رمان عشق دوم (فصل بیست و یکم)
فصل بیست و یکم
تشریفات و آداب و رسوم تشییع و تدفین مثل مراسم غسل تعمید یا ازدواج است .در حقیقت ،نامزدی و مراسم تدفین از آن چه که مردم دوست دارند فکر کنند وجه اشتراک های بیشتری دارند.هر دو می توانند خیلی گران تمام شوند.برای هر دو انبوهی از گل آرایی ها را ترتیب می دهند.در جشن اغلب روحانیون هم نقش دارند و بالاخره،در نامزدی یا مراسم تدفین،غذا و نوشابه به مقدار زیاد تهیه می شود.
دوروتی که از هنگام تولد در لیموزین سوار شده بود و گاه به گاه در مراسم کلیسا شرکت می کرد،در این مراسم طولانی و کش دار تسکینی نمی یافت.چطور می توانست؟فردی نیمه دیگرش بود.لنگر و موج شکنش بود ،یک روح در دو بدن ،عاشق و همکارش بود .
بدون او....ناقص بود.یک سایه بی هدف در غربت،تنهایی و بیهودگی .مراسم در چتهام ( (chat hamبرگزار شد،محلی که دو ساعت و ربع رانندگی تا مانهاتان فاصله داشت. دوروتی اصرار داشت که او دور از ازدحام دیوانه کننده ،آسوده آنجا دفن شود.
فکر می کرد((این همان چیزی است که فردی می خواست.))چیزی بود که خودش هم می خواست.به عنوان یک خانواده،او و فردی و بچه ها اوقات خوشی از زندگیشان رادر چت هام گذرانده بودند،جایی که ((مزرعه میدولیک))را بعد از تولد لیز خریده بودند و از آن برای تمدد اعصاب،پس از کار در مانهاتان و بیرون ریختن فشارهای وارد آمده از امپراطوری بین الملی شان استفاده می کردند.
مراسم در محل تشییع جنازه کوتاه بود .دوروتی اصرار داشت که مراسم کاملا خصوصی باشد. راب (Rob) برادر فردی با همسرش الن (Ellen) از شیکاگو به آنجا پرواز کرده بودند.دریک فلینت وود مدیر شرکت هتل های هیل،آنجا بود.همین طور ماد امر (Maud ehmer ) که یازده سال منشی مخصوص فرد بود و ونتیا.
هیچ کارمند،همکار،دوست و آشنای دیگری دعوت نشده بود.تنها استثنا کارگران مزرعه میدولیک بودند.زوج سرایدار،مربی اسب ها،مهترها،پادوها،آشپز و باغبان ها.
دروتی در طول مراسم با قیافه ای عبوس،آرام و با وقار نشسته بود.در هر طرفش بچه ها با چشمان قرمز و برخلاف طبیعتشان غمگین نشسته بودند.پرستار فلوری به فین فین کردن و مالاندن بینی اش با دستمال ادامه می داد.
تابوت بسته چوبی ماهاگونی بی صدا حرف می زد،یادآوری مداوم از راه هولناکی که فردی در آن مرده بود.
کشیش در دعاهایش گفت((اولین انسان زمینی است،از خاک به وجود آمده،دومین انسان بهشتی است،و هنگامی که این بدن فناپذیر با روح فناناپذیر پوشانده می شود،فناپذیری ما تبدیل به فناناپذیری می شود و مرگ مغلوب می گردد.....))
مراسم به پایان رسید.وقت آن بود که بیرون بروند و به لیموزین های مشکی برگردند و در پی آمبولانس به قبرستان بروند.
سواری بدون لذتی بود....بیشتر به خاطر این که خانه های سر راه به خاطر فصل تعطیلات آذین بندی شده بودند.
دوروتی در مقابل رنگ های شادی که از پنجره ها می تابید،حلقه های گل با روبان های قرمز روی درها با پرده پلاستیکی که به دنیا آمدن مسیح را نشان می داد و بابانوئل بزرگی که در کالسکه ای با گوزن کشیده می شد و در فضای جلوی خانه ها به چشم می خورد،چشمانش را بست.
فکر می کرد((بابانوئل برای ما نمی آید،به جایش فرشته مرگ آمده است.))
قبرستان سرد و غم انگیز بود .با باد سردی که می وزید،مراسم خاکسپاری خوشبختانه کوتاه برگزار شد.
((در میانه زندگی ما با مرگ مواجهیم ....زمین به زمین،خاکستر به خاکستر،خاک به خاک....))
بعد طناب ها برداشته شد و تابوت به قعر گور رفت،و یک نفر بیلچه کوچکی در دست دروتی گذاشت.
با چشمانی خشک،قامت برافراشته و احساسات به عقب رانده،کمی خاک برداشت و روی تابوت ریخت.دانه های سرد مثل تگرگ بر تابوت باریدند.از صدایش یکه خورد.
