رمان عشق دوم (فصل دهم)
«فصل دهم»
در نواحی مختلف دنیا زمان و تاریخ با هم تفاوت دارد.ظهر کالیفرنیا مقارن چهار صبح در شرق چین است.ولی طبق تاریخ بین المللی در چین باز هم یک روز جلوتر است.هشتم دسامبر در سانفرانسیسکو ،نهم دسامبر در«شن ژن»است.
و در این تاریخ و در ان ساعت بی معنی بود که شش مرد فرمانده دوباره ملاقات کردند.انها روی صندلی های تاشو،دور میز گرد تاشویی نشسته بودند و در اتاق نشیمن خانه ای تازه ساخته شده و جز انها کسی در انجا نبود چای می نوشیدند.
طبق استانداردهای غربی ،خانه ای معمولی، دو طبقه و در حومه ی شهر بود.ولی اینجا در محدوده اسمان «شن ژن»و اقتصاد ازاد و رو به شکوفایی ان،دروازه ای به دنیای رو به رشد اقتصادی و تنها بازار مصرف بزرگ که میلیونرها یک شبه شانس خود را می ساختند .....چنین خانه ای برچسب هنگفت را بر روی خود داشت.
نیم میلیون دلار!
مهم نبود.با وجود قیمت هنگفت برای پیش افتادن از بقیه و توسعه پیدا کردن حتی قبل از عرضه به وسیله ی خریداران مشتاق قاپیده می شد.
حتی با طرز فکر حومه ی شهر و خریدهای دیوانه وار در«شن ژن»!
حالا هر کدام از محافظان فرمانده هان در بیرون پاس می دادند.مرسدس بنزهای مختلفشان برای اجتناب از برانگیختن سوءظن پلیس گشت در گاراژ خانه های همسایه پارک شده بود.
انها با عجله برای ملاقات دعوت شده بودند.زیرا حادثه هنوز افشا نشده بود.
چشم عابد سحرخیزی امد و رفت دزدانه انها را نمی دید و هیچ گوش حساسی از مذاکرتشان اگاه نمی شد.
عالی جناب اسب به زبان انگلیسی حرف می زد. وقتی فنجان ظریف چینی اش را زمین گذاشت گفت «عالی جناب مار!چای خوشبوی شما عطر بهترین باغ ها را دارد.»
معاون به فرماندار بجین اشاره ای به علامت بی اهمیتی کرد و با کمال فروتنی باز هم به زبان انگلیسی جواب داد:«فقط یک تدارک شتابزده است که لایق تحسین نیست.هزاران بار عذر می خواهم.چون نتوانستم ان طور که شایسته ی ذائقه ی میهمانان نامی است پذیرایی کنم!»
عالی جناب اسب با رضایت سرش را تکان داد:و من هزاران بار به خاطر این گستاخی که برای این جلسه ی اضطراری به شما زنگ زدم عذرمی خواهم.حالا تا انها از خودشان پذیرایی می کنند،وقتش است که به کارهای جدی رسیدگی کنیم.عالی جناب گاو از فعالیت های ما اخباری اورده اند.باید طبق انها تصمیم بگیریم که چطور پیش برویم.
هر پنج نفر به «لونگ تائو»(Lung. Tao) از هنگ کنک که یک قبضه ریش داشت و سرش را با فروتنی خم کرده بود نگاه کردند.
به نرمی گفت:خداوندان شانس به ما یاری کردند،همسر زن سوار هواپیمایی بود که سقوط کرد.
عالی جناب اژدها بی اراده گفت:چه بد!
-«پذیرفته اند؟ای یا یا یاه!»عالی جناب ببر نمی توانست تعجبش را پنهان کند:خیلی معذرت می خواهم ولی چطور تحت این شرایط «پذیرفتن»بدکاره ی بهشتی کمکی به ما می کند؟
عالی جناب گاو به ارامی توضیح داد:در ان هنگام کولاک بود.هواپیما در کوهستان ایالتی به نام کلرادو(Colorado)سقوط کرده.گروه های جست و جو قادر نبودند که دنبال بقایای هواپیما بگردند .تا وقتی که جای سقوط را پیدا کنند!
شانه اش را بالا انداخت:غیر ممکن است قطعاً مرگش را بفهمیم.
«اه»عالی جناب ببر احساس اسودگی کرد:و بدکاره ی مادر مرده.چه کسی را برای ترتیب این پرواز نحس«عیاش بیچاره»اجیر کرده بود؟
-او مردی است که فقط به نام سیسیلی معروف است،ولی استعداد مرگباری دارد.
-هیچ کس از هویت واقعی سیسیلی خبر ندارد؟
-«نه هیچ کس!»عالی جناب گا سینه اش را صاف کرد.سرش را برگرداند و روی زمین تف کرد:«نه عکسی،نه شرحی از وجودش،گفته می شود به او کارمین«قرمز»می گویند ولی به راحتی می توان گفت که این اسم به خاطر کارت ویزیت اوست!»
-«هی یاه»عالی جناب ببر با هیجان پرسید«او سرنخی باقی می گذارد؟»
لونگ تائوی پیر سرش را تکان داد:«او کراوات قرمز رنگی را در صحنه ی همه ی ترورهایش باقی می گذارد.بعضی اوقات از ان برای خفه کردن قربانی استفاده می کند.بیشتر اوقات برای نشان دادن قدرتش ان را عمداً به جا می گذارد.»
عالی جناب گاو سرش را تکان داد:«او کارش را امضا می کند مثل هر هنرمند دیگری که شاهکارش را امضا می کند. »
عالی جناب خروس غرغر کرد:«کارمین(قرمز)...سیسیلی...� �ز شما برای این جسارت عذر می خواهم،میهمانان بزرگوار،ولی اگر او اینهمه خطرناک است چرا تا حالا چیزی از او نشنیده ایم هی یاه؟»
لونگ تائو ی پیر خرخر کرد«متوجه نمی شوی؟این بزرگترین قدرت اوست.به او این توانایی را می دهد که مثل یک تماشاچی در ان اطراف حرکت کند.از ان گذشته شما می دانید قدرت چیست.شرط می بندم ان کثافت لاک پشت خورها می ترسند او را باور کنند،از ترس این که زرنگتر از ان ها به نظر برسد.گرچه باید موضوع کراوات را تازه نگه دارند تا به فضول ها اطلاعات غلط بدهند.»
