تقديم به جاويدترين عشق
آنشب که دلی بود ، به میخانه نشستیم
آن توبه صد ساله ، به پیمانه شکستیم
از آتش دوزخ نهراسیم
، که آن شب
ما توبه شکستیم ، ولی دل نشکستیم

همراز سکوت
آنشب که دلی بود ، به میخانه نشستیم
آن توبه صد ساله ، به پیمانه شکستیم
از آتش دوزخ نهراسیم
، که آن شب
ما توبه شکستیم ، ولی دل نشکستیم

خدايااااااااااااا

واژه ها را کنار هم خواهم گذاشت و حرفها را ، تا کلمه ای سازند ،
و کلمه ها را ،
که شاید جمله شود
و شاید معنی شود ...
دوباره واژه ها بیگانگی میکنند ،
دوباره کلمه ها بوی غریبی دارند ،
و دوباره نوشته ام پر از ابهام شده ...
چقدر سخت است هنگامی که میخواهی بنویسی ، اما قلم در
دستانت خشکیده
چه سخت است وقتی که حرف داری ، اما لبانت به هم دوخته
شده
و چه عذاب آور ، هنگامی که دیدگانت نیز تو را همراهی می
کنند ،
و اینگونه کاغذی را نیز که برایت مانده بود تا درد دلت
را برایش بی زبان و
بی قلم بگویی ،
تر کرده
...

تقديم به جاويدترين عشق

تقديم به جاويد ترين عشق

تقديم به جاويد ترين عشق


تقديم به جاويدترين عشق