نجوا کرد((خداحافظ فردی،خداحافظ عشق من.))
بعد متوجه شد که کسی آرنجش را محکم گرفته.
ونتیا به آرامی گفت((بیا دختر!بهتر است قبل از بیمار شدن از این سرما برگردیم.))
((کاش مریض می شدم و می مردم و به فردی ملحق می شدم.))
با اکراه به او اجازه داد که به طرف ماشین ببردش،تمام راه به عقب برمی گشت و به گور نگاه می کرد.
((همش همین است؟ممکن است این تنها چیزی باشد که به خاطرش زندگی می کنیم؟))
مزرعه ((میدولیک)) برای دروتی همیشه یک گریزگاه،یک قلعه جادویی سرسبز برای فرار از دنیا و بستن درها به روی مشکلات بود.تنها جایی که واقعیت،اجازه ورود به آن را نداشت.
او و فردی شش سال دوست داشتنی را در باز سازی بنای مستعمراتی سیصد ساله آن و بازسازی ملحقات ویران شده آن با دست خودشان گذراندند.برای خستگی در کردن وتمدد اعصاب و گذراندن آخر هفته ها و تعطیلات برای گذراندن یک زندگی خانوادگی عادی به این جا می آمدند.
همین که لیموزین بهوردی داخل مزرعه پیچید.دوروتی آن چه که جان دون (John-donne) نوشته بود به یاد آورد((هیچ مردی به تنهایی یک جزیره نیست،هر مردی قسمتی از یک قاره است،قسمت اصلی آن.))
به باغ بدون برگ و بار خیره شد.یک ردیف درخت سیب مثل سدی در مقابل آسمان خاکستری زمستان صف کشیده بودند.
نمی توانست ((میدولیک))را بدون فردی تصور کند.
((مثل یک صدف خالی است.مثل خود فردی.یک جسد بدون زندگی،بدون روح!))باز هم بودن در هر جای دیگری،درست در این زمان غیر قابل تصور بود.در اعماق ضمیرش می دانست که مزرعه تنها جایی است که او می تواند با مرگ فردی رو برو شود.
اگر این کار امکان داشته باشد.
عبوسانه به خود گفت((باید این طور باشد،چه کار دیگری می توانم بکنم؟من مادر هستم و بچه هایم پدرشان را از دست داده اند.آنها اکنون طوری به من نیاز دارند که قبلا هرگز نداشته اند.))
باید به خاطر آنها وجود داشته باشد.
مجبور است.
با خستگی فکرکرد(( بله!ولی چه کسی به خاطر من زندگی می کند؟))
علی رغم فضای با صفا،میدولیک به فضایی پر از زجر و شکنجه تبدیل شد.هر اتاقش،هر گنج و شکافی پر از خاطره بود.گریز گاهی در آن نبود.همه جا فردی را به یاد می آورد.
اوقاتی بود که می توانست قسم بخورد که صدای پایش را روی راه پله ها می شنود یا او را از گوشه چشمش دیده،ولی وقتی نگاه می کرد،هیچ کس آنجا نبود.
گاهی خود را فراموش می کرد.بدون فکر برای او هم روی میز جایی خاص می گذاشت.یا به یکی از مهترها می گفت اسب او را آماده کند.گاهی حتی از توی حمام او را صدا می کرد((فردی،می شود یک حوله بزرگ برایم بیاوری؟))
و بعد به خود می آمد و به یاد می آورد که او رفته است.که زمین او را بلعیده است و دیگر هرگز از در وارد نمی شود.
مرتب به خود یادآوری می کرد((من یک بیوه ام.))
بیوه!چه کلمه شومی.باعث می شد که عجیب احساس تباهی و مرگ کند،انگار مرض مسری گرفته بود.
((بیوه ها باید مسن باشند.من فقط سی و یک سال دارم.چطور می توانم در عین جوانی بیوه باشم؟))
ونتیا در یکی از اتاقهای مهمان مانده بود و دفتر را با تلفن و فاکس اداره می کرد.هر کمکی از دستش برمی آمد ،می کرد.حدس می زد که دوروتی ترجیح می دهد که در انزوا عزاداری کند،ولی می خواست،فقط به خاطر او همانجا بماند.
یک روز صبح،وقتی از جلوی در باز اتاق خواب اصلی می گذشت دید،دوروتی لباس های فردی را به صورتش می فشارد و بوی باقی مانده از او را استنشاق می کند.
قلب ونتیا به خاطرش به درد آمد.فکرکرد((طفلک بیچاره!))قبل از این که دوروتی متوجه او شودبه آرامی حرکت کرد((کاش می توانستم برایش کاری بکنم.))
کاری بود.
بعدا در همان روز،ونتیا پیش او نشست و گفت((عزیزم،کریسمس در راه است،بچه ها منتظر یک درخت هستند.))