عالی جناب اژدها پرسید:پس او اعتبار دارد؟
عالی جناب گاو به خودش اجازه داد لبخند کوچکی بزند«البته که دارد.اگر از ان چه که شایع است فقط نیمی حقیقت داشته باشد،موارد ترور او یک لشگر می شوند.رئیس «بوندس بانک»در المان،نزدیک ترین مشاور یاسر عرفات،سران شرکت های بین المللی از طرف رقبای کارشان!همه ی این ها می تواند از طرف او باشد.به محض این که پولش پرداخت شود.هیچ کس نیست که او نتواند از بین ببرد.»
عالی جناب مار غرق در تفکر گفت:خدماتش باید گران باشد.
-سه میلیون دلار امریکا برای هر قرارداد.گرچه با نتیجه ی تضمین شده من این مبلغ را غیر قابل قبول نمی دانم.
رگبار سوالات ادامه یافت.
عالی جناب خروس«ایا ممکن نیست کارهای وحشی را تا رسیدن به ما ردگیری کرد؟»
-مطلقاً نه سونی فونگ(sonny fong) پنجمین پسرخاله ی همسر من ،در نیویورک زندگی می کند.اوست که سومین گروه را استخدام کرده و از طریق او برای اخرین بار با سیسیلی قرارداد می بندیم.
عالی جناب اژدها:پس حالا موقع ضربت زدن است؟تا موضوع سقوط هواپیما هنوز تازه است و زن در نهایت ضعف خود است؟
عالی جناب گاو به نرمی گفت:نه!
بقیه به او نگاه کردند.چون عالی جنابان تصور می کردند او از همه عاقل تر است.بنابراین بیشترین احترام را از طرف انها داشت.
یک دستش را بلند کرد .انگشت سبابه و انگشت کوچکش را با ذقت بلند کرد:از کجا این فوریت برای اقدام عجولانه پیدا شده؟به رئیس قصابان فکر کنید،در این مضعیت یک قطعه از نادرترین و زیباترین پشم سفید را دارد،اگر عاقل باشد ایا ممکن است با عجله حمله کند و وسایل خود را در معرض دید قرار دهد و قصلبی کند؟
سرش را تکان داد:نه او می داند که یک سنگ گران بها مطالعه ی دقیق و پیش بینی لازم دارد.کار با عجله و بی مورد یک شاهکار را تبدیل به جواهر بدلی بی ارزشی می کند که توریست های شیطان زاده عرضه می کنند.
-«عالی جناب گاو بسیار خردمندانه سخن گفتند»عالی جناب اژدها تاکید کرد:مردان عاقل قبل از عمل فکر می کنند.
چیوچائوی پیر(chiochow)با فروتنی سرش را خم کردو اضافه کرد:هرگز نباید این سخن کنفسیوس را فراموش کنیم که گفته است«ادم محتاط به ندرت خطا می کند»پس باید صبر کنیم تا ان لحظه ی فرخنده فرا برسد.قبل از این که ما پیشکش خود را بفرستیم بدکاره ی زناکار اول باید ضرب شست رعداسای ما را بچشد.
عالی جناب مار باز پرسید:ولی چطور؟سرور محترم شرکت او کاملاً خصوصی است،هیچ شهام عمومی وجود ندارد که بتوان دست کاری کرد.
لونگ تائوی پیر با ظرافت جرعه ای از چای یاسمینش را نوشید:اه ولی عالی جناب مار به یک مرغابی و موارد متعدد اتسفاده اش فکر کنید.
-ای یایایاه!منظورتان چیست به مرغابی فکر کنم!هی یاه؟غیر از پخته شدن و خورده شدن چه فایده ای دارد؟
-درست است ولس در دست های ماهر یک اشپز ماهر به طرق مختلفی پخته می شود اینطور نیست؟به صدها بشقاب پر از گوشتی که می تواند از یک مرغابی دوست داشتنی به وجود بیاید فکر کن!
«البته تنها یک راه برای پختن ان وجود ندارد.»عالی جناب مار دستهایش را به هم زد .سپس سرش را متواضعانه خم کرد:هزاران عذر خواهی برای بی دقتی ام گاو پراوازه،ذهن شما به راستی حیله های یک روباه را دارد.
-از ستایش شما مفتخرم ولی قابل چنین ستایشی نیستم،یک درخت قوی را ریشه های قوی نگه می دارد!
همه می دانستند چه منظوری دارد.وحدت قدرت انها را به طور هندسی مضاعف می کرد. تقسیم کردن قدرت ممکن بود ان را کم کند.
لونگ تائوی پیر به اطراف نگاه کرد:ایا در میان ما کسی هست که خودش بتواند بانک مشترک المنافع«پان پاسیفیک»را بخرد؟
عالی جناب مار معون فرماندار بیجین گفت:حرف های شما روشنی هزار خورشید را دارد.قدرت در جمعیت یافت می شود.
چیوچائوی پیر ریشش را نوازش کرد:«به عنوان یکی از اعضاء باشگاه بسیار قابل احترام و پرقدرت اسیایی...»ادامه داد:پان پاسیفیک عالی ترین دارایی ماست.همان طور که قوی ترین اسلحه ی ما نیز می باشد.خودش به تنهایی برای ما این امکان را به وجود می اورد که هشت درصد سهام و حق رای «امری بانک»را به دست اوریم.
عالی جناب خروس«تائی»شیمیدانی که تریاک خام را تبدیل به هروئین می کرد لندلند کرد: خدایان شانس حتماً به ما توجه دارند!
عالی جناب گاو سرش را تکان داد:«و شاید به این توجه خود ادامه دهند!» دوباره با ظرافت جرعه ای چای نوشید:همان طور که می دانید،زنی که سر راه ما سبز شده است بسیار بدرنج می کشد.دست اوردهای او که در اواخر دهه ی هشتاد با سرعت توسعه پیدا کرده به جایی رسیده که غربی ها به ان «خارج از حد قدرت»می گویند!
