز رنگی توجهش را جلب کرد.قرمز رنگ خون! فکر کرد«غیر ممکن است!»مکثش به عجله تبدیل شد نفس عمیقی کشید.کمی تردید داشت ولی بالاخره کشو را بیشتر باز کرد. خودش بود.درست جلوی چشم!یک کثه تکه های تا شده ی کراوات ابریشمی کارمین... چیزی گانگستر در هر صحنه ی جنایتش به جا می گذاشت.یک علامت! سونی به زبان چیوچائو نجوا کرد«پناه بر همه ی خدایان بزرگ و کوچک!» قادر نبود جلوی خودش را بگیرد دستش را داخل کرد.انگشتانش وقتی با ابریشم تماس یافت به لرزه افتاد.انها نرم و صاف و تقریباً اشرافی بودند و رنگ قرمز خون مانند که نشانه ی ان بود قاتل و قربانی را رد ارتباط نامقدسشان بهم مربوط می کرد.انتهای زندگی را در صمیمانه ترین لحظاتش...مرگ...با هم قسمت می کردند. مرگ...کارمین(قرمز)...ابربیشم.. .مرگ!! سونی یکهو دستش را کنار کشید،انگار ابریشم دستش را سوزاند.به سرعت کشو را بست و برخاست.ترس بر قفسه ی سینه اش سنگینی می کرد...نه ترس نبود به خودش گفت:یم نوع هیجان است که باعث ترشح ادرنالین می شود. برگشت.پیام گیر تلفن توجهش را جلب کرد فکر کرد:فقط خدا می داند در این نوار چه ضبط شده است. ارزوی فشردن دکمه و به عقب برگرداندن نوار و استراق سمع کردن پیام تمام وجودش را فراگرفت ولی با مشورت با ساعت رولکس طلایش متوجه شد که تا اینجا هم شانس اورده است. «اخرین چیزی که می خواهم غافلگیر شدن توسط ماماروزا است!» سونی با احتیاط برق را خاموش کرد سایبان را بالا کشید اتاق را ترک کرد و در را پشت سرش بست. وقت تمیز کردن اتاق پذیرایی بود... حداقل ماماروزا شک نمی کرد که او چه می کرده است.کتش را دراورد و استین ها را بالا زد و شروع به کار کرد. تا وقتی که ماماروزا یه سنگینی خودش رابالا بکشد دو ساعت طول کشید.سونی با اطمینان فکر کرد«بالاخره تمام شد»به اطراف نگاه یکرد.اتاق برق می زد و ذره ای گرد جلوی چشم نبود. پرسید:خوب؟چطوره؟خیلی خوب شده هان؟ ماما با خستگی جواب داد«ای بدک نیست!»اصلاً به خود زحمت نگاه کردن به اطراف را هم نداد. «همین؟»سونی عصبانی بود.بعد از این همه کار کردن و خراب کردن لباس هایش «این» به جای تشکرش بود؟ گفت:راجع به کارمین.... -اوه،اره،خوب شد یادم انداختی.او سری به رستوران زد و گفت این را به تو بدهم. توی جیب پیش بندش را گشت و پاکت سربسته ای را بیرون کشید. سونی ان را باز کرد درونش دو قطعه کاغذ تا شده بود.روی یکی نام بانکی در جزیره ی «گراند کی من»چاپ شده بود و دستورالعمل برای انتقال پول به حسابش و یک شماره حساب هشت رقمی. تکه ی دوم سفید بود. سونی از ناراحتی دندان هایش را فشرد«به خاطر این من دو ساعت مثل نوکرها وقتم را تلف کردم؟»با پنهان کردن ناراحتی اش کاغذ را توی جیب پیراهنش چپاند. ماماروزا سرش را تکان داد«نه کارمین به من گفت تو باید ان را حفظ کنی.» «چی کار کنم؟»با دقت او را نگاه کرد تا بفهمد سر به سرش می گذارد یا نه.از جواب نگاهش معلوم بود که نه. اهی کشید:خیلی خوب. ماما اضافه کرد:من قبل ازاینکه اینجا را ترک کنی ان را می سوزانم. توی جیب پیش بندش دنبال یکی از قوطی کبریت های تبلیغاتی رستوران ماماروزا گشت وقتی تکه ی کاغذ را پس گرفت.نوکش را گرفت و یک کبریت کشید و گوشه ش ان را اتش زد. خیلی زود شعله ان را بلعید.اخرین قسمتش زبانه ای کشید،قبل از ان که دستش بسوزد ان را توی زیرسیگاری روی میز کنار کاناپه انداخت. -کارمین گفت کاری که می خواهید او انجام دهد،روی ان تکه کاغذ سفید بنویسید بعد ان را توی پاکت بگذارید و درش را بچسبانید.به محض این که پول به حساب واریز شود او کار را شروع می کند. سونی خودنویس نوک طلایی خود را در اورد،نام را نوشت.کاغذ را تا کرد و توی پاکت گذاشت. وقتی پاکت کثیف را برای چسباندن می لیسید از ته دل سگرمه هایش را تو هم کشید. پاکت را به طرف او دراز کرد و گفت:بفرمایید. ولی ماماروزا ان را نگرفت.حتی گوش هم نمی کرد.سرش به یک طرف کج شده بود و از حال رفته بود.