دوروتی شروع کرد((فردی کی برایشان برپا....))حرفش را برید و صورتش را میان دستهایش گذاشت و اشک ریخت.
ونتیا بازویش را دور او انداخت و آرام گفت((عزیزم،فردی رفته است.باید بگذاری برود.))
دوروتی سرش را تکان کوچکی داد ولی به اشک ریختن ادامه داد.
ونتیا گفت((زندگی ادامه دارد.))
ولی دوروتی بهتر می دانست((نه،زندگی ادامه نمی یابد،به صورت جیغ گوش خراشی در آمده،تنها چیزی که ادامه می یابد رنج است.))
ونتیا مدتی پیش او نشست،بعد به دنبال مدیره خانه رفت((چه نوع درختی معمولا برای کریسمس می گرفتند؟))
- یک کاج هشت پایی.
- خوبست.
ونتیا کتش را برداشت،از گاراژ یک جیپ چروکی کرایه کرد و رفت تا درخت تهیه کند.
- اگر صاف است بگو.
روز بعد بود و ونتیا بچه ها را اجبارا برای تزیین درخت به کار کشیده بود.
سه جفت چشم به بالا نگاه می کرد.او بالای نردبان بود و داشت فرشته ای را بالای درخت جای می داد.فرشته،عتیقه ای از جنوب آلمان بود.از مقوا ساخته شده و نور طلایی روی ابربیشم خاکستری داشت با بال های بزرگ طلایی و یک هاله نورانی.به قدری زیبا بود که انگار به کلیسا تعلق دارد.
فردی بی تفاوت گفت(( از نظرمن خوب است.))شانه اش را بالا انداخت و سرش را بالا انداخت تا مویش را عقب بزند همان طور که عادت داشت.
زاک گفت((نیست،کج است!))
لیز غرید((بی خود حرف نزن،کج نیست.))
- هست،از مامی بپرس.ما....می کج است ،این طور نیست؟
زاک ملتمسانه به طرف دوروتی برگشت که داشت یک زینت شیشه ای شکننده را بادقت از توی کاغذش بیرون می آورد.یک پرنده بهشتی زمان ویکتوریا بود با پرهای زیبا که او و فردی آن را در یکی از بازارهای لندن کشف کرده بودند.
دوروتی با عذاب به یاد آورد((در اولین سفری که با هم رفتیم.))
- مامی!
زاک اندوهگین فریاد می زد،پایش را بی صبرانه به زمین می کوبید.
ونتیا برای جلب توجه آنها دستش را به هم زد((هی بچه ها،صدایتان را پایین بیاورید هان؟چی به شما بگویم.این دختر می گوید فرشته صاف است، پس صاف است.))
زاک اعتراض کرد((صاف نیست!))
پرستار فلوری از اتاق مجاور با عجله آمدو پرخاش کرد((محض رضای خدا،خانم؟می شود که آرامتر کار کنید؟))
ولی زاک نمی خواست،انگار فاجعه کوهستان بچه ها را به اندازه مادرشان ناراحت نکرده بود.اندوه درونشان نمایان نبود ولی مثل دمل پرچرک و عفونت سرباز می کرد.
- کج است!کج است!پدر هیچ وقت نمی گذاشت کج بماند!اگر پدر این جا بود.....
دوروتی با صدای خشک نجوا کرد((بس کن!))رنگش خاکستر شده و دست هایش می لرزید.پرنده شیشه ای از میان انگشتانش رها شدروی زمین افتاد و خرد شد.
((نه!))نفسش برگشت،پرنده خرد شده سمبلی از زندگی شاد خانوادگی بود که کریسمس های شاد گذشته را به یاد می آورد.
لیز،زاک را عقب کشید و سعی کرد ساکت کند((ببین چه کار کردی؟تو مامان را ناراحت کردی،خدایا،انگار تو خیلی کم عقلی!))
- نیستم،نیستم!
- خیلی هم هستی!
- نیستم!
پرستار فلوری گفت((اوه!الان وقت جنگیدن نیست.))انگشتش را تهدید آمیز به طرفشان تکان داد((شما دو تا رفتار خوبی داشته باشید و حرف مرا به یاد داشته باشید.))با لحنی شوم گفت((بابا نوئل برایتان هدیه ای نخواهد آورد.))
فرد به تمسخر پوزخندی زد ((بابا نوئل!حتی زاک هم بزرگتر از آنی شده که بابا نوئل را باور کند.مامان و بابا هدیه ها را می خریدند.)
زاک فریاد زد((نه نمی خریدند.))چشمان درشت آبی رنگش پر از اشک شد.بازوهای کوتاه و کوچکش می چرخید...و بی صدا برادر بزرگترش را می زد((دروغ گو!بابا نوئل آن ها را می آورد.خواهی دید،امسال هم بابا نوئل دوباره آنها را می آورد...))