عالی جناب اژدها که سیستم مالی زیرزمینی اش در مثلث طلایی از همه بزرگتر بود غرش کنان گفت:یک حسن تعبیر تفننی برای وام هایی که بر عهده اش است.گور پدر همه ی حسن تعبیر ها!چرا افراد دور میز نمی توانند بگویند بدهی؟یک بدهی مطمئناً صبورترین خدایان را هم ناکام می کند.
لونگ تائوی پیر به خود اجازه ی یک لبخند کمرنگ را داد:از بدهی های مبهم بدکاره بگذریم،او هنوز در حال بهبودی از فاجعه ی جمعه ی سیاه در سال گاو است.امری بانک قبلاً دوبار مجبور شده برنامه ی پرداخت وام هایش را عوض کند.
-«ای یایایاه!»عالی جناب مار قوری را برداشت و برای میهمانانش چای ریخت:پس او مثل درخت پرمیوه است،رسیده و اماده ی تکان دادن!
-رسیده تر و اماده تر از ان چه که فکرش را می کنید.
-«اه؟»عالی جناب مار چای ریختن را متوقف کرد و چشمک زد:خوشوقتم که به اطلاعتان برسانم بانک«پان پاسیفیک»پس از مذاکرات زیاد بالاخره دیروز بدهی های او را از «امری بانک»خریداری کرد.اسناد مدارک هم اکنون در اختیار ماست.هرچند که هنوز نمی داند.ولی شیطان بیگانه در ید قدرت ماست!
عالی جناب ببر گفت:ئی ی ی،پس سگ لقمه طلایی از قبل به تله افتاده؟
عالی جناب گاو قهقهه زد:مثل یک ماهی در سبد شناور ،هنوز در اب خودش است. با خوشحالی شنا می کند و از اتشی که او را می سوزاند اگاه نیست هی یا ه!
لونگ تائو ی پیر به ارامی اظهار کرد:از همه بهتر این که فقط در این اواخر او دویست و پنجاه میلیون دلار به بدهیش اضافه کرده است.خسارتی که از سعیش برای ساختن پناهگاهی در دریا با یک کوه پشکل متحمل شده است!!
-«جالب است.»عالی جناب اژدها اظهار نظر کرد:سررسید بعدی بدهیش چه وقت است؟
-در کمتر از پنج بار گردش ماه،پنجاه میلیون دلار در پانزدهم ماه می!
لونگ تائوی پیر لبخند سردی زد:این بار خواهش او برای تمدید مدت بازپرداخت رد خواهد شد.
-«و ما وثیقه ی او را مصادره خواهیم کرد.»عالی جناب مار حیرت کرد«ای یایایا ه!خدایان هزاران تابستان به ما اعطا کردند.»و با احترام سرش را در مقابل لونگ تائوی پیر خم کرد:سرور گرامی من اشتباه کردم شما نه تنها حیله گری یک روباه را دارید بلکه خرد اجداد گرامی خود را نیز به ارث برده اید.
لونگ تائوی پیر اشاره ای کرد:اگر این طور باشد،فقط به خاطر این است که من وقتی با شیطان های خارجی درگیرم،چشم و گوش خود را باز نگه می دارم و دهانم را محکم می بندم.
-«درست است؟»عالی جناب ببر گفت:لائوسی ها که از مزارع ثروتمند خشخاش ملکتشان حمایت کردند می گویند که مردان چشم گشاد در وراجی بدتر از یک فاحشه خانه پرقبحه هستند.
-«بله خیلی بدتر که به من یاداوری می کند که احمقانه تر از یک بوفالوی ابی که در کثافت خود غوطه می خورد رفتار کردم...» صدای عالی جناب گاو لرزید بعد ساکت شد و بقیه می دانستند که به دیوار یا پنجره های پوشیده نگاه نمی کند،بلکه به دوردست ها به قلمرویی که فقط خودش می تواند ببیند،خیره شده است.
عالی جناب خروس با نگرانی پرسید:چه شده سرور گرامی؟
عالی جناب اژدها که بی حرکت و با دقت نشسته بود گفت:بله با خرد قابل احترام خود ما را تقدیس کنید.
لونگ تائوی پیر اهی کشید و نگاهش را برگرداند.یک جرعه از فنجان دوباره پرشده اش که به شکل نیلوفر ابی بود نوشید و ان را بااحتیاط زمین گذاشت.ارامشش گول زننده و صورت چون سیب خشکیده اش با ناراحتی عجین بود.به ارامی گفت:تمایل مدفون شده ی من،گرفتاری سومین گروه است که به خاطرش قابل سرزنش هستم.باید تمام خدیان مرا در مقابل حماقتم حمایت کنند.
عالی جناب خروس تهدیدامیز پرسید:چطور؟اگر سیسیلی لایق ان احترامی هست که به او می گذاریم،پس باید حلقه ی محکمی در زنجیری باشد که بین او و خود ما کشیده شده است هی یا؟
بقیه با دقت گوش می کردند و ناراحت به یکدیگر نگاه می کردند.
-ولی این سومین حلقه که پنجمین پسرخاله ی همسر من پیدا کردذه بود،ارتباطش را قطع کرد.از خودم پرسیدم:«این واسطه ی وحشی چه کسی است؟قابل اعتماد است؟ما از او چه می دانیم؟»
عالی جناب ببر گفت«شما گفتید که او چیزی نیست یک وحشی طماع قابل خرید با ضعفی که در برابر شرطبندی دارد.که سونگ فونگ مخصوصاً او را ضمانت کرده که تا وقتی که نمی تواند بدهی هایش را بپردازد از ضعفش برای استثمارش می توانیم استفاده کنیم.»
به اطراف به چهره های نفوذ ناپذیر نگاه کرد.انتظار نکوهش داشت ولی هیچ کدام از انها پیش قدم نشدند.
لونگ تائوی پیر کمی چای نوشید«طبق حرفهای سونگ فونگ این وحشی نه تنها بین کارمین و سقوط هواپیما ارتباطی پیدا کرده بلکه در واقع در پرداخت پول هم باعث افزایش قیمت شده.»