صدای زنگ تلفن مثل زنگ مدرسه او را ساکت کرد.
ونتیا گفت((من جواب می دهم.))وبرای آرام شدن بچه ها آن را دعا کرد.پابرهنه از نردبان پایین آمد و با عجله به طرف تلفن رفت و در چهارمین زنگ آن را برداشتو
((دریک فلینت وود))از وایت پلین زنگ می زد.
ونتیا به او گفت((گوشی را نگه دار.))
تلفن را به اتاق ناهار خوری برد،صدای خش خش ضعیف آن را می شنید،در را بست یک صندلی بیرون کشید و خسته نشست،یکی از آرنجهایش را روی میز گذاشت.
- خیلی خوب،دریک،چه خبر است؟
- منظورت این است که چه خبر نیست؟
کمی مکث کرد با لحن شومی گفت:
- ونتیا اوضاع در اداره حسابی آشفته است.
- می خواهی جایمان را عوض کنیم؟برای تنوع تو این طرف را اداره کن؟
بدون مسرت خندید((نه متشکرم.سرم شلوغ است.))
منتظر شد.
او ناراحت گفت((ببین،می دانم که موقعیت بدی است ولی چاره ای ندارم. ما کارهای عقب افتاده ای داریم که فقط دوروتی می تواند برایشان تصمیم بگیرد و کارها حسابی گره خورده.فکر می کنی چه موقع می توانیم انتظار داشته باشیم برگردد؟))
- برگردد.....؟
ونتیا احساس جوشش و آشفتگی در این تماس می کرد.کارها مطابق معمول اداره می شد.علت واقعی این سرو صدا چه بود؟
- دریک،محض رضای خدا ،هنوز خیلی زود است.او آماده نیست.تازه چهار روز است که شوهرش را دفن کرده.خودت او را دیدی،خودت همانجا بودی.
- می دانم، می دانم.....ابراز تاسف کرد((یا مسیح.اگر می توانستم،خودم تصمیم می گرفتم و به جای او امضا می کردم.ولی من نمی توانم مشکل است...هیچ کس نمی تواند.ما اجازه نداریم.خودت می دانی .فردی تنها کسی بود که...))
- خیلی خوب،خیلی خوب!.....به او غرید،دستش را توی موهایش فرو بردو گوشی را محکمتر در دستش فشرد((بگذار فکر کنم.))
- خودت می دانی که اگر اهمیت نداشت اصلا زنگ نمی زدم.
درست بود .هرگز ندیده بود که دریک بی خود نگران باشد.در حقیقت او آخرین کسی بود که گریه مذبوحانه می کرد یا هیاهوی بسیار برای هیچ به راه می انداخت.به آرامی گفت((دریک نمی توانم قولی به تو بدهم ولی سعی خودم را می کنم.))
((عالی شد))آسودگی که در صدایش به وجود آمد قابل لمس بود ((متشکرم.ونتیا می دانستم که می توانم روی تو حساب کنم.))
((نمی دانم اگر...))شروع کرده بود ولی متوجه شد که او قبلا گوشی را گذاشته ...(((جای تو بودم))زیر لبی جمله اش را کامل کرد.
گوشی را گذاشت و تلفن را روی میز ماهاگونی براق گذاشت.برای مدتی همانجا نشست.
از یک دیدگاه حرفه ای ،می توانست از موقعیت((دریک))متشکر باشد. در شرکت های هیل،فقط دو نفر اجازه داشتند طرح های مهم را امضا کنند.
((یکی از آن دو نفر مرده ،و دومی باید خوب شود.))
آهسته گفت((گندش بزند))
عصر آن روز دوروتی صدای تقه ای بر در اتاقش شنید،گفت((بفرمایید تو))
- سلام مامی!...لییزا بود.
دوروتی گفت((سلام عزیزم،بیا این جا و کنارم بشین.حالا بگو چی شده؟))
لیز گفت((مامان،فقط می خواهم بدانی که من و فرد و زاک،با هم حرف زدیم و حاضریم هر کاری که بتوانیم انجام دهیم تا اوضاع را برای شما راحت تر کنیم.))
اشک در چشمان دوروتی حلقه زد،نمی توانست حرفی بزند.
لیز گفت((ما می دانیم برای شما از همه سخت تر است،فقط می خواهیم شما بدانید که ما به خاطر شما زنده ایم.))
دوروتی دخترش را در آغوش کشید((عزیز دلم،من هم به خاطر شماها زنده هستم.))در میان سیل اشک به خود گفت((آنها خیلی شجاع هستند،من هم باید به خاطر آنها شجاع باشم،باید به خاطر آنها به زندگی ادامه بدهم.))
.........پایان فصل بیست و یکم..........
تشریفات و آداب و رسوم تشییع و تدفین مثل مراسم غسل تعمید یا ازدواج است .در حقیقت ،نامزدی و مراسم تدفین از آن چه که مردم دوست دارند فکر کنند وجه اشتراک های بیشتری دارند.هر دو می توانند خیلی گران تمام شوند.برای هر دو انبوهی از گل آرایی ها را ترتیب می دهند.در جشن اغلب روحانیون هم نقش دارند و بالاخره،در نامزدی یا مراسم تدفین،غذا و نوشابه به مقدار زیاد تهیه می شود.
دوروتی که از هنگام تولد در لیموزین سوار شده بود و گاه به گاه در مراسم کلیسا شرکت می کرد،در این مراسم طولانی و کش دار تسکینی نمی یافت.چطور می توانست؟فردی نیمه دیگرش بود.لنگر و موج شکنش بود ،یک روح در دو بدن ،عاشق و همکارش بود .
بدون او....ناقص بود.یک سایه بی هدف در غربت،تنهایی و بیهودگی .مراسم در چتهام ( (chat hamبرگزار شد،محلی که دو ساعت و ربع رانندگی تا مانهاتان فاصله داشت. دوروتی اصرار داشت که او دور از ازدحام دیوانه کننده ،آسوده آنجا دفن شود.
فکر می کرد((این همان چیزی است که فردی می خواست.))چیزی بود که خودش هم می خواست.به عنوان یک خانواده،او و فردی و بچه ها اوقات خوشی از زندگیشان رادر چت هام گذرانده بودند،جایی که ((مزرعه میدولیک))را بعد از تولد لیز خریده بودند و از آن برای تمدد اعصاب،پس از کار در مانهاتان و بیرون ریختن فشارهای وارد آمده از امپراطوری بین الملی شان استفاده می کردند.
مراسم در محل تشییع جنازه کوتاه بود .دوروتی اصرار داشت که مراسم کاملا خصوصی باشد. راب (Rob) برادر فردی با همسرش الن (Ellen) از شیکاگو به آنجا پرواز کرده بودند.دریک فلینت وود مدیر شرکت هتل های هیل،آنجا بود.همین طور ماد امر (Maud ehmer ) که یازده سال منشی مخصوص فرد بود و ونتیا.
هیچ کارمند،همکار،دوست و آشنای دیگری دعوت نشده بود.تنها استثنا کارگران مزرعه میدولیک بودند.زوج سرایدار،مربی اسب ها،مهترها،پادوها،آشپز و باغبان ها.
دروتی در طول مراسم با قیافه ای عبوس،آرام و با وقار نشسته بود.در هر طرفش بچه ها با چشمان قرمز و برخلاف طبیعتشان غمگین نشسته بودند.پرستار فلوری به فین فین کردن و مالاندن بینی اش با دستمال ادامه می داد.
تابوت بسته چوبی ماهاگونی بی صدا حرف می زد،یادآوری مداوم از راه هولناکی که فردی در آن مرده بود.
کشیش در دعاهایش گفت((اولین انسان زمینی است،از خاک به وجود آمده،دومین انسان بهشتی است،و هنگامی که این بدن فناپذیر با روح فناناپذیر پوشانده می شود،فناپذیری ما تبدیل به فناناپذیری می شود و مرگ مغلوب می گردد.....))
مراسم به پایان رسید.وقت آن بود که بیرون بروند و به لیموزین های مشکی برگردند و در پی آمبولانس به قبرستان بروند.
سواری بدون لذتی بود....بیشتر به خاطر این که خانه های سر راه به خاطر فصل تعطیلات آذین بندی شده بودند.
دوروتی در مقابل رنگ های شادی که از پنجره ها می تابید،حلقه های گل با روبان های قرمز روی درها با پرده پلاستیکی که به دنیا آمدن مسیح را نشان می داد و بابانوئل بزرگی که در کالسکه ای با گوزن کشیده می شد و در فضای جلوی خانه ها به چشم می خورد،چشمانش را بست.
فکر می کرد((بابانوئل برای ما نمی آید،به جایش فرشته مرگ آمده است.))
قبرستان سرد و غم انگیز بود .با باد سردی که می وزید،مراسم خاکسپاری خوشبختانه کوتاه برگزار شد.
((در میانه زندگی ما با مرگ مواجهیم ....زمین به زمین،خاکستر به خاکستر،خاک به خاک....))
بعد طناب ها برداشته شد و تابوت به قعر گور رفت،و یک نفر بیلچه کوچکی در دست دروتی گذاشت.
با چشمانی خشک،قامت برافراشته و احساسات به عقب رانده،کمی خاک برداشت و روی تابوت ریخت.دانه های سرد مثل تگرگ بر تابوت باریدند.از صدایش یکه خورد.
نجوا کرد((خداحافظ فردی،خداحافظ عشق من.))