-«ای یا یاه!»عالی جناب اسب به او زل زد«شاید دزد باج گیری،محرمانه غارتش کرده و خوب چلانده و به دور افکنده باشد.»
-«و همین طور مرا!»لونگ تائوی پیر با عصبانیت غرید«من فکر می کردم او مثل گل در دست ما نرم است و به هر شکلی که بخواهیم در می اید...»
«فانگ پی»مرد پیر دشنام داد،چشمان بی رحمش باریک شد:«می بینید؟شما هم در همان چاله کثافت خودتان به تله افتادید،با همه ی خدایان بزرگ و کوچک،گل نابود شد.»برای اثبات حرفش در صندلیش به پهلو چرخید،فنجان نیلوفری شکل را که از ان چای می نوشید برداشت و عمداً به زمین انداخت.
فنجان با ضربه های متوالی به زمین خورد و قطعه قطعه شد.
چهره ی عالی جناب مار به زنگ زرد در امد به نرمی گفت«هزاران بار عذر می خواهم.» سرش را خم کرد و از شرم چشم به زیر انداخت«من از گل خام حرف می زدم،قبل از اینکه به کوره رود و پخته شود.»
لونگ تائو سرش را تکان داد«من هم همین فکر را می کردم،فراموش کرده بودم که بالاخره هر گلی باید پخته شود و...این که خیلی از قطعات باقی مانده حتی به کوره هم نرفته اند.» صدایش نرم بود ولی با چشمانی سخت و نابخشودنی به اطراف میز و دیگران نگاه می کرد.
عالی جناب مار پرسید:پس شما کدام راه را پیشنهاد می کنید؟
لونگ تائوی پیر انگشتانش را به شکل درخت دراورد و گفت:تنها راه ممکن!چوب های مرده را هرس کن،کرمهایش را از بین ببر و شکوفه اش را تماشا کن!
عالی جناب مار خنده ای در گلو کرد،برقی از چشمان باریک شده اش جهید:وحشی را مثل کو گندیده دفن کن.بعد پنجمین پسرخاله ی همسرت را دوباره برای تماس گرفتن با سیسیلی بفرست،هی یاه؟
-«دقیقاً!»عالی جناب گاو سرش را خم کرد بعد به بالا نگاه کرد.چهره اش مفتخر بود:«سونی فونگ مرد جوان جاه طلب،با استعداد و فرصت طلبی است،قماربازان او را نمی شناسند مثل سایه او را تعقیب خواهد کرد!»
-اه،پس می تواند مستقیماً پیغامی را به سیسیلی برساند؟
-«نه مستقیم... حتی غیر مستقیم هم نه!»به اخم های تحیرشان نگاه می کرد.لونگ تائوی پیر توضیح داد:«ترتیب این کار به واسطه ی زنی است که «ماما روزا»(Mama Rosa) نامیده می شود.می گویند مادر سیسیلی است.هرچند که امکان دارد ساختگی باشد.»
-ولی در تماس با او ثابت کردنش نباید سخت باشد.
-نه،نه تا زمانی که ا بخواهد.او در ایتالیای کوچک رستورانی هم به نام خودش دارد.من به پسرخاله ی پنجم همسرم می گویم به سرعت ترتیبش را بدهد.
-به ان وسیله بیماری«وحشی» نادیده گرفته می شود و او را جری می کنیم و سر سگ زناکار را زا تنش جدا کرده،برای ابد ساکتش می کنیم!
عالی جناب مار با رضایت سرش راتکان می داد.
لونگ تائوی پیر گفت«موافقم تنها به این وسیله می توان هماهنگی به وجود اورد و دیگر «از بالای شانه ها»نگاه نکرد،ومطمئن بود که شانس خوب همچنان ادامه دارد.»به اطراف نگاهی انداخت«وقتش رسیده اجازه بدهید رای بگیریم ان هایی که با خذف«وحشی»موافقند نقش پرنده را بزنند و انهایی که مخالفند نقش ماهی را استفاده کنند.»
مثل جلسات گذشته هر شش نفر جعبه های کوچکی که داشتند باز کردند و نقشی را که لازم داشتند برداشته و مهری را که برداشته بودند روی ورقه های ارد برنجی نقش کردند،بعد از تا کردن ان طی مراسمی ان ها را یکی یکی در یک کاسه به شکل گل رز که در وسط میز بود انداختند.
عالی جناب مار گفت«تمام شد.»
لونگ تائوی پیر اضافه کرد:ارا مرگ انداخته شد،عالی جناب اسب ممکن است این افتخار را شما قبول کنید؟
-«با خوشحالی.»مرد برمه ای که مزرعه ی بزرگ خشخاشش را در کشورش اداره می کرد با احتیاط کاسه را برداشت و انرا بالا گرفت بعد به اهستگی شش ورقه کاغذ را باز کرد:شش پرنده علامت اری!
عالی جناب گاو به خشکی گفت«اکثریت حرف می زدند.»ادامه داد«سونگ فونگ به زودی دستو عملش را دریافت خواهد کرد و امیدوارم سیسیلی هم همین طور!در این اثنا ما برای معامله با زن صبر می کنیم تا خبر مرگ شوهرش قطعی شود.سوالی هست؟»سوالی نبود.
-خوب است.مثل گذشته،با فاصله ی ده دقیقه از هم جدا می شویم.عالی جناب مار میزبان عالی قدر ما اخرین نفری هستند که این جا را ترک می کنند.لطفاً مطمئن شوید که تمام مدارک جلسه ی ما از بین رفته باشد.
-مطمئن باشید که از بین خواهد رفت.
عالی جناب گاو با درد از جایش برخاست و بقیه به احترامش برخاستند.همه در مقابل یکدیگر تعظیم کردند و هر کدام به دیگران گفتند«خداوندان شانس به شما توجه کنند.»جلسه به پایان رسید.
بیست دقیقه بعد از رفتن عالی جناب مار انفجاری خانه ی خالی را از بین برد.اتشی که بعد از انفجار به وجود امد کاملاً ان را نابود کرد.
سرنخی از چیزی که موجب انفجار شد به دست نیامد،لوله ی گاز هم اشکالی نداشت.رسوم سنتی جلوی هر نوع تحقیقات را گرفت.