بعد متوجه شد که کسی آرنجش را محکم گرفته.
ونتیا به آرامی گفت((بیا دختر!بهتر است قبل از بیمار شدن از این سرما برگردیم.))
((کاش مریض می شدم و می مردم و به فردی ملحق می شدم.))
با اکراه به او اجازه داد که به طرف ماشین ببردش،تمام راه به عقب برمی گشت و به گور نگاه می کرد.
((همش همین است؟ممکن است این تنها چیزی باشد که به خاطرش زندگی می کنیم؟))
مزرعه ((میدولیک)) برای دروتی همیشه یک گریزگاه،یک قلعه جادویی سرسبز برای فرار از دنیا و بستن درها به روی مشکلات بود.تنها جایی که واقعیت،اجازه ورود به آن را نداشت.
او و فردی شش سال دوست داشتنی را در باز سازی بنای مستعمراتی سیصد ساله آن و بازسازی ملحقات ویران شده آن با دست خودشان گذراندند.برای خستگی در کردن وتمدد اعصاب و گذراندن آخر هفته ها و تعطیلات برای گذراندن یک زندگی خانوادگی عادی به این جا می آمدند.
همین که لیموزین بهوردی داخل مزرعه پیچید.دوروتی آن چه که جان دون (John-donne) نوشته بود به یاد آورد((هیچ مردی به تنهایی یک جزیره نیست،هر مردی قسمتی از یک قاره است،قسمت اصلی آن.))
به باغ بدون برگ و بار خیره شد.یک ردیف درخت سیب مثل سدی در مقابل آسمان خاکستری زمستان صف کشیده بودند.
نمی توانست ((میدولیک))را بدون فردی تصور کند.
((مثل یک صدف خالی است.مثل خود فردی.یک جسد بدون زندگی،بدون روح!))باز هم بودن در هر جای دیگری،درست در این زمان غیر قابل تصور بود.در اعماق ضمیرش می دانست که مزرعه تنها جایی است که او می تواند با مرگ فردی رو برو شود.
اگر این کار امکان داشته باشد.
عبوسانه به خود گفت((باید این طور باشد،چه کار دیگری می توانم بکنم؟من مادر هستم و بچه هایم پدرشان را از دست داده اند.آنها اکنون طوری به من نیاز دارند که قبلا هرگز نداشته اند.))
باید به خاطر آنها وجود داشته باشد.
مجبور است.
با خستگی فکرکرد(( بله!ولی چه کسی به خاطر من زندگی می کند؟))
علی رغم فضای با صفا،میدولیک به فضایی پر از زجر و شکنجه تبدیل شد.هر اتاقش،هر گنج و شکافی پر از خاطره بود.گریز گاهی در آن نبود.همه جا فردی را به یاد می آورد.
اوقاتی بود که می توانست قسم بخورد که صدای پایش را روی راه پله ها می شنود یا او را از گوشه چشمش دیده،ولی وقتی نگاه می کرد،هیچ کس آنجا نبود.
گاهی خود را فراموش می کرد.بدون فکر برای او هم روی میز جایی خاص می گذاشت.یا به یکی از مهترها می گفت اسب او را آماده کند.گاهی حتی از توی حمام او را صدا می کرد((فردی،می شود یک حوله بزرگ برایم بیاوری؟))
و بعد به خود می آمد و به یاد می آورد که او رفته است.که زمین او را بلعیده است و دیگر هرگز از در وارد نمی شود.
مرتب به خود یادآوری می کرد((من یک بیوه ام.))
بیوه!چه کلمه شومی.باعث می شد که عجیب احساس تباهی و مرگ کند،انگار مرض مسری گرفته بود.
((بیوه ها باید مسن باشند.من فقط سی و یک سال دارم.چطور می توانم در عین جوانی بیوه باشم؟))
ونتیا در یکی از اتاقهای مهمان مانده بود و دفتر را با تلفن و فاکس اداره می کرد.هر کمکی از دستش برمی آمد ،می کرد.حدس می زد که دوروتی ترجیح می دهد که در انزوا عزاداری کند،ولی می خواست،فقط به خاطر او همانجا بماند.
یک روز صبح،وقتی از جلوی در باز اتاق خواب اصلی می گذشت دید،دوروتی لباس های فردی را به صورتش می فشارد و بوی باقی مانده از او را استنشاق می کند.
قلب ونتیا به خاطرش به درد آمد.فکرکرد((طفلک بیچاره!))قبل از این که دوروتی متوجه او شودبه آرامی حرکت کرد((کاش می توانستم برایش کاری بکنم.))
کاری بود.
بعدا در همان روز،ونتیا پیش او نشست و گفت((عزیزم،کریسمس در راه است،بچه ها منتظر یک درخت هستند.))
دوروتی شروع کرد((فردی کی برایشان برپا....))حرفش را برید و صورتش را میان دستهایش گذاشت و اشک ریخت.
ونتیا بازویش را دور او انداخت و آرام گفت((عزیزم،فردی رفته است.باید بگذاری برود.))
دوروتی سرش را تکان کوچکی داد ولی به اشک ریختن ادامه داد.
ونتیا گفت((زندگی ادامه دارد.))
ولی دوروتی بهتر می دانست((نه،زندگی ادامه نمی یابد،به صورت جیغ گوش خراشی در آمده،تنها چیزی که ادامه می یابد رنج است.))
ونتیا مدتی پیش او نشست،بعد به دنبال مدیره خانه رفت((چه نوع درختی معمولا برای کریسمس می گرفتند؟))
- یک کاج هشت پایی.
- خوبست.
ونتیا کتش را برداشت،از گاراژ یک جیپ چروکی کرایه کرد و رفت تا درخت تهیه کند.
- اگر صاف است بگو.
روز بعد بود و ونتیا بچه ها را اجبارا برای تزیین درخت به کار کشیده بود.
سه جفت چشم به بالا نگاه می کرد.او بالای نردبان بود و داشت فرشته ای را بالای درخت جای می داد.فرشته،عتیقه ای از جنوب آلمان بود.از مقوا ساخته شده و نور طلایی روی ابربیشم خاکستری داشت با بال های بزرگ طلایی و یک هاله نورانی.به قدری زیبا بود که انگار به کلیسا تعلق دارد.
فردی بی تفاوت گفت(( از نظرمن خوب است.))شانه اش را بالا انداخت و سرش را بالا انداخت تا مویش را عقب بزند همان طور که عادت داشت.
زاک گفت((نیست،کج است!))
لیز غرید((بی خود حرف نزن،کج نیست.))
- هست،از مامی بپرس.ما....می کج است ،این طور نیست؟
زاک ملتمسانه به طرف دوروتی برگشت که داشت یک زینت شیشه ای شکننده را بادقت از توی کاغذش بیرون می آورد.یک پرنده بهشتی زمان ویکتوریا بود با پرهای زیبا که او و فردی آن را در یکی از بازارهای لندن کشف کرده بودند.
دوروتی با عذاب به یاد آورد((در اولین سفری که با هم رفتیم.))
- مامی!
زاک اندوهگین فریاد می زد،پایش را بی صبرانه به زمین می کوبید.
ونتیا برای جلب توجه آنها دستش را به هم زد((هی بچه ها،صدایتان را پایین بیاورید هان؟چی به شما بگویم.این دختر می گوید فرشته صاف است، پس صاف است.))
زاک اعتراض کرد((صاف نیست!))
پرستار فلوری از اتاق مجاور با عجله آمدو پرخاش کرد((محض رضای خدا،خانم؟می شود که آرامتر کار کنید؟))
ولی زاک نمی خواست،انگار فاجعه کوهستان بچه ها را به اندازه مادرشان ناراحت نکرده بود.اندوه درونشان نمایان نبود ولی مثل دمل پرچرک و عفونت سرباز می کرد.
- کج است!کج است!پدر هیچ وقت نمی گذاشت کج بماند!اگر پدر این جا بود.....
دوروتی با صدای خشک نجوا کرد((بس کن!))رنگش خاکستر شده و دست هایش می لرزید.پرنده شیشه ای از میان انگشتانش رها شدروی زمین افتاد و خرد شد.
((نه!))نفسش برگشت،پرنده خرد شده سمبلی از زندگی شاد خانوادگی بود که کریسمس های شاد گذشته را به یاد می آورد.
لیز،زاک را عقب کشید و سعی کرد ساکت کند((ببین چه کار کردی؟تو مامان را ناراحت کردی،خدایا،انگار تو خیلی کم عقلی!))
- نیستم،نیستم!
- خیلی هم هستی!
- نیستم!
پرستار فلوری گفت((اوه!الان وقت جنگیدن نیست.))انگشتش را تهدید آمیز به طرفشان تکان داد((شما دو تا رفتار خوبی داشته باشید و حرف مرا به یاد داشته باشید.))با لحنی شوم گفت((بابا نوئل برایتان هدیه ای نخواهد آورد.))
فرد به تمسخر پوزخندی زد ((بابا نوئل!حتی زاک هم بزرگتر از آنی شده که بابا نوئل را باور کند.مامان و بابا هدیه ها را می خریدند.)
زاک فریاد زد((نه نمی خریدند.))چشمان درشت آبی رنگش پر از اشک شد.بازوهای کوتاه و کوچکش می چرخید...و بی صدا برادر بزرگترش را می زد((دروغ گو!بابا نوئل آن ها را می آورد.خواهی دید،امسال هم بابا نوئل دوباره آنها را می آورد...))