در نواحی مختلف دنیا زمان و تاریخ با هم تفاوت دارد.ظهر کالیفرنیا مقارن چهار صبح در شرق چین است.ولی طبق تاریخ بین المللی در چین باز هم یک روز جلوتر است.هشتم دسامبر در سانفرانسیسکو ،نهم دسامبر در«شن ژن»است.
و در این تاریخ و در ان ساعت بی معنی بود که شش مرد فرمانده دوباره ملاقات کردند.انها روی صندلی های تاشو،دور میز گرد تاشویی نشسته بودند و در اتاق نشیمن خانه ای تازه ساخته شده و جز انها کسی در انجا نبود چای می نوشیدند.
طبق استانداردهای غربی ،خانه ای معمولی، دو طبقه و در حومه ی شهر بود.ولی اینجا در محدوده اسمان «شن ژن»و اقتصاد ازاد و رو به شکوفایی ان،دروازه ای به دنیای رو به رشد اقتصادی و تنها بازار مصرف بزرگ که میلیونرها یک شبه شانس خود را می ساختند .....چنین خانه ای برچسب هنگفت را بر روی خود داشت.
نیم میلیون دلار!
مهم نبود.با وجود قیمت هنگفت برای پیش افتادن از بقیه و توسعه پیدا کردن حتی قبل از عرضه به وسیله ی خریداران مشتاق قاپیده می شد.
حتی با طرز فکر حومه ی شهر و خریدهای دیوانه وار در«شن ژن»!
حالا هر کدام از محافظان فرمانده هان در بیرون پاس می دادند.مرسدس بنزهای مختلفشان برای اجتناب از برانگیختن سوءظن پلیس گشت در گاراژ خانه های همسایه پارک شده بود.
انها با عجله برای ملاقات دعوت شده بودند.زیرا حادثه هنوز افشا نشده بود.
چشم عابد سحرخیزی امد و رفت دزدانه انها را نمی دید و هیچ گوش حساسی از مذاکرتشان اگاه نمی شد.
عالی جناب اسب به زبان انگلیسی حرف می زد. وقتی فنجان ظریف چینی اش را زمین گذاشت گفت «عالی جناب مار!چای خوشبوی شما عطر بهترین باغ ها را دارد.»
معاون به فرماندار بجین اشاره ای به علامت بی اهمیتی کرد و با کمال فروتنی باز هم به زبان انگلیسی جواب داد:«فقط یک تدارک شتابزده است که لایق تحسین نیست.هزاران بار عذر می خواهم.چون نتوانستم ان طور که شایسته ی ذائقه ی میهمانان نامی است پذیرایی کنم!»
عالی جناب اسب با رضایت سرش را تکان داد:و من هزاران بار به خاطر این گستاخی که برای این جلسه ی اضطراری به شما زنگ زدم عذرمی خواهم.حالا تا انها از خودشان پذیرایی می کنند،وقتش است که به کارهای جدی رسیدگی کنیم.عالی جناب گاو از فعالیت های ما اخباری اورده اند.باید طبق انها تصمیم بگیریم که چطور پیش برویم.
هر پنج نفر به «لونگ تائو»(Lung. Tao) از هنگ کنک که یک قبضه ریش داشت و سرش را با فروتنی خم کرده بود نگاه کردند.
به نرمی گفت:خداوندان شانس به ما یاری کردند،همسر زن سوار هواپیمایی بود که سقوط کرد.
عالی جناب اژدها بی اراده گفت:چه بد!
-«پذیرفته اند؟ای یا یا یاه!»عالی جناب ببر نمی توانست تعجبش را پنهان کند:خیلی معذرت می خواهم ولی چطور تحت این شرایط «پذیرفتن»بدکاره ی بهشتی کمکی به ما می کند؟
عالی جناب گاو به ارامی توضیح داد:در ان هنگام کولاک بود.هواپیما در کوهستان ایالتی به نام کلرادو(Colorado)سقوط کرده.گروه های جست و جو قادر نبودند که دنبال بقایای هواپیما بگردند .تا وقتی که جای سقوط را پیدا کنند!
شانه اش را بالا انداخت:غیر ممکن است قطعاً مرگش را بفهمیم.
«اه»عالی جناب ببر احساس اسودگی کرد:و بدکاره ی مادر مرده.چه کسی را برای ترتیب این پرواز نحس«عیاش بیچاره»اجیر کرده بود؟
-او مردی است که فقط به نام سیسیلی معروف است،ولی استعداد مرگباری دارد.
-هیچ کس از هویت واقعی سیسیلی خبر ندارد؟
-«نه هیچ کس!»عالی جناب گا سینه اش را صاف کرد.سرش را برگرداند و روی زمین تف کرد:«نه عکسی،نه شرحی از وجودش،گفته می شود به او کارمین«قرمز»می گویند ولی به راحتی می توان گفت که این اسم به خاطر کارت ویزیت اوست!»
-«هی یاه»عالی جناب ببر با هیجان پرسید«او سرنخی باقی می گذارد؟»
لونگ تائوی پیر سرش را تکان داد:«او کراوات قرمز رنگی را در صحنه ی همه ی ترورهایش باقی می گذارد.بعضی اوقات از ان برای خفه کردن قربانی استفاده می کند.بیشتر اوقات برای نشان دادن قدرتش ان را عمداً به جا می گذارد.»
عالی جناب گاو سرش را تکان داد:«او کارش را امضا می کند مثل هر هنرمند دیگری که شاهکارش را امضا می کند. »
عالی جناب خروس غرغر کرد:«کارمین(قرمز)...سیسیلی...� �ز شما برای این جسارت عذر می خواهم،میهمانان بزرگوار،ولی اگر او اینهمه خطرناک است چرا تا حالا چیزی از او نشنیده ایم هی یاه؟»
لونگ تائو ی پیر خرخر کرد«متوجه نمی شوی؟این بزرگترین قدرت اوست.به او این توانایی را می دهد که مثل یک تماشاچی در ان اطراف حرکت کند.از ان گذشته شما می دانید قدرت چیست.شرط می بندم ان کثافت لاک پشت خورها می ترسند او را باور کنند،از ترس این که زرنگتر از ان ها به نظر برسد.گرچه باید موضوع کراوات را تازه نگه دارند تا به فضول ها اطلاعات غلط بدهند.»
عالی جناب اژدها پرسید:پس او اعتبار دارد؟
عالی جناب گاو به خودش اجازه داد لبخند کوچکی بزند«البته که دارد.اگر از ان چه که شایع است فقط نیمی حقیقت داشته باشد،موارد ترور او یک لشگر می شوند.رئیس «بوندس بانک»در المان،نزدیک ترین مشاور یاسر عرفات،سران شرکت های بین المللی از طرف رقبای کارشان!همه ی این ها می تواند از طرف او باشد.به محض این که پولش پرداخت شود.هیچ کس نیست که او نتواند از بین ببرد.»
عالی جناب مار غرق در تفکر گفت:خدماتش باید گران باشد.
-سه میلیون دلار امریکا برای هر قرارداد.گرچه با نتیجه ی تضمین شده من این مبلغ را غیر قابل قبول نمی دانم.
رگبار سوالات ادامه یافت.
عالی جناب خروس«ایا ممکن نیست کارهای وحشی را تا رسیدن به ما ردگیری کرد؟»
-مطلقاً نه سونی فونگ(sonny fong) پنجمین پسرخاله ی همسر من ،در نیویورک زندگی می کند.اوست که سومین گروه را استخدام کرده و از طریق او برای اخرین بار با سیسیلی قرارداد می بندیم.
عالی جناب اژدها:پس حالا موقع ضربت زدن است؟تا موضوع سقوط هواپیما هنوز تازه است و زن در نهایت ضعف خود است؟
عالی جناب گاو به نرمی گفت:نه!
بقیه به او نگاه کردند.چون عالی جنابان تصور می کردند او از همه عاقل تر است.بنابراین بیشترین احترام را از طرف انها داشت.
یک دستش را بلند کرد .انگشت سبابه و انگشت کوچکش را با ذقت بلند کرد:از کجا این فوریت برای اقدام عجولانه پیدا شده؟به رئیس قصابان فکر کنید،در این مضعیت یک قطعه از نادرترین و زیباترین پشم سفید را دارد،اگر عاقل باشد ایا ممکن است با عجله حمله کند و وسایل خود را در معرض دید قرار دهد و قصلبی کند؟
سرش را تکان داد:نه او می داند که یک سنگ گران بها مطالعه ی دقیق و پیش بینی لازم دارد.کار با عجله و بی مورد یک شاهکار را تبدیل به جواهر بدلی بی ارزشی می کند که توریست های شیطان زاده عرضه می کنند.
-«عالی جناب گاو بسیار خردمندانه سخن گفتند»عالی جناب اژدها تاکید کرد:مردان عاقل قبل از عمل فکر می کنند.
چیوچائوی پیر(chiochow)با فروتنی سرش را خم کردو اضافه کرد:هرگز نباید این سخن کنفسیوس را فراموش کنیم که گفته است«ادم محتاط به ندرت خطا می کند»پس باید صبر کنیم تا ان لحظه ی فرخنده فرا برسد.قبل از این که ما پیشکش خود را بفرستیم بدکاره ی زناکار اول باید ضرب شست رعداسای ما را بچشد.
عالی جناب مار باز پرسید:ولی چطور؟سرور محترم شرکت او کاملاً خصوصی است،هیچ شهام عمومی وجود ندارد که بتوان دست کاری کرد.
لونگ تائوی پیر با ظرافت جرعه ای از چای یاسمینش را نوشید:اه ولی عالی جناب مار به یک مرغابی و موارد متعدد اتسفاده اش فکر کنید.
-ای یایایاه!منظورتان چیست به مرغابی فکر کنم!هی یاه؟غیر از پخته شدن و خورده شدن چه فایده ای دارد؟
-درست است ولس در دست های ماهر یک اشپز ماهر به طرق مختلفی پخته می شود اینطور نیست؟به صدها بشقاب پر از گوشتی که می تواند از یک مرغابی دوست داشتنی به وجود بیاید فکر کن!
«البته تنها یک راه برای پختن ان وجود ندارد.»عالی جناب مار دستهایش را به هم زد .سپس سرش را متواضعانه خم کرد:هزاران عذر خواهی برای بی دقتی ام گاو پراوازه،ذهن شما به راستی حیله های یک روباه را دارد.
-از ستایش شما مفتخرم ولی قابل چنین ستایشی نیستم،یک درخت قوی را ریشه های قوی نگه می دارد!
همه می دانستند چه منظوری دارد.وحدت قدرت انها را به طور هندسی مضاعف می کرد. تقسیم کردن قدرت ممکن بود ان را کم کند.
لونگ تائوی پیر به اطراف نگاه کرد:ایا در میان ما کسی هست که خودش بتواند بانک مشترک المنافع«پان پاسیفیک»را بخرد؟
عالی جناب مار معون فرماندار بیجین گفت:حرف های شما روشنی هزار خورشید را دارد.قدرت در جمعیت یافت می شود.
چیوچائوی پیر ریشش را نوازش کرد:«به عنوان یکی از اعضاء باشگاه بسیار قابل احترام و پرقدرت اسیایی...»ادامه داد:پان پاسیفیک عالی ترین دارایی ماست.همان طور که قوی ترین اسلحه ی ما نیز می باشد.خودش به تنهایی برای ما این امکان را به وجود می اورد که هشت درصد سهام و حق رای «امری بانک»را به دست اوریم.
عالی جناب خروس«تائی»شیمیدانی که تریاک خام را تبدیل به هروئین می کرد لندلند کرد: خدایان شانس حتماً به ما توجه دارند!
عالی جناب گاو سرش را تکان داد:«و شاید به این توجه خود ادامه دهند!» دوباره با ظرافت جرعه ای چای نوشید:همان طور که می دانید،زنی که سر راه ما سبز شده است بسیار بدرنج می کشد.دست اوردهای او که در اواخر دهه ی هشتاد با سرعت توسعه پیدا کرده به جایی رسیده که غربی ها به ان «خارج از حد قدرت»می گویند!