صدای زنگ تلفن مثل زنگ مدرسه او را ساکت کرد.
ونتیا گفت((من جواب می دهم.))وبرای آرام شدن بچه ها آن را دعا کرد.پابرهنه از نردبان پایین آمد و با عجله به طرف تلفن رفت و در چهارمین زنگ آن را برداشتو
((دریک فلینت وود))از وایت پلین زنگ می زد.
ونتیا به او گفت((گوشی را نگه دار.))
تلفن را به اتاق ناهار خوری برد،صدای خش خش ضعیف آن را می شنید،در را بست یک صندلی بیرون کشید و خسته نشست،یکی از آرنجهایش را روی میز گذاشت.
- خیلی خوب،دریک،چه خبر است؟
- منظورت این است که چه خبر نیست؟
کمی مکث کرد با لحن شومی گفت:
- ونتیا اوضاع در اداره حسابی آشفته است.
- می خواهی جایمان را عوض کنیم؟برای تنوع تو این طرف را اداره کن؟
بدون مسرت خندید((نه متشکرم.سرم شلوغ است.))
منتظر شد.
او ناراحت گفت((ببین،می دانم که موقعیت بدی است ولی چاره ای ندارم. ما کارهای عقب افتاده ای داریم که فقط دوروتی می تواند برایشان تصمیم بگیرد و کارها حسابی گره خورده.فکر می کنی چه موقع می توانیم انتظار داشته باشیم برگردد؟))
- برگردد.....؟
ونتیا احساس جوشش و آشفتگی در این تماس می کرد.کارها مطابق معمول اداره می شد.علت واقعی این سرو صدا چه بود؟
- دریک،محض رضای خدا ،هنوز خیلی زود است.او آماده نیست.تازه چهار روز است که شوهرش را دفن کرده.خودت او را دیدی،خودت همانجا بودی.
- می دانم، می دانم.....ابراز تاسف کرد((یا مسیح.اگر می توانستم،خودم تصمیم می گرفتم و به جای او امضا می کردم.ولی من نمی توانم مشکل است...هیچ کس نمی تواند.ما اجازه نداریم.خودت می دانی .فردی تنها کسی بود که...))
- خیلی خوب،خیلی خوب!.....به او غرید،دستش را توی موهایش فرو بردو گوشی را محکمتر در دستش فشرد((بگذار فکر کنم.))
- خودت می دانی که اگر اهمیت نداشت اصلا زنگ نمی زدم.
درست بود .هرگز ندیده بود که دریک بی خود نگران باشد.در حقیقت او آخرین کسی بود که گریه مذبوحانه می کرد یا هیاهوی بسیار برای هیچ به راه می انداخت.به آرامی گفت((دریک نمی توانم قولی به تو بدهم ولی سعی خودم را می کنم.))
((عالی شد))آسودگی که در صدایش به وجود آمد قابل لمس بود ((متشکرم.ونتیا می دانستم که می توانم روی تو حساب کنم.))
((نمی دانم اگر...))شروع کرده بود ولی متوجه شد که او قبلا گوشی را گذاشته ...(((جای تو بودم))زیر لبی جمله اش را کامل کرد.
گوشی را گذاشت و تلفن را روی میز ماهاگونی براق گذاشت.برای مدتی همانجا نشست.
از یک دیدگاه حرفه ای ،می توانست از موقعیت((دریک))متشکر باشد. در شرکت های هیل،فقط دو نفر اجازه داشتند طرح های مهم را امضا کنند.
((یکی از آن دو نفر مرده ،و دومی باید خوب شود.))
آهسته گفت((گندش بزند))
عصر آن روز دوروتی صدای تقه ای بر در اتاقش شنید،گفت((بفرمایید تو))
- سلام مامی!...لییزا بود.
دوروتی گفت((سلام عزیزم،بیا این جا و کنارم بشین.حالا بگو چی شده؟))
لیز گفت((مامان،فقط می خواهم بدانی که من و فرد و زاک،با هم حرف زدیم و حاضریم هر کاری که بتوانیم انجام دهیم تا اوضاع را برای شما راحت تر کنیم.))
اشک در چشمان دوروتی حلقه زد،نمی توانست حرفی بزند.
لیز گفت((ما می دانیم برای شما از همه سخت تر است،فقط می خواهیم شما بدانید که ما به خاطر شما زنده ایم.))
دوروتی دخترش را در آغوش کشید((عزیز دلم،من هم به خاطر شماها زنده هستم.))در میان سیل اشک به خود گفت((آنها خیلی شجاع هستند،من هم باید به خاطر آنها شجاع باشم،باید به خاطر آنها به زندگی ادامه بدهم.))
.........پایان فصل بیست و یکم..........
+ نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند ۱۳۹۵ ساعت 11:43 توسط venouse
|
سلام به همه دوستای خوبم