عالی جناب اژدها که سیستم مالی زیرزمینی اش در مثلث طلایی از همه بزرگتر بود غرش کنان گفت:یک حسن تعبیر تفننی برای وام هایی که بر عهده اش است.گور پدر همه ی حسن تعبیر ها!چرا افراد دور میز نمی توانند بگویند بدهی؟یک بدهی مطمئناً صبورترین خدایان را هم ناکام می کند.
لونگ تائوی پیر به خود اجازه ی یک لبخند کمرنگ را داد:از بدهی های مبهم بدکاره بگذریم،او هنوز در حال بهبودی از فاجعه ی جمعه ی سیاه در سال گاو است.امری بانک قبلاً دوبار مجبور شده برنامه ی پرداخت وام هایش را عوض کند.
-«ای یایایاه!»عالی جناب مار قوری را برداشت و برای میهمانانش چای ریخت:پس او مثل درخت پرمیوه است،رسیده و اماده ی تکان دادن!
-رسیده تر و اماده تر از ان چه که فکرش را می کنید.
-«اه؟»عالی جناب مار چای ریختن را متوقف کرد و چشمک زد:خوشوقتم که به اطلاعتان برسانم بانک«پان پاسیفیک»پس از مذاکرات زیاد بالاخره دیروز بدهی های او را از «امری بانک»خریداری کرد.اسناد مدارک هم اکنون در اختیار ماست.هرچند که هنوز نمی داند.ولی شیطان بیگانه در ید قدرت ماست!
عالی جناب ببر گفت:ئی ی ی،پس سگ لقمه طلایی از قبل به تله افتاده؟
عالی جناب گاو قهقهه زد:مثل یک ماهی در سبد شناور ،هنوز در اب خودش است. با خوشحالی شنا می کند و از اتشی که او را می سوزاند اگاه نیست هی یا ه!
لونگ تائو ی پیر به ارامی اظهار کرد:از همه بهتر این که فقط در این اواخر او دویست و پنجاه میلیون دلار به بدهیش اضافه کرده است.خسارتی که از سعیش برای ساختن پناهگاهی در دریا با یک کوه پشکل متحمل شده است!!
-«جالب است.»عالی جناب اژدها اظهار نظر کرد:سررسید بعدی بدهیش چه وقت است؟
-در کمتر از پنج بار گردش ماه،پنجاه میلیون دلار در پانزدهم ماه می!
لونگ تائوی پیر لبخند سردی زد:این بار خواهش او برای تمدید مدت بازپرداخت رد خواهد شد.
-«و ما وثیقه ی او را مصادره خواهیم کرد.»عالی جناب مار حیرت کرد«ای یایایا ه!خدایان هزاران تابستان به ما اعطا کردند.»و با احترام سرش را در مقابل لونگ تائوی پیر خم کرد:سرور گرامی من اشتباه کردم شما نه تنها حیله گری یک روباه را دارید بلکه خرد اجداد گرامی خود را نیز به ارث برده اید.
لونگ تائوی پیر اشاره ای کرد:اگر این طور باشد،فقط به خاطر این است که من وقتی با شیطان های خارجی درگیرم،چشم و گوش خود را باز نگه می دارم و دهانم را محکم می بندم.
-«درست است؟»عالی جناب ببر گفت:لائوسی ها که از مزارع ثروتمند خشخاش ملکتشان حمایت کردند می گویند که مردان چشم گشاد در وراجی بدتر از یک فاحشه خانه پرقبحه هستند.
-«بله خیلی بدتر که به من یاداوری می کند که احمقانه تر از یک بوفالوی ابی که در کثافت خود غوطه می خورد رفتار کردم...» صدای عالی جناب گاو لرزید بعد ساکت شد و بقیه می دانستند که به دیوار یا پنجره های پوشیده نگاه نمی کند،بلکه به دوردست ها به قلمرویی که فقط خودش می تواند ببیند،خیره شده است.
عالی جناب خروس با نگرانی پرسید:چه شده سرور گرامی؟
عالی جناب اژدها که بی حرکت و با دقت نشسته بود گفت:بله با خرد قابل احترام خود ما را تقدیس کنید.
لونگ تائوی پیر اهی کشید و نگاهش را برگرداند.یک جرعه از فنجان دوباره پرشده اش که به شکل نیلوفر ابی بود نوشید و ان را بااحتیاط زمین گذاشت.ارامشش گول زننده و صورت چون سیب خشکیده اش با ناراحتی عجین بود.به ارامی گفت:تمایل مدفون شده ی من،گرفتاری سومین گروه است که به خاطرش قابل سرزنش هستم.باید تمام خدیان مرا در مقابل حماقتم حمایت کنند.
عالی جناب خروس تهدیدامیز پرسید:چطور؟اگر سیسیلی لایق ان احترامی هست که به او می گذاریم،پس باید حلقه ی محکمی در زنجیری باشد که بین او و خود ما کشیده شده است هی یا؟
بقیه با دقت گوش می کردند و ناراحت به یکدیگر نگاه می کردند.
-ولی این سومین حلقه که پنجمین پسرخاله ی همسر من پیدا کردذه بود،ارتباطش را قطع کرد.از خودم پرسیدم:«این واسطه ی وحشی چه کسی است؟قابل اعتماد است؟ما از او چه می دانیم؟»
عالی جناب ببر گفت«شما گفتید که او چیزی نیست یک وحشی طماع قابل خرید با ضعفی که در برابر شرطبندی دارد.که سونگ فونگ مخصوصاً او را ضمانت کرده که تا وقتی که نمی تواند بدهی هایش را بپردازد از ضعفش برای استثمارش می توانیم استفاده کنیم.»
به اطراف به چهره های نفوذ ناپذیر نگاه کرد.انتظار نکوهش داشت ولی هیچ کدام از انها پیش قدم نشدند.
لونگ تائوی پیر کمی چای نوشید«طبق حرفهای سونگ فونگ این وحشی نه تنها بین کارمین و سقوط هواپیما ارتباطی پیدا کرده بلکه در واقع در پرداخت پول هم باعث افزایش قیمت شده.»
-«ای یا یاه!»عالی جناب اسب به او زل زد«شاید دزد باج گیری،محرمانه غارتش کرده و خوب چلانده و به دور افکنده باشد.»
-«و همین طور مرا!»لونگ تائوی پیر با عصبانیت غرید«من فکر می کردم او مثل گل در دست ما نرم است و به هر شکلی که بخواهیم در می اید...»
«فانگ پی»مرد پیر دشنام داد،چشمان بی رحمش باریک شد:«می بینید؟شما هم در همان چاله کثافت خودتان به تله افتادید،با همه ی خدایان بزرگ و کوچک،گل نابود شد.»برای اثبات حرفش در صندلیش به پهلو چرخید،فنجان نیلوفری شکل را که از ان چای می نوشید برداشت و عمداً به زمین انداخت.
فنجان با ضربه های متوالی به زمین خورد و قطعه قطعه شد.
چهره ی عالی جناب مار به زنگ زرد در امد به نرمی گفت«هزاران بار عذر می خواهم.» سرش را خم کرد و از شرم چشم به زیر انداخت«من از گل خام حرف می زدم،قبل از اینکه به کوره رود و پخته شود.»
لونگ تائو سرش را تکان داد«من هم همین فکر را می کردم،فراموش کرده بودم که بالاخره هر گلی باید پخته شود و...این که خیلی از قطعات باقی مانده حتی به کوره هم نرفته اند.» صدایش نرم بود ولی با چشمانی سخت و نابخشودنی به اطراف میز و دیگران نگاه می کرد.
عالی جناب مار پرسید:پس شما کدام راه را پیشنهاد می کنید؟
لونگ تائوی پیر انگشتانش را به شکل درخت دراورد و گفت:تنها راه ممکن!چوب های مرده را هرس کن،کرمهایش را از بین ببر و شکوفه اش را تماشا کن!
عالی جناب مار خنده ای در گلو کرد،برقی از چشمان باریک شده اش جهید:وحشی را مثل کو گندیده دفن کن.بعد پنجمین پسرخاله ی همسرت را دوباره برای تماس گرفتن با سیسیلی بفرست،هی یاه؟
-«دقیقاً!»عالی جناب گاو سرش را خم کرد بعد به بالا نگاه کرد.چهره اش مفتخر بود:«سونی فونگ مرد جوان جاه طلب،با استعداد و فرصت طلبی است،قماربازان او را نمی شناسند مثل سایه او را تعقیب خواهد کرد!»
-اه،پس می تواند مستقیماً پیغامی را به سیسیلی برساند؟
-«نه مستقیم... حتی غیر مستقیم هم نه!»به اخم های تحیرشان نگاه می کرد.لونگ تائوی پیر توضیح داد:«ترتیب این کار به واسطه ی زنی است که «ماما روزا»(Mama Rosa) نامیده می شود.می گویند مادر سیسیلی است.هرچند که امکان دارد ساختگی باشد.»
-ولی در تماس با او ثابت کردنش نباید سخت باشد.
-نه،نه تا زمانی که ا بخواهد.او در ایتالیای کوچک رستورانی هم به نام خودش دارد.من به پسرخاله ی پنجم همسرم می گویم به سرعت ترتیبش را بدهد.
-به ان وسیله بیماری«وحشی» نادیده گرفته می شود و او را جری می کنیم و سر سگ زناکار را زا تنش جدا کرده،برای ابد ساکتش می کنیم!
عالی جناب مار با رضایت سرش راتکان می داد.
لونگ تائوی پیر گفت«موافقم تنها به این وسیله می توان هماهنگی به وجود اورد و دیگر «از بالای شانه ها»نگاه نکرد،ومطمئن بود که شانس خوب همچنان ادامه دارد.»به اطراف نگاهی انداخت«وقتش رسیده اجازه بدهید رای بگیریم ان هایی که با خذف«وحشی»موافقند نقش پرنده را بزنند و انهایی که مخالفند نقش ماهی را استفاده کنند.»
مثل جلسات گذشته هر شش نفر جعبه های کوچکی که داشتند باز کردند و نقشی را که لازم داشتند برداشته و مهری را که برداشته بودند روی ورقه های ارد برنجی نقش کردند،بعد از تا کردن ان طی مراسمی ان ها را یکی یکی در یک کاسه به شکل گل رز که در وسط میز بود انداختند.
عالی جناب مار گفت«تمام شد.»
لونگ تائوی پیر اضافه کرد:ارا مرگ انداخته شد،عالی جناب اسب ممکن است این افتخار را شما قبول کنید؟
-«با خوشحالی.»مرد برمه ای که مزرعه ی بزرگ خشخاشش را در کشورش اداره می کرد با احتیاط کاسه را برداشت و انرا بالا گرفت بعد به اهستگی شش ورقه کاغذ را باز کرد:شش پرنده علامت اری!
عالی جناب گاو به خشکی گفت«اکثریت حرف می زدند.»ادامه داد«سونگ فونگ به زودی دستو عملش را دریافت خواهد کرد و امیدوارم سیسیلی هم همین طور!در این اثنا ما برای معامله با زن صبر می کنیم تا خبر مرگ شوهرش قطعی شود.سوالی هست؟»سوالی نبود.
-خوب است.مثل گذشته،با فاصله ی ده دقیقه از هم جدا می شویم.عالی جناب مار میزبان عالی قدر ما اخرین نفری هستند که این جا را ترک می کنند.لطفاً مطمئن شوید که تمام مدارک جلسه ی ما از بین رفته باشد.
-مطمئن باشید که از بین خواهد رفت.
عالی جناب گاو با درد از جایش برخاست و بقیه به احترامش برخاستند.همه در مقابل یکدیگر تعظیم کردند و هر کدام به دیگران گفتند«خداوندان شانس به شما توجه کنند.»جلسه به پایان رسید.
بیست دقیقه بعد از رفتن عالی جناب مار انفجاری خانه ی خالی را از بین برد.اتشی که بعد از انفجار به وجود امد کاملاً ان را نابود کرد.
سرنخی از چیزی که موجب انفجار شد به دست نیامد،لوله ی گاز هم اشکالی نداشت.رسوم سنتی جلوی هر نوع تحقیقات را گرفت.
+ نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند ۱۳۹۵ ساعت 11:30 توسط venouse
|
سلام به همه دوستای خوبم